تبلیغات
|eхo ѕтory| - Neхт rooм|6

Neхт rooм|6

چهارشنبه 25 شهریور 1394 09:54 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Neхт rooм ،

نـآم داستان:اتـآق بغلے

زوج اصلے:چآنیول.بک هیون

ژانـر:عـآشقانه.مَدرسه اے

تعدادقسمت:10

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-خـُب...بـشین فکرکن اگه دیدے

دوست ندارے ازدستت نـآراحت بآشه دوست ندارے ازت دوربآشه

قلبت تندتـرازحدمعمول میزنه...یعنے توهم دوستش دارے!

http://www.axgig.com/images/75270133571344593596.jpg

چآنیـول صورتشوبه بک هیون نزدیکتـرکرد

بک هیـون آب دهنشوقورت دادچآنیول زمزمه کرد

-بک هیون...میشه ببوسمت؟!

بـک هیون آب دهنشوقورت دادآروم سَرتکون داد

چآنیـول درعرض1ثـانیه لبهـآشوگذاشت رولب هـآی بک هیون

یکـی ازدست هآشوگذاشت پشت گردن بک هیون وخودشو

بـه بک هیون نزدیک تـر کرد تندتـربک هیون رومیبوسید

بـآلاخره آروم عـقب اومدهمونطورکه نفس نفس میزدآروم گفت

-ممنـونم...!

بک هیون هم آروم گفت:چآنیول؟!

-جآنم؟!

-هیچی...

ازروی تخت چآنیول بلندشُد:تودیگه استراحت کن...من...من میرم!

-کجآمیری؟!

-میرم...پیش بقیـه!

چآنیـول خواست بگه که پیشم بـمون امـانگفت

-بآشه بُرو...

بک هیون سریـع رفت سمت در دراتـآقوبـازکردوازش بیرون اومد

بـه محض اینکه دراتـاقوبست یـه کم نفس کشید

-مـن...من چِم شده؟!

همـونطور کـه گیـج ومنگ بودوتوی راهرو قـدم میزد

صدای یـه نفراومد:بک هیون؟!

بـک هیون خوشحآل شُد:سلااااام یوانگ هوا!!!

-چی شُد؟!؟چـراانقدرخوشحال شُدی؟!

-میشه...بـآهات حرف بزنـم؟!؟!!؟

-آره حتمـا!

-نمیخوای برف بـآزی کنی؟!

-مـَن درست زمآنی که دوستم بـهم احتیـآج داره برم سراغ سرگرمی؟!اصلـا!!

-تـو واقعـادوست خوبی هَستـی!!!

یوانگ هوا خندید:خـُب...چه مشکلی 

برای ایـن بک هیون شیطون پیش اومده؟

-خُب...میدونـی...یـه نفرمنودوست داره...

-خـیلیآ تورودوست دارن!!میدونـی تـآحالاچندتـآدختراومدن

گفتن کـه شمـآره اتو بـهشون بدم؟!؟!

-مـن منظورم دختر نیس!!!

-پسره؟!

بک هیون آروم سَرتـکون دادیوانگ هوایـه کم تعجب کرد

-خـُب...وتـوچه حسی بـه اون داری؟!

-نمیدونم برای همیـن میخوام بآهات حرف بزنم دیگه

-خــــُب...بیـابشینیـم!

هردو نشستن روپلـه هـآ

-بذارچندتـآسوال بپرسم که معلوم میکنه توهم دوسش داری یآنه!

-بـآشه...

-تـو...وقتـی اونومیبینی قلبت تندتندمیزنه؟!؟!

بک هیون یـه کم فکرکرد:نمیدونم...

-دوست نداری که تنهـاباشه یـآ ازت دوربآشه؟!

-اینم نمیدونم...

-تـو...حـس میکنی که دوستش داری؟!

-نمـــــیدونم...!!

-دوست نداری از دستت نـآراحت بآشه؟!

بک هیون دستآشوگذاشت دورسرش:آآآآه مـن هیچی نمیدونم

یوانگ هوا خندید:خـُب...بـشین فکرکن اگه دیدی

دوست نداری ازدستت نـآراحت بآشه دوست نداری ازت دوربآشه

قلبت تندتـرازحدمعمول میزنه...یعنی توهم دوستش داری!

بک هیون سَرتکـون داد برای اولیـن بآر یـه دغدغه پیداکرده بـود...

کلی فـکرکـرد صبـح وقتی بآلوهـان ازاتـآق بیرون اومدن 

چـآنیول رو دیدکه بـا کـآی وسوهو وسهون بیرون اومد...

قلبش شُروع کـردبه تندزدن...

آروم زمزمه کرد:یعنی...یعنی منم دوستش دارم؟!؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:)



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: دوشنبه 30 شهریور 1394 03:57 ب.ظ