تبلیغات
|eхo ѕтory| - Dιғғereɴce|40

Dιғғereɴce|40

چهارشنبه 11 شهریور 1394 03:20 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Dιғғereɴce ،

نـآم داستان:تفـآوت

زوج اصلے:چآنیول.بک هیـون.سهون.لوهآن

زوج فرعے:کیورےُ هیون.آیلےُ یوانگ هـوا.مین هیوکُ کریستـآل

ژانـر:عـآشقانه.مدرسه اے

تعدادقسمت:40

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-ممنونم

-من ممنونم کـه تفـآوت ِبیـنمونو نـدیدے...!

-تفـآوت ِبیـن ِمـاچیزمهـمے نبودکـه توی تصمیـم گیرے دوست داشتن

اثـرداشـته بـآشه...!

-دوستت دارم کوچـولوے  ِاحمـق ِمـن

-مـنم دوستت دارم عـوضیـه مـن...


لوهـان آب دهنشوقـورت داد:نمیدونـم...

-ایـن یَنی توهم ازمـن خوشت میـآد...!

لوهـآن جواب نداد سرشوپـآیین انداخت سهون آروم گفت

-مـن الـان تورومیبوسَم اگـه عقب بری یعنـی جوابت منفیـه...

واگـه منفی بآشه مـن قول میدم که دیگـه بآهات کـآری نداشته بـآشم!

امـآ اگـه نـری عقب یعنی مـُثبت...

آروم بـه لوهـان نزدیک شدلوهـآن سردرگم بـود نمیدونـست بـایدعقب

بره یـا سرجـآش وایسـه لب هآی سهـون لب هـآی لوهـآن رو لَمـس کرد...

لوهـآن یـه کم فکرکرد...اون واقعـا ازسهون بدش نمیومـدکـه هیچ

تـآزه حـس میکرددوسـِش هم داره...پس عـقب نـرفت...لبـخندروی لبـهآی

سهون نـقش بَست...

بـک هیون تـوی راهـرو راه مـیرفت که بـه تآبلوی اعلـاناتی که همه

دورش جمـع شُده بـودن برخـورد نوشـته بـودکه فَرداشب تـوی دانشگـآه جشنه...

بـه منـآسبت شروع تـعطیلات کریسمـس

بـک هیون مـعمولـا عـآشق جَشن بـودامـآ اون لحظـه چندان خوشحـآل نشد!

چـون بـودن ِهیومیـن وچـآنیول رو بیشتـرمیدیـد

کیـوری بآز گفـت:آروم بـاش آیلی...مـن هیچوقت فکرنمیکردم تـوبـه اون پسره علآقمندشی...

آیلی بـا ناراحتی گفت:اون واقعـا عآشق ِمـنه...اون اونـقدر

مـنودوست داره ورفتـآراش آروم وقشـنگه کـه منم بهش علآقمندشُدم...!

-حآلـامیخوای چیکـآر کُنی؟!

-نمیدونم...راستی فـرداشب تـوی جشن دانشگـآه مـن برنـآمه ی بـاله دارم...

-جـدی؟!؟!

-آره خـودمـُدیردانشگـآه ازم درخواست کـرد...!

-عآلیـه

مین هیـوک بـه کریستـآل زنگ زد کریستـآل بـا سَردی جـواب داد

-بلـه!؟!؟

-آآآآ مـن...مـن مین هیوکـم!

-آآآ تویی؟؟!مـتاسفم نشنـآختم...

-نـه اشکـآلی نداره...کریستـآل...میشه توجشن فَرداشب...مـآباهم باشیـم؟!

-آره!میشـه...

سویـو بَرگشـته بـود بـآدوست دُختـرش!!!هیـون تـوی راهـرو دیدش

-ســویو!!!

-هیــــــــــــــون!

-گمشو دخـتره ی آشغـال چـرابدون اینکه بـه مآچیزی بگی رفتی؟؟

سویوخـندید:مـتاسفـم!!شنیدم فرداشب جشنه!!!

-آره!سویو مـن فعلـا کـاردارم بعدمیبینمـت

ورفت سویـو و اون دختر بآهم وارداتـآقشون شُدن

سئول هیـون وداسوم وهـیری نشستـه بودن

داسوم بـآذوق گفت:عشقـم قراره بـه زودی برگرده...مـآقراره وقتی

برگشت ازدواج کـُنیم!!

هیری:اوووه خوبـه ولی داسوم انقدخودتـو ذوق زده نشون نده زشتـه!!!

داسوم جیغ زد:خـیلی بیشعوری!

سئول هیون خـندید بلندشَُد:مـن میرم اتـآقم...

یـکی ازپسرهـآی دانشگـاه داشت میدویدکه خوردبـه سئول هیون

سئول هیـون بآدیدنش تـعجب کرد:ب...بـآرو؟!؟!

پسر لبـخندزدونـآباورانـه گفت:سئول هیـون؟!؟!؟

سئول هیـون روبغل کـردسئول هیون جـآ خورد هیری وداسوم بـآکنجکاوی نگـاهشون

میکردن بـارو سئول هیون روازبغـلش درآورد:خـیلی ازدیدنت خوشحـآلم!

چـراتاالان نفهمیدم تـوهم توایـن دانشگـآهی...

-مـنم ازدیدنت خوشحـآلم...!

بارو دستش روپشت گردنـش کشیدموبـآیلشودرآورد وگفت:شمـآرتوبگو!!

سئول هیون اول تـعجب کردولی بعدشمـآرشوگفت بـارو باخوشحـآلی خداحافظی کردورفت

هیری سریـع گفت:اون کی بود؟!

-بـآرو...یـکی ازپسرهآی محـلمون تـوبچگی...اون همیشه مـُراقبم بود!

-واو عـآلیـه سئول هیون هـم ازمُجـردی دراومد

-چی!؟یااا مـا رابطمون اونطور...

هیری مرموز خندیدوگفت:خواهـدشُد...!

شَب جشـن رسید آیلـی پشت ِاستیـج بودداشت برای برنـآمه بـاله اَش

حـآضرمیشدبـعدازبرنـامه تـئاتر ورقص وآهنگ نوبت اون رسیدصدای یـه آشنـااومد

برگشت یوانگ هـوا بود یوانگ هـوالبخندزد جـلوی آیلی اومدآیلی مـاتش بُرده بود

یـوانگ هـوا آیلی روبوسید:مـوفق بآشی...

آیلی لبخندزد:ممنونم عَزیزم...!

ورفت تـا برنـآمه اشواجراکـنه بـعدازبرنـآمه ها همـه تـوی حـیاط دانشگـآه

کـه حـآلامـثل سـآلن جشن شده بـود مشغـول حرف زدن وکـآرهای دیگه شُدن

 گروه بک هیون هم ایستـآده بودن وحـرف میزدن میـن هیوک وکریستـآل

دونـفره اونـطرف تر بودن ویـوانگ هوا وآیلی هم جـُدا ازاونـا نشسته بودن

سهـون ازگروهش جـُداشدواومـدسمت ِلوهـان که کنـار هیری سئول هیون وداسوم وبک هیون

نشستـه بود وگفت:بریـم یـه دوری بزنیـم؟!؟!

دهـن ِهمـه ی اعضآی گروه ِلوهـان ازتـعجب بـآز موندلوهـان لبخندزدوازجآش بلندشد

وبرای بقیـه دست تکـون داد هـیری بـآتعجب گفـت:یااا اینجـا چه خبره؟!؟!

داسوم بلندشدودست ِداسوم روگرفت:مآهم میریـم دور بزنیم

وخـندید بک هیون وسئول هیون هم خندیدن حـآلابک هیون وسئول هیون تنهـآشُدن

سئول هیـون خندید:اونـآ خیلی بـآمزن

بک هیون خندیدچشمـش خوردبـه چـآنیول کـه بـااخم درحـالی که نشستـه بود بـهش

نگـاه میکرد بـک هیون آب دهنشوقورت داد بلـندشُد فقط همیـن شآنس روداشت

کـه نشون بـده تفـاوتشون بـراش مـهم نیست...دیـگه مـهم نیست!

رفـت حیـآط ِپشتی دانشگـاه کـه کسی نبـود صدای قدم هـآی کسیو حـس کردلبخندزد

یـهو ایستـآد وبرگشت طرف چـآنیول کـه دُنبـالش اومـده بود

-تعقیبـم میکنی؟!؟

چآنیـول جـآ خورد جـواب نداد بـک هیون جـلوش رفت

بـارو بـه سئول هیون نزدیـک شُد:میشـه افتخـآر بدی یـه کم بـاهم حرف بزنیم؟!

سئول هیون لبخندزدوسرتکـون دادبـآرو نشست:بچگیـآمونو یـآدته؟!مـن

ازهمـون موقـع هـا عاشقت بودم سئو...نمیدونم عکس العمـلت چیه ولی لطفـا

حـالاکه بعدایـن همه سـآل پیدات کردم مـنوپس نزن...!

سئول هیون لبخندزد وسرشوپـآیین انداخت بـآرو ازخوشحـآلی خندید

چـآنیول دست بـه سینـه بـه بک هیون خـیره شُدایـن که چـه قدر امشب بـااین تیپِ

بـآمزه اَش بـامزه تـرشده وبک هیـون بـه ایـن فکرمیکرد

که چآنیـول امشب چه قدرخوشتیپ تَرشده

بـک هیون گفت:دوست دخترت کو؟!

-بـآهاش تمـوم کـردم!

-چـرا!؟!؟!

-بـه خـآطریـکی دیگه...

بـک  هیون آب دهنشوقورت داداستـرس گرفت

-اون...اون کیه؟!؟

-دوست داشتی کی بـآشه؟!؟!

-نم...نمیدونـم...

-چـرا هــُل شدی؟!نکـنه مـنو دوست داری؟!

وتـک لبخندزد بک هیون چشمـآشوبَست:آره..دوستت دارم

چـآنیول مـات ومـبهوت موند:چ..چی؟!

بـک هیون آروم گفـت:دوستت دارم...

وخواست سریـع ازکنـآرچـانیول رَد شـه کـه چـآنیول نذاشت

بـوسه ای رولبـآی بک هیـون گذاشت:مـنم دوستت دارم!

-امـآ توگفتی بـه خـآطریکی دیگه...

-مـنظورم تـوبودی...!کوچـولوی احمـق ِمـن...

-حـآلادیـگه نِمـیری اتـاق ِدیگـه؟!؟!

-مـعلومـه کـه نه...!

بـک هیون بـاخوشحـآلی چـانیول روبغـل کرد

چـآنیول لبخندزد بـک هیون گفت:ممنونم

چآنیول محکم تـربغلش کرد:من ممنونم کـه تفـآوت ِبیـنمونو نـدیدی...!

-تفـآوت ِبیـن ِمـاچیزمهـمی نبودکـه توی تصمیـم گیری ِدوست داشتن

اثـرداشـته بـآشه...!

-دوستت دارم کوچـولوی ِاحمـق ِمـن

-مـنم دوستت دارم عـوضیـه مـن...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پـآیان^ــــــــ^



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 شهریور 1394 11:21 ق.ظ