تبلیغات
|eхo ѕтory| - Neхт rooм|10

Neхт rooм|10

پنجشنبه 2 مهر 1394 10:19 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Neхт rooм ،

نـآم داستان:اتـآق بغلے

زوج اصلے:چآنیول.بک هیون

ژانـر:عـآشقانه.مَدرسه اے

تعدادقسمت:10

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-نـه تقصیرتـونیس...مـن تـورومجبورکردم که بآهام باشے...

-تومـنومجبـورنکردے مـنم تورودوست داشتم که قـبول کردم!


چـآنیول بـاچشم هـای گردبـه بک هیون خیره شُد

بـک هیون بـآبغض گفت:چآنیـول...توکه نمیخوای ازدواج کنی...نه؟!

-نـه!!مـعلومه که نـه عَزیزم!

یـه قدم رفت جـلوتر بک هیون متقـآبلا یـه قدم اومدجـلو

-ببیـن بک هیون...مـن...مـن تورو اونـقدردوست دارم که بـه خآطرت

قیـدازدواج وایـن چیزا روبزنـم!!

-چآنیول!مـامانت مجبورت میکنه واونوقت توازدواج میکنی و...

-نـه نـه قرارنیس همچین اتفـاقی بیفتـه...بـآورکـن!

موبـآیل چـانیول زنگ خوردچـآنیول بـه بک هیون نگـآه کردبک هیون

آب دهـنشوقورت داد:مـآما...مآمآنـته!!!

چـآنیول جواب دادصدای دادمـآدرش بلندشد:هِی پـآرک چانیول!!!

بـه چه جـراتی گفتی که نمیخوای ازدواج کنی؟!؟تـومیدونی که مـن...

-مـآمآن!بس کـن...مـن یکیودوست دارم!

-کیـو؟!؟کیـو دوست داری؟!؟!؟!

چـآنیول لبشوگـآز گرفت:مـآمان...مـن تصمیـم ازدواج ندارم!!بیخیـآل شو

-نمیشـم!مـن برای توکلی آرزو دارم اونـوقت تو...

-مآمـان مـن دیگه بـآیدبرم خـدافظ!

وقطـع کرد

-مآمانت میاداینجـا!!!

-نمیـآد!

-اگه بیـآدچی؟!

-مـن نمیگـم که توعشق ِمـنی تـااذیتت نکنه

دستـآشودوطرف صورت بک هیون گذاشت:بکی...عـزیزم!

نـآراحت نبـاش...همه چـی درست میشه!بـاشه؟

بک هیون سرتکـون داد:امـااگه برای تـو بَدشه چی؟؟؟

چـانیول آروم لبـخندزد

صبـح فردا شد...صدای دراتـآق چـآنیول اومـد

کـآی نـاله کرد:اَه کیـه آخه!!یکی درو بـآزکنه

چـآنیول ازروی تـخت بلندشُد دراتـاق رو بـآزکرد

مـادر چـانیول بـااخم جـلوی دراتـآق ایستـاده بود

-مآمآن...

-کسی کـه دوسش داری کیـه؟!کجـآس؟!

-اون...اون اینجـانیس!

-چـراهیچی درموردش نمیگـی؟!؟تـوبـآیدیـه چیزی بگی

حداقـلش ایـنه که مـن درمقـابل ازدواج تو واون مخـالفت....

-مـآنمیخوایم ازدواج کنیـم!

-چرا؟؟!!؟

-بـه دلـایلی...

-چـانیـول!!!درسـت بگواون دختـرکیه؟!

-اون دخترنیس

چشمـای مـادرچـآنیول گردشد:چ...چ...چی؟

چـآنیول لبشوگـازگرفت:متـاسفم مـآمان...!

-چـآنیول!!!کـاری نکـن کـه مـن کـاملارابطـه اموبآهات قطع کنم

چآنیول چیزی نگـفت

-چآنیـول؟!!چـراسآکت شَُدی؟!؟

صـدای بک هیون اومـد:خآنوم؟

بک هیون کنـار چآنیـول ومـآدرش ایستـاد:مـن...

مـآدر چآنیـول اَخم کرد:تـو...تـو...

تـآچآنیـول خواست حرفی بزنـه بک هیون گفت

-آره!مـن...من همونیـم که چـآنیول دو...

مـآدرچآنیول بـآعصبانیت خواست بزنه توی گوش بک هیون

کـه چـانیول دستشونگه داشت:مآمـــان!!!

مـآدرچانیول بـاحرص دستش روازدست چـانیول جداکرد:بآشه!

امـادیگه حـق نداری اسـم ِمـنوبیـاری!!!دیگه هم حـق نداری بـرگردی خونه

ورفـت بـک هیون دست چـانیول روکه سرجـآش ایستـاده بود

گرفت دراتـاق خودشون روبـآزکرد لوهـآن واون2نـفردیگه خواب بـودن

بـک هیون بلندگفت:گمشین بیرون کـآرداریـم!

لوهـآن متکـاش رو پرت کردسمتِ چـانیول وبک هیون:شمـآها

همیشه بـاهم دیگه کارداریـن چیزجدیدی نیـس کـ...

بک هیون دادزد:میگم یـه دقیقه گمشیـن بیرون!!!

لوهـآن پریدفهمیدکـه اتفـآق مهمی افتـآده

که بک هیون به خـآطرش انـقدرعصبـانی وناراحته 

بـااون دونـفره دیگه ازاتـاق بیرون رفتن

بک هیون رفت سمت ِتـخت چـآنیول رو روش نشوند

وخودش جـلوش روی زانـوهـآش نشست

-چـآنیول...عشقم؟!خوبی؟!الـبته خب...میدونم خوب

نیستی ومن الـان دارم چرت میگم امآخب...مـن...

اَشک هـآی چآنیول پاییـن اومد:مـن فقط یـه کم نـاراحتم به خـاطرمامانم...!

-مـتاسفم...تقصیره مـنه

-نـه تقصیرتـونیس...مـن تـورومجبورکردم که بآهام باشی...

-تومـنومجبـورنکردی مـنم تورودوست داشتم که قـبول کردم

تــاجشن فـارق التحصیلی بک هیون وچآنیـول همچنـآن

عآشق هم ومـُدام کنـآرهم بـودن...

تـوی جَشن فـارق التحصیلی چـآنیول بک هیون وبقیـه

بآلبـآس هـای مخـصوص وکلآه هـای مخصوص ِفـارق التحصیلی

ایستـآده بودن وحـرف میزدن کـه چشم بـک هیون

بـه زَن آشنـایی خوردآروم زدبـه پهلوی چـآنیول

چآنیـول نگـاهش کرد:چی شُده؟!

-او..اون!

وبـه اون زن اشـآره کردچشمـهآی چـانیول گردشُد:مآ...مآمآن!!

مـآدرچـآنیول ایستـآده بود درحـالی که اَشک میریخت لبخندزد

اَشک توی چشم هـای چآنیول جمـع شُدلبخندزد

وتعظیـم کرد بک هیون کنـارچانیول ایستـآد واون هم بـرای مآدر

چـانیول تعظیم کردمـآدرچانیول لبخندزد وسرش روبـه علآمت تاییدتکون داد

چـآنیول وبک هیون خندیدن اون هم خندید...

چـآنیول آروم زمزمـه کرد:پسری کـه تـوی اتـآق ِبغـلی مـن بود...

حـآلا کنـآرمه وشُده تـمومـه زندگیـم...!

اون پسراتـآق بغلیه مـن...اون پسرشروشیطون حـآلادیگه برای منه...!

برای خـوده خـودمـن...!

بک هیون نگـآهش کرددستشوگرفت ولبخندزد

چـآنیول هم لبخـندزد ودست هـآشونو محـکمتر توی هم قفـل کردن...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خواستـم غمگیـن تمومش کنم امـآ اصـن دلم نمیخواد

زوج ِبـه ایـن بـآنمکیـو ازهـم جداکنم>ــ<



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: جمعه 3 مهر 1394 02:14 ب.ظ