تبلیغات
|eхo ѕтory| - Dιғғereɴce|35

Dιғғereɴce|35

جمعه 6 شهریور 1394 12:55 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Dιғғereɴce ،

نـآم داستان:تفـآوت

زوج اصلے:چآنیول.بک هیـون.سهون.لوهآن

زوج فرعے:کیورےُ هیون.آیلےُ یوانگ هـوا.مین هیوکُ کریستـآل

ژانـر:عـآشقانه.مدرسه اے

تعدادقسمت:40

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-چـرامنوبلندمیکنے؟!چـرامیخواے بیشتر زَجربکشم؟!

تـو فقط دوس دارے مـنو بـدبخت جلوه بدے!مـن تـآحالا باهیچ آدمے مثل توروبـه رو

نشدم...تـو فقط میخـواے...

-خفـه شو!مـن اصلاچیزایے کـه تومیگیونمیخوام!

43903245022787518150.jpg;

صـدای بورام ازپُشت موبـآیل میومد

-اوپـآ...اوپـآآآآآ!اوپـا توروخدا اول گوش کن...اوپـا!!

لوهـآن موبـآیلش رو برنداشت سرجـآش مـآتش برده بود

سهـون بلندشدموبـآیل ِلوهـآن رو برداشت وگذاشت دمِ گوش خودش

-بلـه؟!

بورام بـآ گریـه گفت:اوپـآ گوش کن...

-مـن سهونم هم اتـآقی لوهـآن!لوهـان نمیتونه حَرف بزنه...

-آقـا لطفا لطفـا بهش بگیـن من بـآیدباهاش حَرف بزنم!!

-بآشه امـا فعلافکرنکنم بتونـه حرف بزنه...!

-بـآشه...ممنونم

سهـون قطـع کرد وبـه لوهـان نگـآه کرد:توچـت شُد؟

-اون...اون گفت میخواد ازدواج کـنه...

سهـون اول تـعجب کردولی بـعدزد زیرخنده لوهـآن تاحآلـا خنده سهون

رو ندیـده بود بـادیدن ِخنده اش تعجب کردبـآبغضی که بـه خآطرشنیدن ِخبربورام داشت

گفت

-تو...توچـرا...میخندی؟!

-اون دوست دخترعزیزت درکمـآل خوشحالی زنگ زده وخبر

ازدواجـشو میده و تـو ایـنجـآ مث ِ یـه موجود بدبخت نشستی وبغض کردی!!

لوهـآن سـآکت نگـاهش کردسهون ازایـن نگـآه مظلومـانه لوهان حرصش گرفت

دراتـاق رو بــاز کردوازاتـآق بیرون رفت بـک هیون وسئول هیون

تـوی حـیاط ِدانشگـآه روی یـه نیمکت نشستـه بودن وکــتاب میخوندن

بک هیون زیرچشمـی بـه سئول هیون نگـآه کرد:آآآ مـن گرسنمه...توچی!؟

سئول هیون بـه بک هیون نگـاه کردکتـآبشوروی پـآهاش گذاشت

در کیف ِکوچـولوش کـه کنـآرش بـودروبـازکرد ویـه آبمیوه گـآزدار وکیک درآورد

-بیـآ!

-وااااااو توهمیشـه انقدر مجـهزی؟!

وخـندید سئول هیون لبخندزد:آره...معمولـا باخودم یه خوردنی دارم!برامواقع نیـآز

-خودت گرسنـه نیستی؟!

-نـه!بخـور...!

بـک هیون خندید چآنیـول وهیومیـن توی حیـآط دانشگـآه راه میرفتن

کـه چـآنیول بـادیدن بک هیون وسئول هیون ایستـآد هیومین بـآتعجب گفت

-چـی شُد؟

چـآنیول بـه هیومین تک نگـاهی انداخت:هیچی...

همـین که خواست بـه راهشون ادامه بده بـک هیون آبمیوه گـآزدار

رو کـه قبلش کلی تکـون داده بودبـآز کرد وآبمیوه پـآچید روی خودش وسئول هیون

سئول هیـون جیـغ زَد جـفتشون بلندشُدن بک هیون لبشوگـآزگرفت

-آآآآ مـعذرت میخوام!!!

آبمیـوه روی جفتشون ریخـته بودسئول هیون آروم شروع کردبـه خندیدن

بـک هیون هم شروع کـردبـه خندیدن هـردومیخندیدن چـآنیول دندون هـآشوروی

هـم فشآرداد وبـه هیومیـن گفت:بریـم!!

واز اونـآ دور شُد...نـزدیک شَب تـآزه سهون بـه اتـآقشون برگشت

درشو بـآز کردلوهـآن خواب بود وبرق خـاموش بود همیـن که برقُ روشـن کرد

صدای لوهـآن اومد:میشه خـآموشش کنی؟!

صـداش گرفـته بود سهون بـرق روخـاموش کردوبـه سمت لوهـآن رفت

پتـورو ازروش کنـآر زد لوهـان سرشوتـوبـآلش فرو برد

-یاااا چـه مـرگت شُده؟!؟!چـرا سرتـو قـآیم میکنی!؟؟

-ولم کـن دست ازسرم بردار!!

-پـس یـه کم برو اونور بشینـم روتخت!!!

-مـگه خودت تخـت نداری!!

-هـآه!!!بـآیدببینم چـه مرگـت شُده!

-نـمیخواد...اصلـا بشین رو زمیـن

-مـن اوه سهون ِمـغرور بـه خـآطر تـو بشینم روزمیـن؟!؟!

لوهـان یـه کم کنـآرتر رفت امـاسرشو برنداشت

سهون کنآرش نشست چـیزی نمیگـفت بـعدازچنددقیقـه آروم گفت

-تو...خیلی دوسـش داری؟

لوهــان چیزی نگـفت سهون لوهـآن رو آروم بلـندکردونشوند

بغض ِلوهـان ترکید:چـرامنوبلندمیکنی؟!چـرامیخوای بیشتر زَجربکشم؟!

تـو فقط دوس داری مـنو بـدبخت جلوه بدی!مـن تـآحالا باهیچ آدمی مثل توروبـه رو

نشدم...تـو فقط میخـوای...

-خفـه شو!مـن اصلاچیزایی کـه تومیگیونمیخوام!

لوهـآن اَشک میریخـت سهون تصمیـم ناگهـانیشوگرفت آروم لوهـان روبغل

کـرد واجـآزه داد کـه اشک هـآی لوهـان لبــآسش روخیس کنه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سهون مـهربون میشود^ــ^



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 شهریور 1394 11:06 ق.ظ