تبلیغات
|eхo ѕтory| - Wιтн yoυ|2

Wιтн yoυ|2

پنجشنبه 9 مهر 1394 10:51 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Wιтн yoυ ،

نـآم داستان:بـآتو

زوج اصلے:دے او.کآے

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:3

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

 -اون عـاشق توئه...تمـوم اون کـآرهـاش بااون دختربـه خـآطر 
  
 ایـن بودکـه فکرمیکرد هیچ امیدے نـیست  
  
 وقراره بمیره ونمیخواست تـوبـه خـآطرش 
  
 نـآراحت بـآشی...! 
  
 -ینـی...تمومه...تمومه اون کـارا بـه 

خـآطراین بودکه وانمودکنه حـآلش 
  
 خوبه ودیگـه منونمیخـواد تـآمن نبـآشم 
  
  و ایـن وضعیتشو نبینـ...نبینم؟! 
  
 -آره... 
  

اون هـم دیدش جـلواومدوجـلوش ایستـآد:کر..کریس؟!

کریس سرتکـون داد:دی او...!

دی او لبـخندزد:خـوبی کریس؟!!؟

-اره!تـوخوبی؟!

-ممنـونم...!

کریس تـوی حرفی که میخواست بزنـه دودل بود

-آآآآ دی او؟!

-بلـه؟

-نمیپرسی از...ازجونگیـن چـه خبر؟!

لبخنددی او ازبیـن رفت توی چشمـاش پرازاشک شد

-نـه...اون حتمـاالان خیلی شآده...

کریس بی اختیـآرگفت:نـه نیست!!!

-دروغ نـگو!مـن میدونم کـه اون الآن بـآدوست دخترهـآش خیلـی...

-درمـورد اون ایـن چیزارونـگو توهیچی نمیدونـی!

مـوبآیل کریس زنگ خورد کریس جـواب داد:بله؟!

-شمـادوست آقـای کیم جونگیـن هستیـن؟!ایشون حـآلشون بدشده

بـآیدهرچی زودتـر براشون کلیـه جورکنیـن چون ازاونجـایی که ایشون یـه کلیه

دارن همون یـه کلیـه اشون هـم داره کـم کم اَزکـارمیفـته...

چشم هـای دی او گردشد صدای پشت خـط روکـآمل میشنید

کریس آب دهنـش روقورت داد:ب...باشه

وخواست بره که دی او بـآزوشوگرفت:صبرکن!!!چه بلـآیی سرجونگین اومده؟!؟!

کـریس لبشوگـازگرفت دی او بـآبغض زدبـه سینه ی کریس

-بـهم بگو اون چـِش شده!؟؟؟کلیـه اش چه مشکـلی داره؟!چـه اتفـآقی افتـآده

-دی او...مـن برات توضیـح میدم...امـاالان جونگین وضعـش خوب نیس

بـآیدبرم!!

-مـنم میـآم!مـنم ببـر

کریس تـردید داشت امـا وقت مونـدن نداشت:بـآشه بیـآ 

چشـم هـای کـآی درحـآل بسته شُدن بـودکه دی او وکریس روبـالای سرخودش

دیـد بـآدیدن دی او لبخندزدبـااینکه مـآسک تنفس روی دهنـش بود

وسُرم بـهش وصل بـودامـا آروم دستش روبـالاآورد دی او دستـش روگرفت

وبـآگریـه گفت:تـو...چرابـه این روز افتـآدی؟!؟؟؟

چشـم هـآی کـای بسته شد دی اوبـآ وحشت گفت:چـی...چی شد؟

پـرستـآری اومد:بـهش مسکن تزریق کردیـم خـوابش بُرد!مسکن قـوی بـود

شمـام بهتره بریـن دنبـآل یـه کلیـه وگرنـه...زنـدگیشو تضمیـن نمیکنیـم...

کریس دَست دی او روکشیدازاتـاق بیرون اومدن دی او روی صـندلی نشست

دستـآشو دوطرف سرش گذاشت اَشک هـاش بی اختیـارپآیین میومـد

-اَزکـی اینجـآست؟!؟!؟!

-ازهمـون شَبی که بـاتوبـهم زد...

دی او نـآباورانه نگـاهش کرد:یعنی چی؟!

-اون عـاشق توئه...تمـوم اون کـآرهـاش بااون دختربـه خـآطر

ایـن بودکـه فکرمیکرد هیچ امیدی نـیست 

وقراره بمیره ونمیخواست تـوبـه خـآطرش

نـآراحت بـآشی...!

-ینـی...تمومه...تمومه اون کـارا بـه خـآطراین بودکه وانمودکنه حـآلش

خوبه ودیگـه منونمیخـواد تـآمن نبـآشم

 و ایـن وضعیتشو نبینـ...نبینم؟!

-آره...

گریـه دی اوبیشترشددستش روجـلوی 

دهنش گذاشت تـآصدای گریـه اش نره

تـاشَب تـوی بیمـآرستـآن بود بـه کریس کـه خوابش برده بـودنگـآه کرد

تصمیـمش روگرفـته بودبلـندشد رفت سمـت ِاتـاق دکـتر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:)



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: پنجشنبه 9 مهر 1394 10:57 ب.ظ