تبلیغات
|eхo ѕтory| - Neхт rooм|3

Neхт rooм|3

شنبه 21 شهریور 1394 09:55 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Neхт rooм ،

نـآم داستان:اتـآق بغلے

زوج اصلے:چآنیول.بک هیون

ژانـر:عـآشقانه.مَدرسه اے

تعدادقسمت:10

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-چون وقتے رفتیـم تـآ ازسلف دانشگاه غذابگیریم دَرش بسته بود

وگـفتن کـه ازوقت غذاگـذشتـه واگه چیزے 

میخوایـم بآید از بیرون دانشگآه بگیریـم

-مـآهم کـه تنـــــــــبل...نـرفتیـم!

-پس ایـنوازکجآ آوردیـن؟!؟

-ازیـکے ازاتـآقـا گرفتیـم!

-اونـآ واقعـا بهـتون ایـنودادن؟!؟

-مـعلومه که نـه بـه  زور گرفتیـم!!


چندهفـته ای ازشروع دانشگـآه میگذشت

نـزدیک شَب بـودچـآنیول روی تختـش نشستـه بودو

کتـاب میخوند سوهـووسهـون بـآلپ تـاب سوهوفیلـم میدیدن

وکـآی رفـته بوداتـاق بغلی پیش ِبک هیـون ولوهـان

دراتـاق بـآزشد کـآی بک هیون ولوهـآن واردشُدن

سوهـو وسهون طبقـه ی بـآلانشسته بودن و چآنیـول طبقه پایین

سوهو وسهون اومدن پاییـن وکنـآر بقیـه نشستن

سوهوگفت:هِی!چآنیـول بیـا بشین پیشـه مـآ

چآنیـول کتـآبشوبست وکنـآر بک هیـون نشست وبـهش خیره شُد

بعدچنددقیقه بک هیـون گفت:خــــــُب بیاین یـه کاری کنیم!

چـرامـث احمقـا نشستیـن بهم دیگه خیره شدین؟؟

همگی خندیدن لوهآن گفت:توبگوچیکـآرکنیم!هرکـآری توبگی میکنیم

کـای گفت:راست میگـه

بک هیون یـه کم فـکرکرد:بیـآیـن چشمـآی یـکیوببندیـم

واون دنبـآل هممون بـگرده!!!

سهون:یااا مگـه بچـه ایم؟؟؟

بک هیون اَداشو درآورد وگفت:اگـه فکردیگه ای داری بـگو

اصلـآ اگـه لولو تـآییدکنه بـآزی میکنیـم

همـه بـه لوهآن نگـاه کردن بک هیون دستـآشوتوهم قفل کرد:لوووولوووو

لوهـآن خندید:بـابکی موافقم!!

سهون:یاااااا!!!

کـآی:لوهـان هم خـُل شد!!

سوهو:بکی همـه رو خـل میکنه!!!

کـآی:ازبـس خودش خـُله!

بک هیون بـآشادی بلندشدوگفت:خفـه شین بیـآین شروع کنیم!

چشمـآی کیوببندیـم؟!!؟

همگـی بلندشدن چـآنیول گفت:مـن!

بـک هیون دَست زد:عآلیـه!!!خـودم چشمـآشومیبندم

دستمـال گردن کـآی رو ازتـوی کمدش برداش کـآی دادزد:یااا بکی!!!

بـک هیون خندید:اوه بیخیـآل کـآی ضدحـآل نبـآش

رفت پشت چـآنیول تـا دستمـآلو دور سرچـآنیول ببنده

امـادیدکه قدش نمیرسـه یـه کم بـآلاپاییـن پرید:یااا تـوقدت خیلی بلـنده!

چـآنیـول خـندید قـدشویـه کم کوتـآه کرد:خوبه؟

بـک هیون روی پـآشنه پـآهاش ایستـآد:یـه کم بهتره

دستـمـآلوبست دور سرچآنیـول دستشوکشیدروی چشمـآی چانیول

کـه دستمـال پوشونـده بـودش لبخندچآنیـول محوشد

بک هیـون صآف ایستـاد:خـوب شد!!حـآلابیـا بگـردمـآرو پیداکـن

وهمگی شروع کردن بـه سروصداکردن چآنیول هم بـاچشمـآیی که

بـآدستمـآل بسته شده بوددنبـآلشون میگشت 

همگـی میخندیـدن بـالاخـره یـکیوازپشت بغل کرد

بـدن ریزه مـیزه اَش و تکون خوردنـآش نشون میداد کـه بک هیونـه

سوهـو دستمـآلو ازدور سرچآنیـول بـآزکردچـآنیـول دستـاشوازدور

بک هیون برداشت ونگـآهش کرد بـک هیون گفت:یااا کوچولـوترازمـن نبود؟!

همـه زدن زیرخـنده چـآنیـول خندید:فـکرنکـنم

کـای روی تـخت چآنیـول ولو شُد:اوووووف خیلی خسـته اَم!!

سهون نشست کنـآرش:مـن گرسنـه امه...

لوهآن گفت:بریـم یـه چیزی بخوریـم؟!؟!

کـآی وسهون وسوهو سریـع بلندشدن:آره بریـم

بک هیون دست چآنیولوگرفت:مـنوچآنیول هم میمونیـم اینجـآ

تـا شمـاباخوردنیـآ برگردیـن!!

کـآی خندید:بآشه!

وبـآسهون ولوهـآن وسوهو ازاتـآق بیرون رفتن چآنیـول بـه بآزوی خودش

کـه دست بک هیون دورش حلقـه شده بودنگـآه کرد

-آآآ بک هیون؟؟

بک هیـون نگاهش کرد:هوم؟

-تـو...توخـیلی بآمزه ای!

-آآآ ممنون

وخندید چآنیـول واقعـا مـجذوب بک هیون شُده بـود

ولحظـه بـه لحظه هم ازش بیشـترخوشش میـومد بـازبه دَست بک هیون

نگـآه کرد:تودستـآی قشنگ وظریفی داری!

بک هیون دستشوازدور بـآزوی چـآنیول برداشت ونگـآهش کرد:اره!ظریفـن!!

بـه چآنیول نگـاه کرد:به نظرت دستآم قشنگن؟؟؟

چانیول سرتکون داد:آره!

بـک هیون خـوشحـآل شُد:وای چـه عآلی!!

چآنیـول مـکث کردوگفت

-مـن...میخواستَم یـه چیزیوبـهت...

دراتـآق بـازشد سوهو گفت:تنهـآچیزی کـه تونستیم گیربیـآریم

نـودل لوبیآ بود!

بک هیون سریـع گفت:چـرا؟؟؟

کآی:چون وقتی رفتیـم تـآ ازسلف دانشگاه غذابگیریم دَرش بسته بود

وگـفتن کـه ازوقت غذاگـذشتـه واگه چیزی میخوایـم بآید از بیرون دانشگآه بگیریـم

لوهـآن:مـآهم کـه تنـــــــــبل...نـرفتیـم!

-پس ایـنوازکجآ آوردیـن؟!؟

-ازیـکی ازاتـآقـا گرفتیـم!

چآنیول:اونـآ واقعـا بهـتون ایـنودادن؟!؟

سهون:مـعلومه که نـه بـه  زور گرفتیـم!!

هـمگی خندیدن...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:)



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 شهریور 1394 05:51 ب.ظ