تبلیغات
|eхo ѕтory| - Neхт rooм|2

Neхт rooм|2

شنبه 21 شهریور 1394 12:29 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Neхт rooм ،

نـآم داستان:اتـآق بغلے

زوج اصلے:چآنیول.بک هیون

ژانـر:عـآشقانه.مَدرسه اے

تعدادقسمت:10

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-چرالبخندمیزنے؟!

-آخه تـاحالاهیچکس بـه من نگفتـه آقـا!!!


کـآی وسوهو وسهون هـم رفـتن سمتش

کـآی بک هیون روازبغـل ِاون پسردرآورد بک هیون بلندگفت

-لولــــــو!!!

همگی زدن زیرخـنده بک هیون بـآشآدی گفت:تواینجـآ...

لوهآن بآخنده گفت:مـن اتـآق بغلیـه اینجـام!

بک هیون شروع کـردبه بآلاپایین پریدن:یعنی اتـآقه مـن؟؟توهم اتـآقیه منی؟عالیه!!

سوهو:مگه قرارنبودبری یـه دانشگآه ِدیـگه؟؟پس چـی شُد؟!

-آآآ مـن دیدم همتون اینجـآیین وتوی گروهمون فقط منم که اونجـآم...

اومـدم اینجـآ!

سهون:بـه خآطر مـا؟!؟!

-آره!

سهون خندیدولوهـآنوبغل کرد:آفریـن کـآرخیلی خوبی کردی

کـآی:اووووووه بَسه دیـگه حـآلا!!!پرروش نکنیـن

همگی خندیدن لوهـآن زدروی بازوی کـای:یاااا!!!

چشـم ِلوهـان بـه چانیول خورد:معرفی نمیکنیـن؟!؟

چآنیول لبخندزد:من چآنیولم!

سوهو:اون هم اتـآقیه مـاس

لوهـآن لبخندزد:من لوهـآنم 

بک هیون ولوهآن رفـتن سوهـو هم روی تـختش درازکشید

ولپ تـآبشوبـاز کرد ورفت تـوی اینترنت سهون هم روی تخـتش درازکشید

وهنذفریشوگذاشت توگوشش کـآی هم داشت بـآموبایلش وَرمیرفت

چآنیـول بـهشون نگـآه کلی ای انداخت وبـعدیـآدبک هیون افتـاد

پسربـآمزه وبـآنمکی کـه خیلی شیطون بـود!ودوست هم اتآقیـآش بود...

بلـندشد دستـآشوکردتوی جیب شلوارش وازاتـاق بیرون رفت

همیـن که دَراتـآق روبـآزکرد بـآبک هیون ولوهـآن مواجه شدکه لوهـان

داشت میدویددنبـآل بک هیون وبک هیون هم مُدام بلندبلندبهش میگفت:بدو بدو بدو!!

چآنیـول خنده اش گرفت ولبخندی گوشـه لبش نشست

بـک هیون تـوی سآلـن سُر خورد وافتـآد لوهـآن زد زیرخنده لبخند

چـآنیول محـو شُدنگـران بـه بک هیون نگـاه کردوبی اختیـآر رفت سمتش:خوبی؟!

بـک هیون بـآتعجب گفت:آره بـآبا چیزیم نشد کـه!!

وبلـندشدوروبه لوهآن زبـون درازی کرد وبـآزشروع کردبـه دویدن

چـآنـیول خندید وبـه اتـآقشون برگشت...

 فـرداصُبـح شد...چـآنیول واردکلـآسشون شُد

کـآی وسوهو هم واردشدن وکنـآر چـانیول نشستن

سهون ولوهـآن هم واردشدن ونشستن فقط بـک هیون نیومده بود

چـآنیول آروم ازکـای پرسید:دوستتون نمیـآد؟!

-بکـی؟نمیدونـم اون خیلی خوابـآلوئـه...احتمـال نیومدنش زیـآده

-امـاامروز روزاوله دانشگـآهه!!

-بـرای بک هیون هـیچ روزی فرقی نداره صبحامثل خرس میخوابه

و همـه ی روزاشآدوشنگولـه

استـآد واردکلـآس شُد وشروع کردبـه صحبت بعدازصحبتـآش

شروع کـردبـه درس دادن یـک ربعـی ازشروع کلاس میگذشت که

درکلـاس بـآ شتـآب بـآز شد وبک هیون اومدتو:سلآم!!

ببخشیددیراومـدم!

استـآدبـاتعجب گفت:تودانشجوی ایـن کلـآسی؟

-هـان؟!؟!آهـا بله!

همه ریزوآروم میخندیـدن استـادگفت:اسم شما؟

-بک هیـون...بیـون بک هیون!البـته بـهم میگن بَکی!شمـآم

راحت بآش استـاد خواستی بـگوبکی!

-خـُب آقـای بیـون بـک هیون...

-بلــــــــــــــــــه استـآد؟!

ولبخند درشتی زد

-چرالبخندمیزنی؟!

-آخه تـاحالاهیچکس بـه من نگفتـه آقـا!!!

همـه زدن زیرخـنده استـآدهم خنده اَش گرفت:برو بشین!

بک هیون تعظیم کرد:ممنـون

بک هیون دویدورفت کنآرلوهـآن نشست...

----------------------------------------

*ــ*




عقآید : ------------
آخرین ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 04:59 ب.ظ