تبلیغات
|eхo ѕтory| - Dιғғereɴce|39

Dιғғereɴce|39

سه شنبه 10 شهریور 1394 09:53 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Dιғғereɴce ،

نـآم داستان:تفـآوت

زوج اصلے:چآنیول.بک هیـون.سهون.لوهآن

زوج فرعے:کیورےُ هیون.آیلےُ یوانگ هـوا.مین هیوکُ کریستـآل

ژانـر:عـآشقانه.مدرسه اے

تعدادقسمت:40

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-آره...!امـا..امـاالـان دیگـه اونطورنیس!

-چـرانیست...؟

-چـون مـنم دوستت دارم!


یـوانگ هـوا شوکـه شُد تـنش شروع کـردبـه لرزیدن

-آیلی...آیلی اون...اون راست میگـه؟!

هیـون پوزخندزد وازپیششون رفت آیلی آروم گفت

-آره...!امـا..امـاالـان دیگـه اونطورنیس!

-چـرانیست...؟

-چـون مـنم دوستت دارم!

-دروغ میگـی!!!توهـنوزم میخوای مـنو اُسکل کنی

کـآری کنی کـه دوستـات بـه احمـق بودنم بخندن!!خـیلی بَدی آیلی...خـیلی بَد...

وازش دورشُد بـک هیون وسئول هیـون بـه سمت ِکلـآس

میرفـتن کـه چشم ِبـک هیون بـه چـانیول وهیومیـن افتـاد

چـآنیول هـم بک هیون رودیـدبـآهم چشم تـوچشم شُدن...

چـآنیول بـآدیدن ِبـک هیون کـه سئول هیون کنـآرش بود بـه سمت هیومین

برگشـت وشروع کـردبـه بوسیدنـش بک هیـون بی اراده روشوکرداونور

سئول هیـون تـعجب کرد:بـک هیون..خوبی؟!؟

-بریـم!

دست سئول هیـون روگرفت وسریـع واردکلـآس شُد

میـن هیوک سَرکلـآس نشسـته بودوجزوه هـآشومیخـوند

بـادیدن ِبک هیون وسئول هیون لبخندزدبـک هیون نشست

سئول هیون هـَم نشست وآروم گـفت:بکی حـآلش زیـادخوب نیست!

بـعدازتـموم شُدن کلـآس هـا که تـاسآعت2ظهـرطول کشید

همـه رفتـن تـا برای نـآهار لبـاس هـآشون روعـوض کنن...

لوهـآن بـعدازعوض کردن لبـآسش بـه بـورام زنگ زد

-بـورام...بـگو!حـرفـآتو بزن

-اوپـآ...مـن...مـنوتوچندسـآله دوستیـم ومن تصمیـم دارم ازدواج کنم

چـون مـآدرم وپدرم ایـنومیخوان!اونـو آرزشون دیدن ازدواج مـنه...

و تـو...تـو طی ایـن چندسـآل ازمن خواستگـآری نکردی ومنم نمیتونم مجبورت کنم

بـاهام ازدواج کـنی!ومـن بالاخـره بآیدیـه روزازدواج کنم...

مـن خِیلی دوستت دارم اوپـآ...!مـُراقب خودت بـآش...اگـه تونستی برای عروسیم بیآ...

صدای بـورام پرازبغـض بـود

-تودخترعآلی ای هَستی بورام..مـنم دوستت دارم!اُمیدوارم خوشبخت شی...

و...عـلت اینکه ازت خواستگـآری نکردم اینـه که مـن مُشکـل جنسی دارم...!

ونمیتونـم بآیـه دختر رابطـه داشته بآشم...گفتـن اینـآبرام خجـآلت داره

امـآ بایدبدونی کـه فکرنکنی مـشکل ازتـوئه...!

مـن میدونم کـه توعآشق بچـه داشتنـی...وقتی مـن نمیتونم حـتی بآهات رابطه

بـرقرار کنم چـطور میشه بَچـه دارشد...تـوبهتریـن تصمیموگرفتی...مـُوفق بآشی عَزیزم...!

-ممنونم اوپـآ...بآی...

وقطـع کرد لوهـآن بغـض داشت امـآلبخندزدصدای کسی اومد

-بـه دوست دخترت زَنگ زدی؟!

بـرگشت سهون جـلوش ایستـآد 

-آره...اون...دلیل ِموجهـی داشت...

-وَ؟!؟

-مـن امیدوارم اون خوشبخـت بشه...!

سهـون تک لبخـندزد:خوبـه...

لوهآن هم لبخندزد بـه سهون نگـاه کرد سهون هم نگـآهش کرد

لوهـآن بـه خـالکوبی هـای سهون نگاه کرد:وقتـی...وقتی داشتن برات..

اینـآرو میکشیدن دردت نمیگرفت؟!؟!

-چیـآ؟!؟!

لوهـآن بـه خـآلکوبی وتتوهای سهون اشاره کرد

-نه...!

-اووووه مـن فکرمیکردم خیلی دَردگرفـته بآشه...

-ایـن دَرد گرفـت بقیشون دردنـداشت

-کودوم؟!

-میخوای ببینیش؟!؟!

-آره!

سهـون درمقـابل صورت بُهت زده ی لوهـان شلوارشو پـآیین کشید

وبـآلای زانـوش رونشون دادکـه یـه متن ِطولـانی تتو شده بود

-یااا ایـن واقعـا درد داره!!مـن که تآحالاایـن کـآرو نکردم دردم میـآد!

سهون شلوارشوبـالاکشید:آره درد داره...

یـه کم بـه لوهـآن نگـاه کرد:تو...حـاضری بـامن دوست بـآشی؟!

لوهآن جـآخورد:چ...چی؟!؟!؟!

-مـن ازتوخـوشَم میـآدو...میخـوام توازایـن به بـعدبـامن بآشی

-یعنـی چی..مـاهردوپسریـم مگـه...

-آره میشـه

-امـآ من گِی نیستم

-مـنظور مـن فقط رابطه جنسیش نبـود

-پـس چی؟!

-مـن شنیدم کـه توگفتی مُشکل جنسی داری...

بنـآبرایـن نمیتونی ازدواج کنی...امـآ میتونی بـآمن بـآشی هردوبـاهم

بـآشیم و...و خـُب...هم دیگـه رو دوست داشتـه بآشیم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قسمت ِبعدقسمت آخـره:0



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: چهارشنبه 11 شهریور 1394 03:08 ب.ظ