تبلیغات
|eхo ѕтory| - Dιғғereɴce|32

Dιғғereɴce|32

شنبه 31 مرداد 1394 07:01 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Dιғғereɴce ،

نـآم داستان:تفـآوت

زوج اصلے:چآنیول.بک هیـون.سهون.لوهآن

زوج فرعے:کیورےُ هیون[فعلـآتااینجا]

ژانـر:عـآشقانه.مدرسه اے

تعدادقسمت:40

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-مـن برام مهم نیس تـوچقدخوشگـل وخوشتـیپے!!

مـن ازوسآیلـات شخصے دیگران استفـآده نمیکنم



یـه کیف ِکوچیـک برداشت وتـوش صآبون شآمپو و وسـآیلای

نیـآزشُ برداشت رفت سمت ِحمـآم دانشگـآه که مختلط هـم بود!!!

بـک هیون آروم واردحمـوم شُد کسی نبـود

-آخـیش...تنهـآم!

در یـکی ازاتـآقک هـآی حموم

رو بـآزکردورفت تـوش درشو بست عـآدت داشت تـوی حموم

بـرای خودش آهنگ بخـونه طبـق ِعـآدتش بـعدازاینکـه کـاملالباساشودرآورد

رفت زیردوش ِآب و شروع کـردبـه آهنگ خونـدن

بـعدازایـنکه دوش گرفت یـآدش اومـدکه حولـه نیـآورده 

آب دهـنشوقـورت داد در اتـآقک رو آروم بـآزکردبـه طرفِ چپ نگـآه

کرد همیـن که بـه سمت ِراستش نگـاه کرد چـآنیولُ دیدکـه بآفاصله ی

خـیلی کمی دست بـه سینه وبی تفـآوت ایستـاده وخـودشوتکیـه داده بـه

در اتـآقک بغـلی و فقط یـه حولـه دورپـآیین شکمش تـآ یـه کم بـآلای زانوش

تنـشه...!!!چشـم هـآی بک هیون گردشد ودر روسریـع بَست

-تـواصلـابه ایـن فکرنمیکنی کـه بقیـه هم اومدن حمـآم؟!

بک هیـون ازپشت ِدرگفت:مـن...من فکرکردم کسی تـوحمـآم نیست...!

-امـآ مـن بودم وصدای خـوندنتم شنیـدم!!!

بک هیـون آروم زدتـوی سرخودش وزیرلب گفت:احمـق...!!

-نمیخـوای بری؟!

-تو...تـوچیکـآرداری؟!اصـن بـه تو چـه!!!

-هـه...بـه من ربطی نـداره مـن لبآساموتنم کردم ودارم میرم!فعلـآ

بک هیـون سریـع در اتـآقکشوبـازکردوبـآدیدن چـانیول

کـه بـآهمون وضـع ِقبلی جلوی درایستـآده و داره لبشوگـآزمیگیره تـآنخنده

شوکـه شد ودادزد:یااااااا تـوگفتی لبآسات تنـته!بـه من نگـآه نکن!!!

-یااااا بَس کـن!!مـآهردو پسریـم!ودرضمـن...

بـه بک هیون کـه فقط سرش معلـوم بودچون کـُل بدنش پشت دَربوداشاره کرد

-تـو کـه فقط سرت معلومـه!!!

بک هیـون یـه کم فـکرکرد:خُب...حـق بـآ توئه...

بـک هیون بـآنگرانی بـه اطراف نگـآه کرد

-مـن...مـن حولـه اموجـآگذاشتم...میشه...میشـه یـه کمکی کنی؟!

-چـه کمکـی؟!

-ببیـــــن...توهم اتـآقیه منی..میشه بری برام حوله امو بیآری؟!

چآنیـول بدون فـکرکردن گفت:نـه

-اوووووه لطفـــــــــــا!

-نـه!

بک هیون بـآحرص دادزد:پس برو دیگـه چرا وایسآدی اینجـا؟!؟!اَه!

تـوخیلی بدجنسی خـیلی خـیلی زیـــــآد!

-مـن الـآن لباسمومیپوشـم حولـه امومیدم بـهت

-حولـه ی تـو؟!؟!

وقیـآفه اشو یـه جوری کـرد

-هـه!!!بـآید آرزوت ایـن بـآشه!!

-مـن برام مهم نیس تـوچقدخوشگـل وخوشتـیپی!!

مـن ازوسآیلـات شخصی دیگران استفـآده نمیکنم

-توراهـه دیگه ای نداری!مـگه اینکـه یـآ لـخت بیـآی تـواتـاق کـه 

فـآصله اَش تـاحمـآم3طبـقه اَس...یـااینکه اونـقدوایسی تـا دوستـآت بیان

کمـکت و بـهتریـن راه...حوله ی مـنوبپوشی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:0



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: شنبه 31 مرداد 1394 08:07 ب.ظ