تبلیغات
|eхo ѕтory| - Wιтн yoυ|3

Wιтн yoυ|3

پنجشنبه 9 مهر 1394 11:57 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Wιтн yoυ ،

نـآم داستان:بـآتو

زوج اصلے:دے او.کآے

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:3

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

 -مـنو تـو...مـنوتـوبـآهم قرارگذاشتیـم 

کـه تـاآخـرعمـربـآهم بـآشیـم... 
  
 مـن بـآتو...وتـوبـآمن...حـالـآ...

حـآلاهـردو...بـآیـه کلیـه زندگے میکنیـم 
  
 ولے حداقـل...حداقـل بـآهمیـم...! 
  
 ایـن چیزیـه که مـن میخوام...بـودن ِبـاتـــــو.... 


صبـح  کریس بـاخوشحـآلی وارداتــاق کـآی شد

-یـه خــــــــــبرعآلی!

کـآی آروم چشم هـاشوبازکرد:دی او...دی او کجـآس؟!

-همـینجآ!!الـآن میـآد..اول بـذارخبرخوبـموبـگم یـه نفردیشب رفتـه

پیش دکـترت وگفته حـآضره کلیـه اشو اهدا کـنه!

-چـی؟!؟!آخه چـرا؟!!؟

-دلیلش مـهم نیس مهم اینـه که تـوحـآلت خوب میشه

عمـل میکنی وراحت بـه زندگیت بـآ دی او ادامـه میدی...

کـای لبخندزد:دی او کجـآست...بـگو...بگوبیـآد پیشَم...!

دراتـآق بـآزشدودی او واردشدلبخند زد:سلآم!!

وکنـآر کـآی روی صنـدلی نشست کریس ازاتـآق بیرون رفت

کـآی دست دی او روگرفت

-دی او...من...متـاسفم!مـن نبآیداون کـاروبـاتومیکردم...

امـآمجبوربودم...نمیتونستم ببینم تو بـه خـاطرمـنه آشغـآل نـآراحتی...

بـه خـآطرایـن مریضی لعنتـی!

-یااا خـودتو نـآراحت نکن!مـن خوبـم...

و...وبـآهـات تـاهمیشه میمونـم...!

لبـخندکـآی بزرگتـرشُد:بـعدازظهـرعمـل دارم...

تـو...نمیدونی کی قـراره کلیـه اشوبه من بده؟

-ن...نـه!

بـعدازظهـرشد کـای روبـه اتـآق عمـل بردن 

دی او بـه کریس نگـآه کرد:مـن کـآردارم کریس...مـن...

صدای یـه پرستـاراومد:آقـای کـیونگسو؟!!؟

دی اوبرگشت:اومـدم...

کریس مَشکوکـانه گفت:کجآ؟!

-من...من یـه کـآری دارم...

-بـآشه...بُرو...یعنـی الـان کسی که بـآیدکلیـه اشوبـه کـآی بده

تـواتـآق عمـله؟!

-آره...حتمـآ!!

ورفـت نـزدیک شَب بـودبـآلاخره عمـل کـای بـآموفقیت انجـام شد

شب کریس بـآخوشحـآلی رفت بـه اتـاق کـای

-کــــــــــــــــــــآی!تـوبالاخره خوب شُدی!

کـای لبخندزد:آ...آره...امـآهنوزیـه کم دَرد دارم...

دی او کجـآست؟!

-نمیدونـم...اون ازاول ِعمـلت رفت وتـاالان برنگشـته

-بـآشه...مـنتظرش میمونـم...

صُبـح بودامـآخبری ازدی اونبـود کـای وکریس نگـران بـودند

پرستـآر مشغـول بررسی وضعیت کـآی بود

کـریس تـوی اتـآق کـآی بود بلندگفت:اَه پس ایـن کیونگسوکجـآست!!!

پرستـآربـه کریس نگـاه کرد کریس تـعظیم کرد:آآآ ببخشیددادزدم...!

پرستـآرگفت:شمـآباآقـای کیونگسونسبتی دارین؟!!؟

کـآی سریـع گفت:آره!شمـااونومیشنـآسین؟!

-اون هـنوز تواتـآقشه...چطورانـتظارداریـن وقتی یـکی ازکلیـه هـآشواهداکرده

راحـت راه بره وقدم بزنـه!خوبـه بـه خودشمـآاهداش کـرده!!!

چشم هـای کـای وکریس گردشد:چ..چی؟!؟!؟!

پرستـآرتعـجب کرد:شمـآ نمیدونستیـن که اهـداکننده ی کلیـه اتون کیـه؟!

کـآی سرجـآش مـآتش برده بـودسریـع سرم دستش روجداکردوبلندشد

-اون کـودوم اتـآقه؟!!بهم بـگوکجـآست بـگو اون کـودوم اتـآقه!

دی او تـوی اتـآق روی تـخت درازکشیده بـود دراتـآقش بـاشتـاب بـازشد

کـآی وارداتـاق شُد دی او درحـالی که بـه خآطر

مُسکـن خستـه بودوچشم هـآش پرازخواب بود

بادیدن کـای آروم گفت:ک...کـآی...

کـآی سریـع کنـآرش نشست بغضش تـرکید

-برای چی ایـن کـآروکردی؟!؟!چـرا؟!؟!چـرا تـوانقدر...

-مـن...یـه کلیـه دیگـه دارم...ول...ولی تـو فقط یـه کلیـه ی مـریض داشتی!

الـان هردو...هردو یـه کلیـه ی سـآلم توشکم هـامون داریـم...

کـآی بـآ گریـه گفت:آخـه چرا...چراایـن کـآروکردی؟!؟!

-مـنو تـو...مـنوتـوبـآهم قرارگذاشتیـم کـه تـاآخـرعمـربـآهم بـآشیـم...

مـن بـآتو...وتـوبـآمن...حـالـآ...حـآلاهـردو...بـآیـه کلیـه زندگی میکنیـم

ولی حداقـل...حداقـل بـآهمیـم...!

ایـن چیزیـه که مـن میخوام...بـودن ِبـاتـــــو....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:)



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: جمعه 10 مهر 1394 12:01 ق.ظ