تبلیغات
|eхo ѕтory| - Coυpe тrαιɴ

Coυpe тrαιɴ

جمعه 13 شهریور 1394 10:29 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Coυpe тrαιɴ ،


نـآم داستان:کوپـه ِقطآر

زوج اصلے:سوهـو.کریـس

زوج فرعے:چآنیول.بک هیـون

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:1

پوستـر:سآخت خـودم

[وان شـآت]

|دیـآلوگ برتر|

-چـطورے؟!عـشق ِیـه پسربـآیـه پسردیـگه!!

-مـهم دوست داشتـنه...جنسیت مُهـم نیس!


کـریس سوارقطـآر شُددرکوپـه اشوبـآزکرد

-هــــاه!هرکوپـه شآمل ِ4نـفره...!امیدوارم اون3نفردیگـه

آدمـای فضولی نبـآشن چون اصلـاحوصلـه اشونو ندارم!!

و نشست بـعدازچـنددقیقـه سوهـو واردشُد

بـآدیدن کریس بی تفـاوت کنـآرش نشست کریس تـک نگآهی

بـهش انداخت وروشـو اونـور کـرد دوتـاهم کوپـه ای مونده چآنیول

وبـک هیون بـودن...بـآخوشحـالی وشآدی نشستن

چـآنیول بـاخوشحـآلی گفت:ایـنجـاکوپـه خوبیـه...مـگه نه؟!؟!

کـریس بی تفـآوت هنذفریشوتـوی گوشش گذاشت

سوهـوهم لپ تـابش روبـآزکردوهـدفونشُ تـوی گوشش گذاشت

بـک هیون خندیدوبـه چآنیول گفت:اونـا خیلی خُشـکن!!ولی اشکـال نداره...

مـآکـه بآهم خوشحــــــآلیم

چـآنیول هم خندید:عآشقـــــــــتم!!!

-منـــم همینطور!

هـم دیگـه رو بوسیدن عـقب که رفتـن بـآ ابروهـآی بـآلارفتـه وصورتهـآی متعجب

کـریس وسوهـو روبه رو شُدن چـآنیول شَرمنده گفت:آآآ مـث ایـنکه یآدم

نبـود ایـن دوتآهم اینجـآن...!

بـک هیون خندیدوگفت:چـیه؟!؟

سوهـوگفت:شمـآدوتـا گِی ایـن؟!؟!

چـآنیول وبـک هیون خندیدن:چـه اهمیتی داره؟!؟

کریس بـآ تمسخرگفت:مـن که نمیخوام شَب صدای دوتـاگِی روبشنوم!

وقتـی کـه درحـآل انجـآم رابطـه ی...

چـآنیول حـرف کریس روقطـع کرد:مـا ایـن کـآرو نمیکنیـم!!!

بـهتون اطمینـآن میدیـم

وتعظیـم کوچیکـی کردولبخـندزد سوهـو خنده اَش گرفـت

بک هیـون بـآکنجکـاوی روبه سوهووکریس گفت:شمـآ چندسآلتونه؟!

اَهـل کجـایین؟!برای چی داریـن میریـن بـه...

کریس بآبی حوصلگی گفت:یااا اگـه قراره همینطوری فضولی کنین

بـگین مـن کوپـه اموعوض کنم!!!

بک هیون گفت:مـتاسفیـم!اما شُمـا خیلی خشک وحوصلـه سَربریـن!!

چـآنیول خندید ودستشوجـلوی دهن بک هیون گذاشت کریس بآچشمـای ازحدقـه

بیرون زده گـفت:چی؟!؟!؟!یااااااا مـُراقب حرف زدنت بآش بَچــــه

سوهـو آروم خندیدکریس نگـآهش کرد:توچـرامیخندی؟!

سوهـو خنده اشُ کنترل کرد:شُمـا؟!

-چـی!!؟؟

-مـن وشمـآهم دیگه رو نمیشناسیم فقط قراره یکی روزتوایـن کوپه بآهم بآشیم

پس بـه شما ربطی نداره کـه من چیکـآرمیکنم!!!

کریس ازایـنکه سوهو جَوابش روداده بـودکفری شُد:یااا تـو...

چآنیـول گفت:آآآآ بَسـه...مـا قراره یـکی روز بـآهم تـوایـن کوپه بـآشیم

پس بـهتره انـقدر دعـوانکـنین!

کریس بـآزهنذفریشوتـوی گوشش گذاشت وصداشُ تـاآخرزیـادکرد

سوهـوهم متقـابلا هـدفونش روتوی گوشش گـذاشت بـک هیون روی پـآی

چـآنیـول دراز کشیدوگـفت:حوصلــــه اَم سررفت!انتظآرهم کوپـه ای هآی باحالتریو

داشتـم...این دوتآ یـه جوری اَن...!

-آره...یـه جوریـن...تویـه کم بخواب...دیشب دیرخوابیدی...

-تـوهم دیرخوابیدی...توهم بخواب!شَب بـه خیرچآنی جونـم

-الـآن کـه شب نیست!!!

-میدونـم!

وخـیلی سریـع خوابش برد چآنیـول هم خوابش برد

کـریس هـنذفریشودرآوردنیـم سآعتی میشدقطـارحرکت کرده بود

سوهـوهمچنـآن بـالپ تـآبش وَر میرفت درکوپـه زده شُد

یـه زن بودکـه یـه چـیزی مـثل سینـی بـه خودش وصل کرده بود وروش

نوشیدنـی وآبمیوه بود بـآلبخندگفت:سلـآم!میل داریـن؟!

سوهـوهدفونـش رودرآورد:بـه من بدیـن...

زن یـکی ازآبمیوه هـآروبـه سوهو دادسوهو پنـج دلـار بـهش داد

زن بـآتعجب گفت:ولی ایـن خیلی زیـآده...!نوشیدنی فقط1دلـآره!

-بقیـه اَش برای خـودتون

زن بـآخوشحـآلی سرتـکون داد کریس هم یـه آبمیوه گرفت وپولشُ داد

درکوپـه که بسـته شد کریس گفت:الـان مثلامیخـواستی ثـابت کنی پولداری؟!

سوهونگـآهش کرد:نیـآزی بـه اثبـات نیس چون من واقعـاپولدارم!

-هـآه!!پس بـهتره کنـآرش کلمـه عقده ای روهم بذاری!

-چـی!!؟

-پولـدار عـُقده ای!

سوهوخندیدبرخلـآف تصور کریس:مـن عقده ای نیستـم...!ونظرتوهم

برام مهـــم نیس...هم کوپـه ای!

ولبخـندزدکریس نگـآهش کرد وچـیزی نگفت

کریس خـم شُدتـا لیـوان آبمیوه اشو بـندازه تـوسطل آشغـال ِکوپه

کـه کنـآرسوهـو گـذاشته شُده بود روی سوهـو خم شُدوآشغالشودورانداخت

تـآزه مـتوجـه وضعیتِش شد بـه سوهوکـه بـهش خیره شُده بودنگآه کرد

بـک هیون ازخواب بیدارشُد آروم چشمـآشوبازکردوبـآدیدن

سوهـو وکریس سرجـآش نشست وبلـندگفت:یاااا!!!

کریس سریـع رفت عـقب وازسوهو فـآصلـه گرفت بک هیون گفت

-توبـه مـآمیگی کـه کـآری نکنیـم واونوقت خودت...

-مـا کـاری نکردیـم!!!مـن فقط آشغـال ِلیوانمودور انداخـتم

چشم غـره رفت وادامـه داد: وَایـنکه مـن گــــِی نیستم!!

سوهو سریـع گفت:مـنم نیستم

چـآنیـول بـآسرصدای اونـا ازخواب بیدارشُد:چـی شده؟!؟!

بـک هیون مـثل پسربچـه ای کـه بـه بـآباش چیزیُ گزارش میده گفت

-وقتـی من ازخواب بیدارشدم اونا...

کریس دادزد:یااااااا!!!!مـن گفـتم کـه من گِی نیستم!

سوهو تکـرارکرد:مـنم گی نیستـم

چآنیـول خندید:بـآشه بآشه...

بـه بک هیون نگـآه کرد:بیخیـآل عشقـم...چیزی میخوری برم بگیرم؟!

-آره...دلـم شکلـآت میخـواد

ولبخـنددندون نمـآ زد چـانیول خندیدوسرتکون داد:بآشه الـان میرم برات میخرم

ورفت کـریس وسوهـو هردوتـعجب کرده بـودن...1سآعتی میگذشت

چآنیـول وبـک هیون بآهم حـرف میزدن امـآکریس وسوهو آهنگ گوش میکردن

بـآلاخره هردوحوصلـه اشون سَر رفت چآنیول گفت

-شمــادوتـا خسته نشدیـن؟!ازوقتی حرکت کردیـم مدام داریـن آهنگ

گوش میدیـن...ایـن خستـه کننده اَس!

سوهوگفت:شمآها هـم دیگه رودوست داریـن؟!

چآنیـول وبک هیون خندیدن وبـآهم گفتن:آره!

کریس گفت:چـطوری؟!عـشق ِیـه پسربـآیـه پسردیـگه!!

بک هیون:مـهم دوست داشتـنه...جنسیت مُهـم نیس!

سوهو:کـسی بـهتون بَدنگاه نمیکنه؟!گِی تـوکره ممنوعه...وخـب

مـردم طبیعتـا بـه کسـایی که گِی بـآشن بدنگـاه میکنن!

چآنیول:برای مـآنگـاه مـَردم اهمیت نداره...

کریس :امـااگه یـه روزیکی گـزارش بده

وپلیس یـاایـن شخصیتـا دستگیرتون کنن چـی!؟

چانیول:بـه چـه جرمی بآیددستگیرمون کنن؟!

کریس پوفـی کردوگفت:گفـتم کـه!بـه خـآطرممنوع بـودن ِگِی...

-مـآ بیرون یـآبین مـردم کـاربـه خصوصی انجـآم نمیدیـم..فقط دست

هـمومیگیریـم...!

سوهو:امـا شمـآجلوی مـآ...

بک هیون خندید:مـاکه گفتیـم متاسفیـم...خـُب...

مـافکرنمیکردیـم شماحواستون باشه...

کـریس:عـشق ِبیـن دوتـاپسرعجیبیـه...!!!

سوهو:نـه..مـن خودم تـآحـالاعـآشق پسرشُدم!

کریس بـآتـعجب نگـاهش کرد بک هیون گفت:امـآتوگفتی گِی نیستی

-عـشق صرفـا بـه معنی ارتبآط جنسی نیست!مـن اونودوست

داشـتم بـه خـآطرخودش نـه رابطـه جنسی!!!

کریس:داشــتی؟!

-آره...عـشق مـآ زیـاد دووم نیـآورد

چانیول:چـرا؟

-پدر مـن یـه فردخـــــــیلی پولداروثروتمـنده...ووقتی فهمیدمـن

عـآشق یـه پسرشدم همـه کـآر کردتـارابطـه مآبهم بخوره!چـون اعتقادداشت

اون بـه خـآطر پول ادعـای دوست داشــتن میکـنه...

بک هیون:وشمـاهاهم همدیگـه رو ول کردیـن؟!

سوهـو سرتکون دادبک هیـون بآزگفت:اسمش چی بـود؟!

-اسمـش...کـریس!اسـمش کریس بـود...

ازاون مـوقـع...مـن هـرکسیوکـه اسمش کـریسـه میبینم...یـآد اون میفتـم

کریس چشم هآش گـردشُدچـانیول نگـاهی بـه کریس انداخت:چـت شُد!؟

کـریس بـه خودش اومد:ه..هیچـی!

چآنیول گفت:خـُب...مـن چـآنیولم...ازآشنـآیی بـآهاتون خوشبختم

بک هیون گفت:منم بَک هیـونم!

-سوهـو...!

کـریس هـنوز داشت فـکرمیکرد سوهوتکونـش داد:هِی...اسم توچیه؟!

کـریس بی اختیـآر گفت:کـریس...

-چـی؟!؟ازبحـث ِعـشق پسره مـن گذشتیـم!اسم ِتوچیـه؟!

کریس نگـآهش کرد:اسم مـن کریسه...

سوهـو مـآت ومبهوت نگآهش میکرد:اسم ِتو...کریسـه؟!

-آره..

بک هیـون خندید:چـه تشآبـه اسمی!!!

سوهـو بـه کریس نگـآه کـرد:خـُب...مـن...

چآنیـول گفت:بیخیـآل بـهتره نـاراحت نبـاشی...سوهو!

سوهـو سرتکـون داد:نـه...نیسـتَم...فقط یـه کم تـعجب کردم

راستـش...کـریس ِمـن هم یـه کم مـثل ِایـشون بـود...

ویـه لبخندکوچیـک زدبـک هیون خواست بحـث روعوض کـنه

-خــــــــــُب..کریس!تـوچطور؟!تـودوست دخـترداری!؟

-نـه...خـُب...تــــازه بـهم زدیـم...

چآنیـول گفت:شمـآ تا کِی تـوی بـوسآن میمونیـن؟!

کریس:3هفـته...!

بک هیون گفـت:توچی سوهـو؟!؟

-مـعلوم نیست...

چآنیول:مـن وبکی اومـدیـم به قصد مسافرت...!

تقریبـا2.3هفـته اونجـامیمونیم...!

تـا آخرشَب همگـی حرف زدن کـریس وسوهو کمـترحـرف میزدن..

ذهـن سوهـو درگیر کریسی کـه حـالاکه کنـارش بودوذهـن کریس درگیر

همـه چـیز وروبـه روشدنـش بـآ پسری کـه جذابیت خـآصی داشت!

صُبـح شد...همگـی بـآیدازهم خـداحافظی میکردن چون بـه مقصدرسیده بـودن

بـک هیون وچآنیـول دست تـودست از سوهو وکریس خداحـآفظی کردن

شمـآره هـردو روهم گرفـتن ورفـتن...

سوهو بـه طرف کریس برگشت:بـآی...هم کوپـه ای...

دل کـریس بـآ شنیدن کلمـه بـای یـه جوری شُد...:بـآی!

ورفـت...تـمـوم مـدتی کـه توی بوسـآن بود یـاد سوهـو بـود...

اون پسر بَدجـور جذبش کـرده بود...!بـالاخـره قرارشُد کریس بـه سئول برگرده

دنبـآل کوپـه شمـآره6کـه مـال ِاون وهم کوپـه ای هـآی جدیدش بودگشت

پیداش کـرد درش رو بـآزکرد بـآدیدن ِسوهـو سرجـاش خُشکـش زد سوهو لبخندزد

-سلآم هـم کوپـه ای...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:)



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: شنبه 14 شهریور 1394 10:03 ب.ظ