تبلیغات
|eхo ѕтory| - Neхт rooм|5

Neхт rooм|5

سه شنبه 24 شهریور 1394 12:47 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Neхт rooм ،

نـآم داستان:اتـآق بغلے

زوج اصلے:چآنیول.بک هیون

ژانـر:عـآشقانه.مَدرسه اے

تعدادقسمت:10

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-تو...میتونے بـآمن کنـاربیاے؟؟بـایه پسرکوچولو که اشتبآهن

جـآے مهدکودک اومده دانشگاه؟؟

-این پسرکوچولوباهمیـن اخلآقاش منو عآشق کرده


چـآنیول بـه بک هیون خیره شُدبک هیون بـه سآعتش نگـآه کرد

-سآعت1شَبـه!!!

-پـس...چراسوهو و...

-اونـآ تـآ صبـح قراره بیرون بـآشن!!!

-ممنـونم...

بـک هیون خندیددستشوکشیدپشت گردنش:خـُب...مـن

خـنگ بـآزی زیـاددرآوردم...امـا همین که بهتری خودش کُلیـه!!

چـانیـول سعی کردبشینه بک هیون خم شدسمتش

ومتکـآشو براش صـآف گذاشت اومـدعقب نشست کنـارش روی تـخت

-الـان بهتری؟!

-آره...

بک هیون لبخندزد:خوبـه...

-تو..چرااومدی تواتـآق؟!

-اومدم ببیـنم چرا رفتـی!کـه دیدم مَریض شدی وداری میلرزی

-نبـآیدبـهم کمک میکردی!

-چرا؟؟

-چون...اینطوری مـن بدترمیشم

-یاااا کجـاش بدتر شُدی حـالت که خوبـه!

-وضعیت جسمیمو نمیگـم...

-پس چی؟؟!

چـآنیول صورتشوبـه بک هیون نزدیک کرد بک هیون تعجب کرد

-میخـوام یه چیزیو بهت بگم...!

-چـی؟!؟؟!

-مـن...مـن ازتـوخوشَم میـاد

بک هیون خندید:میدونـم!!

چـشمـآی چانیول گردشُد:میدونی؟؟

-آره!!تـو نودل لوبیـآتوبـه من دادی وقتی من افتـآدم زمین

نگرانم شُدی تـوکلـا خیلی هوامـو داری پس ازم خوشت میـآد!

-امـآ...تومیدونی منظورمن ازاین حرف چیه؟!

بک هیون حـآلت فکرکردن گرفت:نـه...مگه منظوری هم داری؟

چآنیـول آروم سرتکـون داد بک هیون ابروهآشودادبـالا:ومنظورت چیه؟

-مـن...دوسِت دارم...!

بک هیون جآخورد لبخندش محوشُد:من...منظورت...منظوریت چیه؟

-مـن...تورودوست دارم!!

بک هیـون آب دهنشوقورت داد:آآآ خـُب...خـب...مـن...

مـن نمیتونم بـه عنوان دوست پسرتـوبآشم...مـن...مـن اصلـاتوفآزاین

چیزا نیستم...مـن اخلآقـام بچگونـه اَس مـن...

-ببیـن بک هیون!مـن نمیخوام اذیتت کنـم...پس اول بـه حرفآم گوش

بـده بَعـد نـظرتوبـگو!مـن...من تورو واقعـادوست دارم

وتصمیـم هم ندارم مجبورت کنم که بآمن بآشی یـآهمچین چیزایی!

تـو واقعآشیطون ودوست داشتنی ای ومطمئنـا هرکَس که توروببینه عآشقت

میشه...مـثل مـن!امـا مـن...من دلـم میخوادکه توبرای مَن بآشی

دلـم میخوادتوهم مـنودوست داشته بآشی...امآاصلامجبورت نمیکنم...

اگه نمیخـوای میتونی خیلی راحت بگی نه!نگران منم نبآش..

ولبخـندزد بک هیون بـه چآنیـول خیره شُد

-تو...میتونی بـآمن کنـاربیای؟؟بـایه پسرکوچولو که اشتبآهن

جـآی مهدکودک اومده دانشگاه؟؟

چـآنیول خندید:این پسرکوچولوهمیـن اخلآقاش منو عآشق کرده

بـک هیون لبشوگـآز گرفت:من...مـن نمیدونم چی بآیدبهت بگم...

تومیگی که ازاخلآقای بچگونه ی من خوشت میـآد...مـن نمیدونم بآیدچی بگم!

چـانیول بـه لب هآی بک هیون که مـدام بک هیون گـآزشون میگرفت

نگـاه کرد دست بک هیون رو آروم گرفت وازلبهـاش جداکرد:لبآتوگـازنگیر...

قـلب بک هیون تندتندمیزد چـآنیول هم همینطور

بک هیون آروم گفت:من نمیدونم بآیدچه جوابی بهت بدم...!

-توازمـن خوشت نمیـاد؟

بک هیون به چآنیول نگـاه کرد:نه نه نه منظورم این نبود

چآنیول آروم خندید وبـازبه بک هیون نگـآه کرد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*ــــ*



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 شهریور 1394 07:02 ب.ظ