تبلیغات
|eхo ѕтory| - Dιғғereɴce|36

Dιғғereɴce|36

دوشنبه 9 شهریور 1394 10:13 ق.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Dιғғereɴce ،

نـآم داستان:تفـآوت

زوج اصلے:چآنیول.بک هیـون.سهون.لوهآن

زوج فرعے:کیورےُ هیون.آیلےُ یوانگ هـوا.مین هیوکُ کریستـآل

ژانـر:عـآشقانه.مدرسه اے

تعدادقسمت:40

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-مـن خوب نیستم کوچـولوبرعکس...خیلے خـیلے عوضے وبَدَم...

ایـنوکه مـــــیدونے!؟

پـس لـآزم نیس نگـران من بـآشے چون ایـنطورے مـن فقط اعصآبم 

بیشـتربهم میریزه...فهمـیدے؟!تـوازمـن متنفر...

-نـه!مـن ازت متنفر نیستم!!راست میگـم!!!مـن دیگه ازت متـنفرنیستم!

-امــآبایدباشے...برگـردبـه اون روزایے کـه ازمن متنفربودے


لوهـآن بـه طرزعجیبی توی بغـل سهون آرامش گرفت

بـک هیون تـوی اُتـآقشون نشستـه بودمنـتظر چـانیول...

-اَه اون لعنـتی بداخلـآق عوضی کجـآست!

اصلـا چرامن نگران ِاونم؟!؟!مـن بـآیدبگیرم بخوابـم وعین خیـآلمم

نبـاشه که الـآن امکـان داره اون روی دوست دخترعزیزش

خوابیـده بـآشه!!!

بـآاین فکراعصـآبش خوردشدوزد توی پیشونـی خودش

-اَه بَس کـن مـن نبـآیدبـه ایـن چیزا فکرکنم...امـآ...امـااون

یـه دفـعه دقیقـآ تـخت بغلیـه من همیـن کـآرو انجـآم داد...آره اون

بـادوست دخترعزیزش روتخـت بغلی مـن خوابیددرحـآلی که مـن اینجـآ...

صدای بـآز شُدن دراتـآق اومدبک هیون سریع روی تـختش درازکشید

ویـه کتـآب جـلوش گرفت چـآنیول وارداتـآق شُدمست بود...!!!

بـآدیدن بک هیون پوزخـندزد وبـه زور تـاتخت خودش رفت وروش ولوشُد

بک هیون زیرچشمـی نگـآهش کرد

-تو...کجآبودی!؟

چـآنیول سریـع گفت:بـه توچـه!!!

بک هیـون اخم کرد:آره اصلـا به من چـه!اصلـآفکرنکن

کـه من مـنتظر تو بودم چون مـن2سآعته فقط وفقط دارم ایـن کتـآبُ

میخونـم!!!

چـآنیول خـندید وبـآطعـنه وکشش گفت:آآآآآآآآره...مـعلو...معلـومـــــــه!

کتـآبت بَرعـــــــــکسه!!دوسآعته داری کتـــــآبه برعکسُ میخونـ...میخونی آره؟!

وبـآز خندید بک هیون بـه کتآبش که برعکس بودنگـآه کردبـآحرص گفت

-تومَستی چطوری حـآلیت میشه کـتاب ِمن برعکسه یـآنه؟!؟!

-مـَستم!احمـق که نیستم...مـــــــــــثل تو

بـک هیون دادزد:آره مـن احمـقم!احمـقم که نگـران ِتوئه عوضی بودم

-اومـآی گاد تومنتظــــــرمن بودی؟!یـآ...یامشغول لـآس زدن بـااون دُخـــــتره؟؟

-کودوم دخــتره!!؟؟چـرا...

یـآد سئول هیون افتـآد:تو..تومـنو تـعقیب میکنی که بـآکی حرف میزنم

بـآ کی میرم تـوحیـآط یا...

-نـه من احمـق نیستم که ازایـن مَسخره بـآزیـا....در...دَربیــــــارم!

-پـس چی؟!

-نمــــــــــیدونم...اَه لعنتـی...

بـک هیون روی تـخت خودش نشست وسکوت کرد

-چـرا مَست کردی؟!!؟

چـآنیول نگـآهش کردجـواب ندادبـک هیون هم نگآهش کرد

چـآنیول بـه زور بلـندشُدروی تـخت بک هیون نشست بـآمَستی گفت

-مـن خوب نیستم کوچـولوبرعکس...خیلی خـیلی عوضی وبَدَم...ایـنوکه مـــــیدونی!؟

بک هیـون چیزی نگـفت وفقط بـه چشمـآی چـآنیول خیره شُد

-پـس لـآزم نیس نگـران من بـآشی چون ایـنطوری مـن فقط اعصآبم 

بیشـتربهم میریزه...فهمـیدی؟!تـوازمـن متنفر...

-نـه!مـن ازت متنفر نیستم!!راست میگـم!!!مـن دیگه ازت متـنفرنیستم!

-امــآبایدباشی...برگـردبـه اون روزایی کـه ازمن متنفربودی

-چـرا؟!؟!!؟؟

چـآنیول یـه لبخند مـحو زد

صورتـشو به بک هیون نـَزدیک کردو لب هـآی بک هیون روبوسید

نمیـتونست عـقب بره...حـآلا فـهمیده بودکـه چرا انـقدرو بـک هیون حَساس شده...

بـه روابطش بـابقیه حسـآدت میکنه...

لبـهـآشُ برنـداشت ومشغـول ِبوسیدنش شُد بک هیـون عـقب نرفت...

هـنوز عـلت نگـرانیـآش برای چـآنیول رونمیدونست...امـآ نمیتونست عَقب هم بره...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:*



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 شهریور 1394 10:40 ق.ظ