تبلیغات
|eхo ѕтory| - coυѕιɴ

coυѕιɴ

جمعه 3 مهر 1394 02:49 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: coυѕιɴ ،

نـآم داستان:پسرعَمو

زوج اصلے:لوهآن.سهون

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:1

پوستـر:سآخت خـودم

[وان شـآت]

|دیـآلوگ برتر|

ازبچگـے عآشقت بـودم امآهیچوقت بهت نگفتم....

-تعجب نکـردے؟!

-نه...چون منم ازبچگے عآشقت بودم...!


سهون خوشحـآل وشـادوارد آشپزخونه شُد

-مآمان؟!بریـم دیگه دیرشُد...!

-پوووف...بـآشه الـآن میریـم دیگه توچقدرعجلـه داری!!!

مـامان ِسهون خندیدوگفت:نکـنه بـه خآطردخترعموته؟!

سهون خندید:نـه

وزیرلب گفت:به خـاطرپسرعمومه!

-چیزی گفتـی؟

-گفتـم زودتربریـم...!

-آهـان!بآشه بریـم

سوارمـاشین شُدن سهون مـشغول رانندگی شد

-سهون؟!تـوسه تـآ عمـوداری که هردوهم دختردارن

چرانمیخوای بـایکی ازدخترهـآشون ازدواج کنی؟!؟!

-مـآمان؟تـو چراسَعی میکنی مـن ویکی ازدخترعموهآموبه

هم دیـگه بندازی؟!

-یاااا اونـآدخترای خوبیـن ومنم دلم میخوادتو...

-اصلـآ چرا من بـآیدزَن بگیرم؟!مـن همینطوریش راحتم!

-پدرت خیلی دوست داشت قبل مرگش ازدواج توروببینه...

-امـا حـالاکه پدرمـُرده ونیس ومنم تصمیم ندارم ازدواج کنم

-یااااا پس چـرا انـقدرمیری خونـه ی عمو جآئه سونگ؟!

بـه خـآطر جیون میری دیـگه!!فک کردی مـن نمیدونم؟!؟!

-جیون؟!!؟اصلـآ!!مـآمان مـن به خـآطرجیون نمیـرم!!!

-پس بـه خـآطر کی میری؟!

سهون هـل شد:مـن...من بـه خآطرخودعمووزن عمـومیرم

-هـآهآهآ!!تـوبـه خـآطرعمو وزن عمـوت میری؟ومن بآیدباورکنم؟

-آآآآآآ بیخیـال مـآمان!

بـآلاخره رسیدن...هـردو ازمآشین پیـاده شُدن

سهون زنگ خونـه ی عمـوجائه سونگ رو زددربـآزشُد

لوهـآن درروبـآزکرد:سلآآآم زن عمـو!سلآم سهونـآ!

سهـون لبخنددرشتی زد:سلآم!

مآمان سهون هم لبخندزد:سلآم لوهـان جآن

هردو واردشُدن خـآنواده ی دوتـاعموی دیگه ی سهون هم بودن

سهون نشست زیرچشمـی بـه لوهآن کـه داشت

بـآیکی دیـگه ازدخترعموهـآش حرف میزدنگـاه کردسهون تَک بچه

بـودوپدرش بـه خآطرتصـآدف مُرده بود اون ومـادرش تنهـازندگی میکردن

سـه تـآعموداشت که هرکودوم1یـآ2تـادخترداشتـن

تنهـآپسرعمویی که داشت لوهـآن بودکه خودلوهـآن1خواهرداشت

ازبچگـی همیشه لوهـآن رودوست داشت وازش مراقبت میکرد

همیشـه بـه خـآطراون هـرروزمیـومدخونـه ی اونا...!

جیـون شیرینی خـآمه ای هآرو روی مـیزگذاشت

همیـن که خواست بشینـه موبـآیلش زنگ خورد ورفـت سمتِ

اتـآق خودش وتـوی بـآلکن ایستـآدوجواب داد

بـعداز1ربـع مآمانِ سهون گفت:سهون؟!برو جیـون روصداکن بیـاد!

سهون سرتـکون دادبلندشدرفت سمت اتـاق جیون

جیـون تـوی بـآلکن هنوزداشت بـاتلفن حرف میزدمتوجه اومدن سهون

نشد وبـه حرف زدنش ادامه داد:آره عَزیزم...بآشه!نـه...آآآ ببخشید...

خندید:نـه عشقم مـیبینمت فعلا بـای

قطـع کرد همیـن که برگشت بـادیدن سهون چشم هـآش گردشُد

-تو...تواینجـآبودی؟!

سهون سَعی کردجلوی خنده اشوبگیره:آره...تـودوست پسرداری؟!

جیـون رفت جـلوتر ودقیقـاجلوش ایستـآد:سهونآ...بـه کسی نگـو!

مـن نمیخوام کسی بـدونه...البتـه فعلا!!!

سهون خنده اَش گرفت جیون اخم کرد:بـه چی میخندی؟!

-مثلـا مـن برم بـه کسی بـگم که تو دوست پسرد...

جیون دستشوگذاشت روی دهن ِسهون صورتـشوبـه سهون نزدیک کرد

-یاااااا سهونـا!!!

هردوبـاصدای لوهـان برگشتن سمتِ در:چیزی شده؟!؟!

جیـون هـل شددستش روازجـلوی دهـن سهون برداشت:نـه!چیزی نشده

لوهـآن سَرتکون داد جیـون ازاتـاق بیرون رفت قبل بیرون رفتن

ازاتـآق بـه سهون نگـاه کرد ودستـآشوبـه حـآلت التمـآس بـآلاآوردوبعدرفت

سهـون لبشوگـازگرفت تـانخنده

لوهـآن جـلورفت:چرامیخـندی؟!

سهون لبخندزد وجـلورفت لوهـآن تـعجب کرد

سهـون یـه کم بـه لوهـآن نگـاه کرد اومـدازکنـآرش ردشه که لوهآن گفت

-تـوبآخواهرمـن چیکـآرداشتی که توصورت هم دیگه بودین؟!

سهون ایستـآدبرگشت سمت لوهـان:چی؟!

لوهـآن بـآ عصبـانیت گفت:توواون انگـارداشتین هم دیگه رومیبوسیدین!!!

چـطور میتونی ایـن کـآرا روتوی خونـه ی

 مـاانجـآم بدی؟!تـوواقعـآکه...

بـآحرص خواست رَد شه کـه سهون دستشوگرفت

-صـبرکـن...!اولـا من بـآخواهرت کـآری 

نداشتم ودومـا...توچراانقدنـآراحت میشی؟!

-خـب...خب اون...اون خواهرمـنه!

-اووووه نمیدونستم انـقدرروی خواهرت حسآسی!!

-هَستـم!!!مـن روش...

-پس چـرا قبلآ وقتی یـه بآر توخیـآبون بـآدوست پسرقبلیش دیدیش

هـیچ عکس العملی نشون ندادی؟!

لوهـآن خواست دَست خودش روازدست سهون جداکنه که سهون نذاشت

-ولـم کن بذاربـرم!

-چـرا!؟؟نـآراحت شُدی؟!

-سهونـآ!!!

-تـانگی دلـیل نـآراحتی وعصبـانیتت چی بوده ولـت نمیکنم

-اَه!!چــون مـن دوسِت دارم!حـآلاولـم کن...

سهـون بی اختیـآردست لوهـآن رو ول کرد

-چی گفتـی؟!!

لوهـآن دستشوگذاشت جـلوی دهنـش

سهون خندید:لوهآن لوهــــان بـآورم نمیشه!!!

لوهـآن تـعجب کرد بـه سهون نگـاه کرد

سهون لوهـآن روبـغل کردلوهـآن هـلش دادعـقب ولی 

سهون عـقب نرفت:منـم دوستت دارم!!

ازبچگـی عآشقت بـودم امآهیچوقت بهت نگفتم....

لوهـآن لبخندزد

-تعجب نکـردی؟!

-نه...چون منم ازبچگی عآشقت بودم...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:)



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: جمعه 3 مهر 1394 10:18 ب.ظ