تبلیغات
|eхo ѕтory| - Cнocolαтe Cαrαмel|3

Cнocolαтe Cαrαмel|3

دوشنبه 16 شهریور 1394 01:54 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Cнocolαтe Cαrαмel ،

نـآم داستان:کآرامـل شُکلـاتے

زوج اصلے:دے او.کـاے

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:4

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-تـو خـیلے رفتـآرت خوب شُده خیلے زیـآد...وایـن بـآعث شادیه مـنه

ازوقتـے بـآدے اوآشنـاشدے رفتـارت انقدتغییرکرد...اون پسرخیلے خوبیـه...

امیدوارم دوتـآدوست خـوب بـآهم بمونـین...حتے وقتـے من نبودم!

-منظـورت چیـه بـآبا؟!؟!

-پسـرم من که همیشـه نیستم بـالاخره یـه روزمنم مـیمیرم...

-بسـه بـآبا ازایـن حرفـا نزن!

-میدونـم که کـآرامل شکلـاتے خیلے دوست دارے...

مـن آموزششوبرات روی مـیزگذاشتـم 

هـروقت دلت خواست دُرست کـن!امکـان داره همین روزامن برم

-کجـآ؟!!؟!؟

-یـه جـآے خوب...بـرو بخـواب پسرم


ونیشش بـآزشد دی او هـل شدسرفـه مصنوعی ای کرد:بریـم دیگه...

هـردوسرمـیزنشستندپـدردی اوگفت

-خیلی خـوبه کـه انقد بـآ کای صمیمـی شُدی!

دی اولبخـندی زد پدرکـآی گفت:امیـدوارم دی او تـآثیرات خوبشوروی کای هم بذاره

کـآی بـآاخم گـفت:مـگه مـن چمـه؟!

پدرش گفت:هیچـی پسرم...!

کـآی چشم غـره ای بـه پدرش رفت بـعدازشـام دی اوکای رابـه

بـآلای پشت بـامشآن بـرد هـردوروبـه آسمـان ایستادند

-کـآی...میشه یـه چیزی ازت بخـوام؟؟

-بخـواه...

-مـیشه بـآپدرت درست رفتـآرکنی؟!؟!

-هـاه جالبـه چراهمه برامـن شدن مـعلم اخلـآق!!

دی اوبـه کـآی نگاه کرد:پدرت خـیلی دوسِت داره...حقش نیس انقدبآهاش بدباشی...

یـه روزی حـسرت نداشتنـشو میکشی...!

ونـفس عمیقی کشید

کآی سکـوت کـردوچـیزی نگفـت دی اونگـآهش کـرد

-بـه حـرفم گوش میکـنی؟!

کـآی بـه دی اونگـآه کـرد چـه قدرایـن پسردوست داشتنـی بود!!!

-دوسِت دارم دی او...

دی او لبخـندی زدوگفت:اگه دوسـم داری پـس بـه حرفم گوش کن...بـآشه؟!

-سعـیمومیکـنم...

دی او روی پـآشنه پـا ایسـتاد وکـآی رابوسید عقب رفت

-بریـم تودیگـه...!

کـآی دستش راکشیدو تـادی او بـخواهدچیزی بگویـدبوسـه ای طولـآنی روی

لب هـایش نشـآند

-بریم

کـآی تـاحدی کـه میتوانست رفتـآرش رابـاپدرش تغییرداد

وهمیـن بـآعث شُدکـه علـاقه بیشتری بـه پدرش پیـداکند...!

پدرش خـیلی خوشحـآل بودشبی پدرکـآی اوراصدازد کـای کنـآرش نشست

-پسـرم کـآی...

-بلـه بـآبا؟!

-تـو خـیلی رفتـآرت خوب شُده خیلی زیـآد...وایـن بـآعث شادیه مـنه

ازوقتـی بـآدی اوآشنـاشدی رفتـارت انقدتغییرکرد...اون پسرخیلی خوبیـه...

امیدوارم دوتـآدوست خـوب بـآهم بمونـین...حتی وقتـی من نبودم!

-منظـورت چیـه بـآبا؟!؟!

-پسـرم من که همیشـه نیستم بـالاخره یـه روزمنم مـیمیرم...

-بسـه بـآبا ازایـن حرفـا نزن!

-میدونـم که کـآرامل شکلـاتی خیلی دوست داری...مـن آموزششو

برات روی مـیزگذاشتـم هـروقت دلت خواست دُرست کـن!امکـان داره همین روزامن برم

-کجـآ؟!!؟!؟

-یـه جـآی خوب...بـرو بخـواب پسرم

کـآی بلندشد لبخـندکوچکی زدشب بـه خیرگفت ورفت وخوابیـد

صبـح بلـندشُدیـادحرف هـآی پدرش افـتادسریع بلندشد بـه سمت اتـآق پدرش

رفت نـبود صدایی آمد:بیـدارشُدی پسرم ؟!

کـای نفس راحـتی کشیدواردآشپزخـانه شُد

-صبـح بـه خیر

-صبـح بـه خیرپسرم برات صبحونه آمـاده کردم

-امـروز نمیری سرکـآر؟!

-نـه پسرم امـروز خونـه اَم

-پـس منم میرم برای نـآهـآرغذا میخرم

-جـدی؟!ایـن عآلیـه بـرو...!

کـای رفت بـه پدرش فـکرکردبـه دی او...

اگـر دی اومجـبورش نمیکردبـه پدرش توجه کندالـان انقدر

پدرش رادوست نداشت بـه خـانه برگشت تـآشب بـاپدرش وقت گذراند

حـرف زدند بیرون رفتندغـذاخوردند شطرنـج بـازی کردند...

فـرداصبـح کـآی بـیدارشُد لبخندی زد ازجـایش بلندشد صدایی نمیـآمد

دادزد:پدر؟!؟

دی او پـآییـن پلـه هاایستـاده بودبـادیدن دی اولبخـندی زد

-سلـآم عـشقم!!

دی او لبخـندمصنوعی زد کـای بـآدیدن رَنگ پریده ی دی او

ترسیدپـایین رفت:چـی شده؟؟

-هـی..هیچی

-نـه یه چیزی شُده بـگو

-پدرت...

-پدرم چـی؟!پدرم کجـآست؟!؟!

-پدرت...پدرت امـروز صبـح...فـُتح شُد...

چشـم هـآی کای گردشد

-نه ایـن امکـان نداره نـه نـه نه

-مـن صُبح اومدم اینجـآ بـهم گفت کـه داره میره...گفت توروبیدارنکنم...

هـردو اشک میریختند کـای گفت:نـه مـن بآورم نمیشه

بـاگریه گفت:ایـن دروغه امکـان نداره پدرم کجـآست الـان؟؟؟

-الـان پدرم وبقیـه دوستاش بردنـش بـرای دفـن...

کـای دادزد:نــــــــــه من تـآزه داشتم قدرشومیدونستم آخه چـرااااااااااااااااااا

روی زمیـن افتـآدحـالش بد شده بود

دی او گریـه میکردولی توانـایی انجام کـاری غیرازگریـه نداشت

کـای بلـندبلـندگریـه میکرد بـعدازظهـر مـراسم دفـن پدر کـآی شُد

هـوا سردبود همـه رفـته بـودن وفقط دی او وپـدرش مـونده بـودن پدردی اوگفت

-پسرم مـن میرم خونـه...تـو کـآی روبیـآر خونـه ی مـآ!

-بـآشه پدر...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:(



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 شهریور 1394 12:27 ب.ظ