تبلیغات
|eхo ѕтory| - Neхт rooм|4

Neхт rooм|4

دوشنبه 23 شهریور 1394 09:25 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Neхт rooм ،

نـآم داستان:اتـآق بغلے

زوج اصلے:چآنیول.بک هیون

ژانـر:عـآشقانه.مَدرسه اے

تعدادقسمت:10

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-بـآشه امـاهواخیلے سَرده

-ایـن سَردے بـه قشنگے ولذت برف بآزیش نمی ارزه؟!


سوهـو بـه هَرکس یـه ذره داد

-چـون کمـه بـایدهمین قـد بخوریـم!!!

همگی مشغـول خوردن شُدن بـک هیون سریـع سهمشو

خورد بـه سوهو خیره شد:سوهـوجونــــم؟!

سوهو خندید وقوطی خآلی نودل رو بـآلاآورد بک هیون بآحرص

گفت:شکـموهآ!!!همـه اشو که شمـآخوردین

چـآنیول آروم زدبـه بآزوی بک هیون!بک هیـون نگـآهش کرد

چآنیـول نودل بـآقی مونده خودشودادبه بک هیون وگفت:من سیرشُدم!!

بـک هیون بـهش نگـاه کرد خندید:ممنون

وشروع بـه خوردن کـرد هـواسَرد بـود وبـارون میـومد

چآنیـول همیشـه زودسرمـآمیخورد چندروزی گذشتـه بود...

نـزدیک شَب بـود لوهـآن وبک هیون طبق معمول توی اتـآق چآنیـولشون

بـودن کـآی بـآشتـآب وارد اتـآق شدوگفت:داره برف میـاد!!!اولیـن برف زمستونیـه

امســآل!بـیآیـن بریـم بیرون!

همـه بلندشُدن غـیرازچـآنیول لوهـآن گفت:هِی چآنیـول!!چرانشستی؟!

خوشحـال نیستی کـه داره برف میـاد؟؟

-چرا امآ...

بـک هیون گفت:امـا نداره که پآشو!!

چـآنیول بلندشُد:بـآشه امـاهواخیلی سَرده

لوهآن:ایـن سَردی بـه قشنگی ولذت برف بآزیش نمی ارزه؟!

همگـی سوئیشرت تنشون کردن ورفـتن بیرون حیـآط

دانشگـآه پربـود از دانشجـوهـآیی کـه مشغول برف بـآزی بـودن

مـشغول برف بـآزی شُدن بـک هیون بـه سمت چآنیـول

گلوله ی برف پرت کـردچآنیـول نگـآش کردوخندید وشروع کرد

بـه گلوله درست کردن هردو میخندیدن وبه سمت هم برف پرت میکردن

بـک هیون شروع کردبـه دویدن چآنیـول هم دنبـآلش

بـک هیون سُر خوردوافتـادروی برفـآ وچـون چآنیـول پشتش بـودافتـآدروش

بـک هیون سریـع گفت: یاااا کمـرم خـیس شُدپـآشو!!

چآنیـول خندید:چـرا؟!

-چون تـوروی منی ومنم روی زمیـن!

چـآنیـول بلندشُد دست بک هیـون رو گرفت وبک هیون هم بلندشُد

هـردوخندیدن صـدای یـه دختراومـد:اوپـآ بک هیـــــــــــون!!

وبـه سمت بک هیون برف پـرت کرد بک هیون نگآهش کردخندیدواونم سریع

یـه گلوگه درست کردو پرت کردسمتش

بـک هیون مَشغـول برف بـآزی بـااون دخترشد چآنیـول دیگـه نمیخندید

آروم وبـدون هیچ حرف دیـگه ای رفت سمت خوابگـاه و وارداتـآقشون شُد

لبـاساشوعـوض کـرد دستشوگـذاشت روی سرش داغ داغ بـود

سُرفـه اش نشـون میدادکـه سرمـآخورده لبـاسشوعـوض کردودرازکشید

روی تـخت بـآز سرفـه کرداحسآس سرمـای شدیدمیکرد

دراتـآق بـآزشُد چشم هـای چـانیول بسـته بـود بآزسرفـه کرد

صدای بـک هیون اومد:هِی!!!چـرارفتی؟!؟!

چـآنیول چشمـآشوبـاز کرد حـآلش خوب نبـودبک هیون اومدجـلوتر

-چ...چـآنیول؟؟خوبی؟!

-آ...آره!

بک هیـون دستشوگذاشت روپیشونـی چآنیـول

-تـوداغی!!!سرمـآخوردی؟؟!!؟

-فـک...فک کـنم

-حآلـامن بـآیدچه غلطی کنم؟؟مـن بلدنیستم بـآیدچیابهت بدم!!

-قـرصِ...سرمـاخوردگی توکیفـم هَس...

بک هیون قـرص سرمآخوردی چـآنیول رو داد چـآنیـول بهش میگفت

کـه بـآیدچیکـآرکنه واون انجـام میداد دستمـال خیسُ ازرو پیشونـی چآنیـول برداشت

-فـکرکنم بـهترشُدی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:)




عقآید : ------------
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 شهریور 1394 10:02 ب.ظ