تبلیغات
|eхo ѕтory| - Dιғғereɴce|38

Dιғғereɴce|38

سه شنبه 10 شهریور 1394 03:13 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Dιғғereɴce ،

نـآم داستان:تفـآوت

زوج اصلے:چآنیول.بک هیـون.سهون.لوهآن

زوج فرعے:کیورےُ هیون.آیلےُ یوانگ هـوا.مین هیوکُ کریستـآل

ژانـر:عـآشقانه.مدرسه اے

تعدادقسمت:40

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-ازدواج چـیزے نیست کـه الکے تصمیـم گرفتـه بشه اون حتمـآیـه علت موجهے داره!


لوهـآن خوابیـده بود آروم چشمـاشوبآز کرد

به سـآعت نگـآه کـرد سآعت4نصفـه شَب بـود

لوهـآن تا2بیـدار بـود و تـآزه خوابش بُرده بـودکه بـآزبیدارشد

بـه سهون کـه خواب بـودنگـاه کرد

سهون حـس ِآرامـش عجیبی بـهش میداد...

با ایـنکه سهون اَذیتـش میکرد امـآدلش میخواست

سهون همیشـه بـآشه کـه اذیتش کـنه...!

امـآسهون جَدیدا اذیتـش نمیکـرد ورفتـآراش بهترشُده بـود...

یـوانگ هوا بـه عکسهآی آیلی کـه توی اینتـرنت بـه عنوان بـآلرین

مـعروف پخش بـود نگـآه میکردولبخندمیزد:بآورم نمیشه

ایـن دخترفوق العـآده حـآلا دوست دختره مـنه...

صـدای میـن هیوک اومد:یـــــــــوانگ نصفه شَبی چی میگی؟!؟!

سـآکت شو مـیخوام بخوابـم...

میـن هیوک بـآخواب آلودگی پتـورو تـآروی سرش کشید

صُبـح بـک هیون بـعدازعوض کـردن لبآسش بـه جـآی خـالی چانیول

نگـآه کـرد یعنی حـآلا بـعدچآنیـول کی هم اتـآقیش میشد؟!؟!

اون گـفت کـه میره اتـآق ِهیون تـا اتـاقش حـآضرشه پس هم اتـآقیـه هیون

میـآد اتـاق ِبک هیـون...!

بـک هیون بـه سمت اتـآق لوهـان وسهون رفت ودَر زد

سهون دررو بـآز کرد بک هیـون بی توجـه بـه سهون وارداتـاق شُد

-لوهـان؟!؟!؟

صدای لوهـآن ازتوی دَستشویی اومد:اومـدم دارم مسواک میزنـم!!!

ازدستـشویی بیرون اومـد:بریـم!

وکیفـشوبرداشت بک هیـون ازکنـآرسهون رَد شد لوهـآن قبل از

رد شدن ازکنـآرسهون بـهش نگـاه کردولبخندزد سهون هم تـک لبخندزد

لوهـآن تـوی سآلـن گفت:بَکی یـه اتفآقی افتـاده...

بک هیـون جواب نـداد لوهـآن بک هیون روتـکون دادبک هیون به خودش اومد:هآن...چیشده؟

-نـشنیدی چـی گفتم؟!

-نـه...حواسَم نبـود...ببخشید

-بـورام داره ازدواج میکُنـه...

چشمـآی بک هیون گـردشُدوسط سـآلن ایستـاد:چـی؟!؟!بـاکی؟!چـرا؟!؟!

-نمیـدونم...دیروز کـه زنگ زدوگفت که میخوام ازدواج کنم من حـآلم بَدشدودیگه

بـآهاش حـرف نزدم...!

-تـوبـآیدبـهش زنگ بزنی اون حتمـا یـه دلیلی داره!مـن بورامُ میشنـآسم

اون دخـترخوبیـه واهـل خیـآنتوایـن چیزا نیست...!!!

-نمیـدونم...

-ازدواج چـیزی نیست کـه الکی تصمیـم گرفتـه بشه اون حتمـآیـه علت موجهی داره!

-بـآشه...بـعدکلـاس بـهش زنگ میزنم!

بـآهم وارد سـآلن غذاخوری شُدن ونشستـن 

-بکی...تـوچـته؟انگـآر نـاراحتی!

-نـه...نیستـم...شآیدم بـآشم...نمیدونم

صـدای شآد وشنـگول یوانگ هـوا و میـن هیوک اومد

-صبــــــــح بـه خیر!!!

بک هیون ولوهـآن بی تفـآوت گفتن:صبح بـه خیر!

مین هیوک نشست:شُمـاها چتونه؟!؟!

یوانگ هـوا هم نشست بک هیون گفت:هیچـی!

چشـم ِیوانگ هـوا به هیون خـورد کـه داشت بـا آیلی حرف میزد

ازجـآش بلـندشدوبی اختیـآر بـه سمتشون رفت آیلی بـه یوانگ هوا نگاه کرد

هیـون پوزخـندزد یـوانگ هوا گفت:آیلی...سلآم!میـآی بـاهم صبحونه بخوریـم؟!؟

هیـون ادای یـوانگ هوا رو درآورد آیلی یـه کم نـآراحت شُد

-هیـون...بَس کـن!

هیـون تعجب کرد:چـته آیلی؟!نکـنه توهم خوشِت اومده ازایـن اُسکـل؟؟

هـــــآه چـه قدعجیبـه همه چسبیدن بـه یـه مُشت...

یوانگ هوا بـآ عصبآنیت گفت:دهـنتو ببند!!!

-نـبندم چـی میشه؟!؟!؟تـوئه جوجـه میخوای بـآهام دعواکنی؟؟؟؟

تویی کـه اونـقدر احمـقی که نفهمیدی مـا داریـم اُسـک...

آیلی بـاعصبآنیت گفت:بَسه!!!

-چـرابسه آیلی!؟چـرابـهش نمیگی کـه مـآداشتیـم اُسکلش میکردیـم؟!

-چ...چی!؟!؟

-هـاه تواونـقدر احمـقی که نفهمیدی آیلی بـه قصدخندوندن مـا بـاتودوست شُده

بـراسرگـرمی!فهمـــــــیدی؟!؟!

--------------------------------------

یـوانگ هـوائه بَدبـخت:|



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 شهریور 1394 03:38 ب.ظ