تبلیغات
|eхo ѕтory| - Dιғғereɴce|33 

Dιғғereɴce|33 

یکشنبه 1 شهریور 1394 09:02 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Dιғғereɴce ،

نـآم داستان:تفـآوت

زوج اصلے:چآنیول.بک هیـون.سهون.لوهآن

زوج فرعے:کیورےُ هیون[فعلـآتااینجا]

ژانـر:عـآشقانه.مدرسه اے

تعدادقسمت:40

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-آره فهمیدم حـآلابریـم بـآلا!!!

-بریـم؟!؟؟؟؟

-آره!

-نـه نه مـن منظورم ایـنه مـآ باهم...

-آره!نکـنه انتظـآردارے مـن اجـآزه بدم تـوبـایه حـولـه3طبـقه روتنهآبرے؟!

بـک هیون یـه کم فـکرکرد:بـآشه اَه...حولـه اتوبده!

-وایسآ لبـاساموبپوشم

و اومـدحولـه رو ازدورش بـآز کنـه که بک هیون سَریـع درروبست

چـانیول خندید بک هیـون ازپشت ِدرگفت

-حـولـه ی توکـه فقط براپآیین تنه اَس...

-نه احمـق!حـولـه ی مـن خـآرجـیه!!بـه صورتِ حوله لبآسی هم درمیـآد!!

بک هیـون ازپشت ِدر چشـم غره رفت

-درو بـآز کـن بیـا بگیرش!

بک هیـون در رو آروم بـآزکردچـآنیول یـه تی شرت مشکی تنش کـرده بود

بـآ جیـن ِمشکی!موهـآی خیسش هم روی پیشونـیش بودبک هیون آب دهنشوقورت

داد وحـوله رو ازچـآنیول گرفت ودررو بَست

درحیـن پوشیدن حـولـه شُروع کـردبـه غرزدن

-اون تنـبله عوضی اگـه میرفت لبـآس ِمـنومیـاوردمن انقدرمشکل نداشتم

اصلـا چرامـن لبـآس وحـوله اموجـآ گذاشتم؟!؟!

چـه قَدمسخـره اگه الـان کسی تـوی راهـرو بـاشه آبروم رفتـه آآآآ چـرامن انقد

بدشـآنسی میـآرم؟!؟!

یـه لحظـه مکث کردوادامـه داد:امـااون عوضی واقعـآ خوشگـل وخوشتیپه...اییییش

اصلـامن چـرادارم درمـوردش فـکرمیکنم؟!؟!

درروکـه بـآزکردبـاچـانیول کـه دست بـه سینه جـلوی اتآقـک

ایستـآده بودروبـه رو شُدودادزد:یااااا ترسیـدم...!

-مـن خـیلی خوشگـلُ خوشتیـپم؟!

-چـی؟!؟!

-تـوهمیشه درمورد تیپُ قیـافه مـن نظرمیدی!!نـکنه گِی ای!!!

-یااااااا مـن گِی نیستـم!!

-پس چراانـقدبـه من چشم داری؟!؟!

-مـن بـه توچشم ندارم...اصلـآ توچـراهنوزاینجـایی؟!

-تونمیتونـی بحـثُ عـوض کنی!!!

-اییییییییییش...

داد زد:آره تـوهم خوشگلی هم خوشتیپ ولی مـن بـه توچشمی ندارم

فــــــــــهمیدی جنـآب ِپـآرک چـانیول؟

چـآنیول یـه لبخندنصفه زد:آره فهمیدم حـآلابریـم بـآلا!!!

-بریـم؟!؟؟؟؟

-آره!

-نـه نه مـن منظورم ایـنه مـآ باهم...

-آره!نکـنه انتظـآرداری مـن اجـآزه بدم تـوبـایه حـولـه3طبـقه روتنهآبری؟!

-تو...

بک هیـون خواست بـگه که چراتـو روایـن مسئلـه حسآسیت

نشـون میدی امـآنگفت...خـودش هم دلش میخواست چـآنیول تـااتـآق

بـاهاش بـآشه...

بک هیـون خوش شآنسی آوردوکسی تـوی راهرو نبـود

وقتی دم ِاتـاق رسیدن چآنیـول گفت:بـُرو تـو!

-توچـی؟!؟!

-مـن پـآیین کـآردارم...

-خـُب...پس چـراایـن همه طبـقه رواومدی؟!

-احمـق ِکوچـولو!!!خـب بـه خـآطر تو...

مـکث کـردو گفت:برو تـو!سَرمـا میخوری....

وسریـع ازبک هیـون دور شُد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:)




عقآید : ------------
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 شهریور 1394 09:15 ب.ظ