تبلیغات
|eхo ѕтory| - Dιғғereɴce|34

Dιғғereɴce|34

چهارشنبه 4 شهریور 1394 05:06 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Dιғғereɴce ،

نـآم داستان:تفـآوت

زوج اصلے:چآنیول.بک هیـون.سهون.لوهآن

زوج فرعے:کیورےُ هیون[فعلـآتااینجا]

ژانـر:عـآشقانه.مدرسه اے

تعدادقسمت:40

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

آآ...خـب میخواستم بگم اگه دارے خیلے عوضے اے

کـه بـآ وجود داشتـن دوست دختر دنبـآل ِمنم هستے!

-یااااا توصبرنمیکنے مـن حرفموکـآمل کنم!!!

مـن خواستم بگم دوست دختره مـن اگه مثل توبداخلـآق هم باشه

مـن بـآزم دوسش دارم!


میـن هیوک بـه کریستـآل که تنهایی روی صندلی نشسته بود

وبـا هدفونش آهنگ گوش میدادنگـاه میکردجـلورفت

ونشست کنـآرش کریستـآل هنوزمتوجه اون نشده بود

میـن هیوک دستشو گذاشت روی شونـه کریستـآل

کریستـآل ترسید وجیـغ زدمیـن هیوک هم ترسید

-تـو؟!؟!؟!؟

هـدفونشو درآورد:تـوازکجـآاومدی؟!؟!

-مـن...مـن همین طرفـآ بودم کـه اومدم نشستم!

-مـنوترسوندی!!!توروانی ای!!

میـن هیوک خندیدکریستـآل بـاحرص دادزد:یاااااا به چی میخندی؟!؟

میـن هیوک بـه زورخنده اشُ کـنترل کرد

-مـن...معذرت میخوام کـه ترسوندمت!

کریستــال پوفی کردوروشوکرد اونـطرف میـن هیوک آروم گفت

-کریستـآل؟!

کریستـآل زیرچشمی نگـاهش کرد:هان؟

-آآآآ تودوست پسر نداری....نه؟!

-بـه تو چـه کـه دارم یـانه!!

-آآآآ تو...خـیلی بَداخـلآقی!

-میدونـم!

-دونستن اینکـه آدم ِبداخلـآقی هستی افتـخآرداره؟!

-دونستن اینکـه توآدم خیلی فضولی هَستی افتـخآرداره؟!

میـن هیوک خندید هـردوسآکت شُدن میـن هیوک بـآزگفت

-دوست دختره من...

کریستـآل بـاتعجب و شوک دادزد:تودوست دخترداری؟!؟!

میـن هیوک هم شوکـه شُدخودکریسـتآل هم ازایـن رفتـآر خودش تعجب کرد

-مـن...ندارم!برای چـی دادزدی؟!؟

کریستـآل هُل شد:آآآ...خـب میخواستم بگم اگه داری خیلی عوضی ای

کـه بـآ وجود داشتـن دوست دختر دنبـآل ِمنم هستی!

-یااااا توصبرنمیکنی مـن حرفموکـآمل کنم!!!

مـن خواستم بگم دوست دختره مـن اگه مثل توبداخلـآق هم باشه

مـن بـآزم دوسش دارم!

کریستـآل بی اختیـآر لبخندزدامـا قبل ازایـنکه میـن هیوک لبخندشوببینه

لبخـندشو قـورت داد

-خـُب...؟؟!

-اِی کـآش دوست دختره مـن...توبودی!

کریستـال بلندشد:توخـیلی پررویی!حـتی نبـآیدبـاهات دعوا کرد!!!

ورفت...

سهـون تک نگـاهی به لوهـان انداخت

لوهـآن داشت درس میخونـدمتوجه نگـآه ِسهون شُد

ونگـآش کرد:چـیزی میخوای بگی؟!؟!

سهـون یـه کم فکرکردوگفت:هنوز بـادوست دخترت دوستی؟!

-آره...چـطورمگـه؟!؟!؟

-ندیدم دیگـه بیـآد اینجـآ...براهمین پُرسیدم

-آآآ..خـب...دفـعه ی قبل اتفـآقاتات خوبی نیفتـآدترجیح میدم نیـاد

موبـآیلش زنگ خورد:الـو؟!

-سلآم اوپـآ!!

-اوووو سلآم بورام!اتـفاقا داشتیم همیـن الـان درموردتوحرف میزدیـم

سهون چشم غـره رفت

-اوپـآ...مـن...من...

-توچی؟!اتفـآقی افتـآده؟!

-مـَن...من قراره ازدواج کـنم...

موبـآیل اَزدست لوهـان افتـآد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:0



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: جمعه 6 شهریور 1394 11:58 ق.ظ