تبلیغات
|eхo ѕтory| - Neхт rooм|7

Neхт rooм|7

جمعه 27 شهریور 1394 05:40 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Neхт rooм ،

نـآم داستان:اتـآق بغلے

زوج اصلے:چآنیول.بک هیون

ژانـر:عـآشقانه.مَدرسه اے

تعدادقسمت:10

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-اینومیدونم کـه گفتن

کلمه ے دوستت دارم الکے نیست وبـآیدنسبت بهش متعهدبآشے!

http://www.axgig.com/images/75149730694492887818.jpg

چـانیول برگشت سمتِ بک هیون ولوهآن

بک هیون تـعجب کرد چآنیـول مـدل موهآشوعوض کرده

بود کـه فوق العـاده بـهش میومـدسوئیشرت

مشکی پوشیده بودبآ جین مشکی وکـتونی آل استـآرمشکی

لوهآن گفت:واو!!چآنیـول خیلی خوشتیپ شُدی!

کـآی بـه موهـای چانیول اشاره کرد:مـدل موی جدیدش خیلی بآحاله نه؟!

سوهو:الـآنه که همه ی دختـرا بیـآن دم اتـآق

همگی خندیدن غیربک هیون...سهون گفت:بَکی چتـه؟!

بک هیون بـه سهون نگآه کرد:فکرکـنم سَرمـاخوردم

چآنیـول نگران نگـآهش کرد کـآی دستشوگذاشت روپیشونی بک هیون

-نـه تـب نداری!!آهـــــــا داری بهونه میآری که 

مـن کولـت کنم آره؟؟!!؟

بک هیون خندید زبون درازی کـرد:شآید!توکـه حیوون خوبی هَستی

میتونی مـنو تـاکلـآس ببری!!

وشروع کـردبه دویدن کـای دادزد:یاااا

ودوید دنبـآل بک هیون بـالاخره رسیدن دم کلـاس کآی بک هیون

روازپشت گرفت وبلـندش کردبک هیون میخندید:یااا منو بذار زمیـن!!!

چآنیـول لوهـآن سوهووسهون رسیدن کـآی بک هیون روگذاشت زمین

بک هیـون خندید تنهاکسی که نمیخندیدچآنیـول بود

بک هیون بـهش نگـآه کرد همگی نشستن بـعدازکلآس همه درحـآل

بیرون رفـتن ازکلـآس بودن سوهوگفت:خـــُب...بریـم یه چیزی بخوریـم!

بک هیون سریـع گفت:شمـابرین بخوریـن من که میمونم سَرکلـاس

تـآ کلـآس بـعدی شروع شه

سهون ابروهـآشوبـالاداد:بآز میخوای چیکآرکنی؟!

-هیـــــچی!!

سوهو:من میدونم کـه اگه مـآبریم وبرگردیـم قطعایه جآی کلـاس نابودشده!!

همگی خندیدن چـآنیول گفت:مـن میمونم پیشش...

کـآی سرتکون داد:اونطوری خوبـه...!امـاکلاس بعدی بیست دقیقه دیگه استـآ

بک هیون:اشکـال نداره!شمـابریـن

لوهـآن شونه بـالاانداخت:بریـم!

4تـآیی ازکلـآس بیرون اومـدن بک هیون نشست روی مـیز

وچآنیـول نشست روی صـندلی پشت ِمیزبـهم خیره شُدن

بـالاخره چآنیول حـرف زد:خوبی؟!

بک هیون سرتکون داد:توخوبی؟

-آره...بک هیون...تـو...توروی حرفآی من فکرکردی؟!

بک هیـون سرشوپاییـن انداخت:آره...!مـن...من...

-بـه من نگـآه کن!

بک هیون نگآهش کردچآنیـول دستـاشودوطرف پـآهای بک هیون

که جـلوش نشسته بود گذاشت:خـُب...تو؟!

-مـن...مـنم تورو دوست دارم!

چشمـهآی چـآنیول گردشد:وا...واقعـا؟!؟!؟!

بک هیون بآز سرتکـون داد:آره..اینومیدونم کـه گفتن

کلمه ی دوستت دارم الکی نیست وبـآیدنسبت بهش متعهدبآشی!

چآنیـول خندید بک هیون هم خندید

-چـرا تـ...

حرف بک هیون نصفـه موندچون چآنیول سریـع شروع

کردبـه بوسیدنش بک هیون دست هآشو دورگردن چآنیول حلقه کرد

وسمتـش خم شدچآنیول هم یـه کم خودش روبـالاآورد

مشغـول بوسیدن هم شُدن...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:)



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: دوشنبه 30 شهریور 1394 03:55 ب.ظ