تبلیغات
|eхo ѕтory| - Wιтн yoυ|1

Wιтн yoυ|1

پنجشنبه 9 مهر 1394 03:45 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Wιтн yoυ ،

نـآم داستان:بـآتو

زوج اصلے:دے او.کآے

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:3

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-مـن معذرت میخوام کـه بحث اونـوپیش کشیدم...تقصیرمـن بود

-نـه...تقصیرتـونیس!مـن لحظـه اے رو 

سراغ ندارم که بدون فکرکردن بـه اون بگذره

مـن همـیشه وهمیشه فقط بـه اون فکرمیکنم...!


-تاکـِی میخوای ادامه بدی؟!

-تاوقتـی که مطمئن شم ازم متنـفرشده...

-ایـن کارت هیـچ نفعی بـه حـالش نداره!

-داره...ازم متـنفرمیشه

-تـوایـنومیخوای؟!

-آره

-امـا قلبت چی؟!قلبـتم ایـنومیخواد؟!

-نـه...قلبـم ایـنونمیخواد...امـامجبورم!

-چـرا!؟!چـرامجبوری؟!؟!

-مجبـورم...

-امـآ ایـن اجبـآرقضیـه روبدتـرمیکنه...

-جـونگیـن!!!

-خـفه شو!جـونگیـن نه...کـآی!

-چـراکـآی؟!؟!مـن نمیخـوام کـآی صدات کنم!

-بـآیدصدا کنی!

-چرااسمـتوعوض کردی؟!

-سوالـآت تکراری...

-جـواب بده!

-چـون هروقت کسی بـهم میگه جونگیـن یـاداون میفتم

وقلبـم بیشتربـه دردمیـآد

-جونگیـن...

-خفـه شو خـــــــفه شو!چرانمیفهمی؟؟؟

ببیـن کریس مـن کـآملادرکت میکنم

کـه دلت میخـوادبـه دوست بدبختـت کمـک کنی

!امـآبایدبگم داری اشتبـآه میکنی چون

مـن تصمیمموگرفتم

کـریس بلـندشُددستـش روتـوی موهـآش فروکرد

-بـآشه...مـن میرم فعلا

ورفت کـآی بـه موبــایلش کـه ویبره میرفت نگـاه کرد

-الو

-سلآآآآآآآم خوشتیپه

-کِی میـای؟

-چه بداخلـاق...الـان میـآم!بـذارآرایشموکـآمل کنم!

-زودتـر

وخـندید دی او بـآخوشحـآلی یـه شآخه گـل خرید

بـا نزدیکترشدن بـه خونه کـآی لبخندش درشت تـرمیشد

ازصبـح منتظرایـن بودکـه به خونه کـآی بره...

تـیپ خـیلی عـآلی ای زده بـود دخـترواردخونـه شُد

کـای بـابی حوصلگـی ودلهـره گفت:لبـآستو درآر بیـا تـواتـآق!

-بـآشه

دخـترلخـت شُد وتـوی اتـآق رفت کـآی اصلـاتحت تـآثیرقرارنگرفت

لبـآس هـآی خودشو درآورد وروی تـخت نشست

-بخـواب

-بـآشه...

وخـوابید وکـآی روش درازکشید

-درو بـآزگذاشتی دیگه؟

-آره!چـراداری ایـن کـآرومیکنی؟!؟!

-بـه توربطی نداره!

دی او بـه دربـآزخونـه کـای نگاه کرد دروبـآزکرد

واردخونـه شُد خندیدودادزد:جــــــونگینم؟!!؟

قلـب کـآی بـه درد اومدبغضـشوقورت داد

دی اوبـه لبـآس هـآی ریخـته شُده روی زمیـن نگاه کرد

نگـران شدآب دهـنشو قورت داد آروم سمت اتـآق خواب

رفـت وبـادیدن کـآی واون دخترروی زمیـن افــتاد

کـآی ازروی دخـتریـه کم بلندشُد دی او نـابآورانـه بـه اون هـانگاه کرد

کـآی سرجـآش نشست سعـی کردلحـنش سردبـآشه

-اومـدی...!

دی او درحـآلی که اَشک میریخت گفت

-بآورم نمیشه...بآورم نمیشه...مـن دارم

 خواب میبینم...مـن دارم کـآبوس میبینم...!

-نـه...ایـن واقعیه!مـن دارم بـهت خیـآنت میکنم!!!

-چـ...چرا؟!!؟

-چـون مـن نمیتونم ازدختربـآزی دست بکشم!مـن عآشق دختربـآزی اَم..

بـودن بـایکی ازجنس خـودم اصلـآ حـال نمیده...!

-امـآ...امـآ چراالان اینارومیگی؟!مـا1سآل ونیمـه بـاهمیم!!!]

توحق نداری ایـن کـآروبـامن بکنی

کـآی حرفی نـزد دی اوبـه زور ازجـآش بلندشُد

-تودیگـه منونمیخوای آره؟!

-اره...درست فهمـیدی!

گریـه دی او بیشترشد:بـآشه...خدافظ...

ورفت دخـترکمر کـآی رو نوازش کرد کـآی بـاحرص وعصبانیت

برگشت وتـوی گوش دختر زد

-یآآآآآآا چـرامنوزدی؟!

-خـفه شو وگمـشو

-توحـق نداری...

-مـن بـآبت تـوئه هرزه پول دادم فهمیدی؟!حـآلام پولـتوگرفتی گمشو!

دخــتربآحرص بلندشد لبـآساشوپوشیدورفت

کـآی بـه اشکـاش اجـآزه اومدن داد چندبـآرمحکم سرشوتـوی متکاکوبید

وبـه خودش فـحش داد

دی اوگوشـه خیـآبون نشست تـندتند

اَشک میریخـت حـآل خوبی نداشت

چـندوقت گذشت...کـریس واردبیمـآرستان شُد

دراتـآق ِکـآی روبازکرد وگفت:سلااااام!!

کـآی بـآبی حوصلگی گفت:سلام

-چـی شُده؟!اوووووه لبـآسات چه قدبهت میان

وبـه لبـآس های بیمـآرستان ِتوی تن کـای اشاره کرد

-ازشون متـنفرم!!!

-هـِی...تـوالـآن نزدیک2مـآهه اینجـآیی

 امـآهرروزغمگیـن ترازدیروز!

-خـُب!!!کـه چی؟!؟!

-یااا یـه کم امیدوار بـآش!

-مـن قـراره بمیرم کـریس برای چی امیدواربـآشم؟؟؟

-هِی!!تـوقرارنیس بمـیری اگه یـه کلیـه 

برات پیداشـه تـونمیمیری!نــترس!!

-تـرس؟!!؟مـن مهم تریـن وبـاارزش تریـن 

چیززندگیـموازدست دادم

دیگه ازمـردن ترسی ندارم....

-مـاقبلادرمـورد دی اوصحبـت کردیـم!!امـااگه توبخوای...

-نــــــــــه نمیخوام!

-چـرا؟!؟مگه نمیگی اون باارزش تریـن چیززندگیـته؟!پس چراازحرف زدن

درمـوردش طفره مـیری؟

-چون نمیخـوام بـه یـآدبیارم که چطوری دلشوشکسـتم...

-تو بـه خـاطرخودش اونکـآرو کردی!

-مـآقراربودبـرای همیشه بـآهم بمونیـم...امـامنه آشغـال...

بـغض گلوی کـای روفشـآرمیدادکریس 

دستشو پشت گردنش کشیدورفت

سمت تـخت کـای وگفت:کـآی...آروم بـاش!

-چـطور آروم بـاشم کریس؟!؟!

-مـن معذرت میخوام کـه بحث اونـوپیش کشیدم...تقصیرمـن بود

-نـه...تقصیرتـونیس!مـن لحظـه ای رو سراغ

 ندارم که بدون فکرکردن بـه اون بگذره

مـن همـیشه وهمیشه فقط بـه اون فکرمیکنم...!

ومیخوام تـآلحظه ی مـرگمم...

-یااا گفتـم که توقرارنیس بمـیری

کـآی پتـوش رو تـابـالای سرش کشید:خوابـم میـآد...بـرو

کریس سرتـکون داد ازبیمـآرستـان بیرون رفت

توی خیـابون قـدم میزدوفـکرمیکرد کـه یـه شخـص آشنـارودید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-ــ-



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: پنجشنبه 9 مهر 1394 11:51 ب.ظ