تبلیغات
|eхo ѕтory| - Cнocolαтe Cαrαмel|1

Cнocolαтe Cαrαмel|1

یکشنبه 15 شهریور 1394 09:15 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Cнocolαтe Cαrαмel ،

نـآم داستان:کآرامـل شُکلـاتے

زوج اصلے:دے او.کـاے

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:4

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-چـراانـقدعلـاقه دارے اتـآق منومرتب کنے؟

-خـب...تودوست مـنے...

-ازمـن خوشت میـآد؟

-معلومـه تـودوستمـے...!


پدرکـای شیرینی فروشی خـیلی بزرگی داشت وضع مـالی خیلی خوبی هم داشت

امـاکای ازشـغل پدرش بدش می آمد 

لبخـندی به دخترکنـآرش زدوگفت:عـزیزم حالابریم کجا؟!

مـوبایلش زنگ خوردبـی حوصله گفت:بله؟!

-الـوپسرم؟!؟!

-بله بابا؟

-میتونـی بیای شیرینی فروشی؟!

-نـه بیآم چیکار

-پسـرم همکـآرم اینجـاست میخـوادببینه اَت!

-برای چـی منومیخواد ببینـه!؟

-دوست جوونیـآمه مـامانت توروکه بـآرداربود اون  خیلی کمک مــآبود

بیـامیخوادببینه چـه پسر بـالغی شدی برای خودت!

کای بابی میلی گفت:بـآشه

دوست دختـرش راپیـاده کردو بـآمـآشین مـدل بالایش بـه سمت شیرینی فروشی

پدرش کـه همیشه شلوغ وغلغله بـود رفت دراتـاق پدرش رازد وبـازکرد بـادیدن دوست پدرش

ودی او ابـروهایش رابالادادوسلـآم کرد نشست پدرش گفت:

ایـن دوستم کیونگ چان وپسرش کیونگ سو

البـته همه بهـش میگن دی او!!!

کـآی به دی او نـگـاه کرددی اولبخندقشنگـی زدکـای هم تک لبخندی زد پدرهـامشغول

صحبـت شدند دی او کنـآرکای نشست وگفت:خوشبخـتم!

مـث اینکه پدرهـامون دوستـآی خیلی خوبی اَن

-تودوست دخترداری؟!!؟

دی اوجـاخورد:چطور؟!برای چـی میپرسی؟!

-قیـافت که میخوره داشتـه بآشی!

دی او خندیدکـآی توی صورت دی اوزوم کرد

-پدرت چیکـآره است؟!

-مـنوپدرم چین  زندگی میکردیم اونجـاپدرم کـآرخونه شکلات سازی داشت

مـن عـاشق کـآرامل شکلاتـم!!!

کـای پوزخندی زد:کـآرامل شکلات؟؟!یعنـی واقعاتمـوم دغدغه توکارامل شکلاته؟!

-نـه معلومه!پدرتـو شیرینی فروشی داره پس بـایدبه شکلات یـاشیرینی علاقه داشته باشی

-نـه دلیل نمیشه!مـن اصلاشکلـات دوست ندارم

-امـاازکـآرامل شکلات نمیشه گذشت!

-اِ؟!؟!؟؟

همـان لحظه پدر دی اوگفت:شآم خونـه ما!چطوره!؟!؟

پدر کـای قبول کرد کـآی پوفـی کردوآرام زیرلب گفت:امشب پارتی دعوت بودم....!!!

شب کـآی وپدرش بـه خـانه آنهارفتندخـانه بسیاربزرگی بود بعدازسلام واحوال پرسی

همگـی نشستند درحیـن حرف زدن پدر کـآی گفت:دی او نـآمزدیا زن نداره؟!

-نـه...خـب...توی چیـن دوست دختر داشت امـاوقتی قرارشدمـآبیایم کره ولش کرد

کـآی ابرویی بالاداد دی اوگفت:بابا!!!

پدرش خندید کآی پیش بینی میکردکـه دی اوباپدرش دعواکندامـا برخلاف تصورش

دی او خنده کوتـآهی کردوگفت:گفتـم بیا کره...!امـانیومـداون نمیتونس خانوادشُ ول کنه ومنم

نمیتـونستم پدرو ول کـنم برای همیـن...

کـآی ابروهـایش رابـالا دادوگـفت:دی او..میتونـم اتـآقتوببینم؟!

-آره حتمـا

هـردوبه سمت اتـآق دی اورفتنـد واردشدنـدکـآی گفت

-درو ببـند...!

-بـآشه..

دررابسـت کـای روی تـخت دی اونشست بـه اطراف نگـآه کرد

اتـآق دی اواتـاقی قشنـگ ومـرتب بوددرست برعکس ِ اتـآق کـای...!

بـه پیـانوی دی اونگـاه کرد

-توپیـانو داری؟

-آره...

-بلـدی بزنی؟!

-بلـه بلدم

-یـه کم بـزن...

دی او پشـت میزپیـانونشست نـفس عمیقی کشیدوشروع بـه نواختن کرد

مینواخـت ومیخواندکـای محو صداونـواختن  اوشده بـود

بعداز10دقیقـه دی اولبخندی زدوبـه سمت کـای برگشت

-خـوب بود؟!

ـآره

دی او کنـآرکای نشست کـای گفت:میدونـی چرامـن ازت خواستم بیـایم اتـاقت؟!

-چـرا؟!

-چـون ازت خـوشم میـاد

دی اولبخـندی زدوگفـت:ممنـونم!

-میخـوام بیشتـربآهم آشنـاشیم...

-البـته حــتما...

صـدای پـدردی اوآمد:پسـرا شآم!!!

دی اووکـای برای خـوردن شـام رفتند دی او بـه کـآی کـارامل شکلـات

داد کـآی خورد:خوشمـزه اَس!

پدرش بـاذوق گـفت:مـنم بلدم درسـت کنم پسرم میخـوای برات درست کنم؟!

-آره درست کـن

دی او ازلـحن بی تفـاوت اوبـاپدرش تعـجب کرد امـاچیزی نگفت

قـرارشد چـندشب بـعددی اووپـدرش مهمـآن کـای وپدرش بـآشند شب کـآی منتظرآمدنشان

بود واقعـاازدی اوخوشش میـآمد زنـگ خـآنه اشان رازدند

ودی او وپـدرش واردخـانه شدند همگـی نشستندومشغـول صحبت شدند

دی اووکـای حرف نمیزدنـد بـالاخره کـآی گفت:دی اوبریـم اتـاق ِ من

هـردوبلندشدنـد کـای دراتـاقش راکـه بـآزکرد دی او بـادیدن اتـاقش تـعجب کرد

-چـی شُد؟!

-اتـآقت..یـه کم...

اتـاق کـای بـه شدت شلـوغ پلـوغ بود لبـآس آشغـال کیف کلـاه

وسیلـه همه چـیزش پخـش وپـلا بود وایـن هـآهمه نشـانه شلختـه بودنش بود

-چـیه!؟شلـوغ پلوغـه؟!خـب مـن وقت ندارم مرتبش کـنم!

-مـن برات مـرتبش میکنم؟!؟!

-چـی؟!!؟اوه بیخیـآل پدرت بفهمـه فکرمیکنه مـن ازتوبه عنوان خدمتکـار

یـانوکراستفـآده کردم!!!

-نـه مـن بهـش نمیگـم...!فـردا کـه پدرت سرکـآربودمیـام اینجـاوبرات

اتـآقتومـرتب میکـنم!

-چـراانـقدعلـاقه داری اتـآق منومرتب کنی؟

-خـب...تودوست مـنی...

-ازمـن خوشت میـآد؟

-معلومـه تـودوستمـی...!

کــآی حرص خـورد چـرادی اوبـه همه چیزبـه چشم دوست معمولی نگـاه میکرد؟؟!

-بـاشه فـردابیـآ!!!

بـعدازشـآم دی اووپدرش رفتـندکـآی به دی اوفکرکرد:اون اصلـاتواون فـکرایی

کـه من هستم نیست...مـن ازش خوشم میـآدامـانه به چشم دوست معمولی!!چـرااون نمیفهمه

اَه پسره ی احـمق...!بـآیدحـالیش کنم کـه من بـه چشم دیگـه ای ازش خوشم میـآد

بـاهمیـن فکرخوابیـدفـردا نـزدیک ظهـردی او امدوشروع بـه تمیزکردن

اتـآق کـای کردکـارسختی بودچـون اتـآقش بی اندازه کثیف بـود2سـآعت تمـام اتـاق

راتمـیزکردکـه بالـاخره تمـیزومـرتب شد کـای بـادوتـآ آبمیـوه وکـارامل شکلـاتی کـه پدرش

درست کـرده بـود واردشُد تـصمیـم داشت حـسش رابـه دی اونشـآن دهد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قسمـت ِاول



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: یکشنبه 15 شهریور 1394 10:03 ب.ظ