تبلیغات
|eхo ѕтory| - Cнocolαтe Cαrαмel|4

Cнocolαтe Cαrαмel|4

چهارشنبه 18 شهریور 1394 12:30 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Cнocolαтe Cαrαмel ،

نـآم داستان:کآرامـل شُکلـاتے

زوج اصلے:دے او.کـاے

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:4

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-ممنونـم...

-چـرا؟

-کمـکم کـردے کـه یـه کم قـدربـآباموبدونم...


کـای کنـآر جسدتـآزه دفـن شُده پدرش کـه مجسمـه بزرگ علـامت

مسیـح روش گـذاشتـه شده بـود نشستـه بودواَشک میریخـت

دی او ازپشت بغلـش کـرد

-دی او...

-جـآنم؟!؟

-ممنونـم...

-چـرا؟

-کمـکم کـردی کـه یـه کم قـدربـآباموبدونم...

دی اولبخـندکوچکـی زد:بلـندشو عَزیزم..بریـم خونـه ی مـا...

-نـه مـیرم خونـه خودمون...

-نـه بـایدیـه کم پیش ِمـن بـآشی!پــاشو

بـاهم بلـندشدن سـوارمـآشین دی او شُدند وبـه سمت خونـه دی اووپدرش رفتن

وقتـی وارداتـاق دی او شُدن دی اوکـآی رو روی تـخت خودش خوابـوند

-تـوبـآیداستراحت کنی...امـروز روزسختیُ داشتی...!

کـای بـه سقف خیره شد:خوبـه که توهستی...

-چـیزی میخوری برات بیـآرم؟!

-نـه...

-یااا توازصبـح هیچی نخوردی!

-گـرسنه نیستم...

-میخـوای برات کـآرامل شکلـآتی دُرست کنم؟!

-نـه...

فـرداصبـح کـآی بـه خونـه ی خودشـآن برگشت آمـوزش کـآرامل شکلـات روی مـیزبود

لبخـندتلخی زد وبـآز اَشک هـآش اومدچـندروز میگـذشت دی او مـُدام بـه کـآی

زنگ مـیزدوازاون میخـواست کـه یـآبـه خونـه ی دی اوبره یـآ دی اوبـه خونـه ی اون بیـآد

امـا کـآی بـه تنهـایی نیـآزداشت...یـک هفـته ای میگـذشت...

کـآی بـالاخـره تصمیـمش را گرفـته بـود

 اول ازهمـه مشغول درست کردن کـآرامل

شکلــاتی شدبـه دی اوزنگ  زدو وقتی 

دی او رسیدشروع بـه حرف زدن کـرد

-مـن میخـوام فـروشگـآه بـُزرگ پدرمـونگـه دارم..!مـن ازایـن بـه بعدمدیریت اونجـآرو

خودم بـه عهده میگیرم...مـن بـآیدجـای 

خـالی پدرمـو پرکـنم!امـا...ازتومیخوام

کـه کنـآرم باشی...البـته...اگـه تصمیـم ازدواج نـداری!

دی اوخندید:نـه ندارم کـآرامـل ِمـن

کـآی هم خندید:ممنونم...!

-مـن کنـآرت میمونم کـآرامـل ِمـن!حـالابریـم بـاهم کـارامل شکلــاتی درست کنیم؟!

کـآی خندید:آره بریـم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:)))




عقآید : ------------
آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 شهریور 1394 12:37 ب.ظ