تبلیغات
|eхo ѕтory| - Goιɴɢ|2

Goιɴɢ|2

جمعه 10 مهر 1394 10:00 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Goιɴɢ ،

نـآم داستان:رفتـن

زوج اصلے:بک هیـون.چآنیول

زوج فرعے:لوهـآن.سهون

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:10

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

مگه خودت چندوقت پیش نگفتے 

که فراموشش کردے؟؟!

پس چـرا نآراحتے؟!تـو واون بـه 

طور توافقے ازهم جـُدا...

-تـوخودت خوب میدونے مـن چه حسے بـه اون دارم!


چـآنیول ویـه پسردیـگه توی بغـل هم

روی تخت خواب بـودن اون پسرکـآملـا توی بغل چآنیول بود

 چـآنیول تی شرت یـآبلیزتنش نبودواون رو 

محکـم بغل کرده بودهردوخواب بـودن

بـک هیون سَعی کـرد نفس عمیق بکشه امـآنتونست

بـدنش شُل شده بـود دقیقـامـثل سآل پیش

وقتی کـه بآچـانیول دعـوای شَدیدی کـرد...!

طـی این یک سآل دوری ازچـآنیول بک هیون سعی میکرد

کـه قوی بـآشه گریـه نمیکرد وتمـآم وقتشوصرف کـآرهاش میکرد

بعـضی اوقـآت بـه یـآدچانیول بغض میکرد

امـاگریـه نمیکرد حـالابعداز1سـآل چشم هـآش بـآزپرازاَشک شد

روی زمیـن نشست چمدونـش کنـآرش بود

بـادست هـآش زانـوهـآش روبغـل کرد بـآزسَعی کردقوی

بـآشه وگریـه نکـنه امـآنمیتونسـت چـآنیول چشم هـآش روبـازکرد

بـوی عطر آشنـایی ازخواب بیدارش کرد

یـه کم سرجـآش بلندشُد بـه کنـآردر کـه بک هیون

نشستـه بود نگآه کـرد اول بـآورش نشد چشم هـآشومالید

وچندبـآربـازوبسـته کرد نـآباورانـه زمزمـه کرد:بَ..بَکی!!!

پسر کنـآرش بلـندشُد:چی شُده چـآنی؟؟

بـک هیون جلوی اَشک هـاش روگرفـته بود

نمیخواست ضعیـف جلوه کـنه سعی کـردبلندشه

چـآنیول ازسرجـآش بلـندشدازتـخت پاییـن اومد

-بَکی؟!؟!خـودتی؟!؟!؟

بـک هیون بـالاخره بـاکمک دیوار بلـندشُد

دستـه ی چمـدونش رو گـرفت چآنیـول دویدسمتش

ودستـشوگرفت بک هیون بـآحرص دستشوازدست چآنیول

جداکـرد چآنیـول گفت:توکِی برگشتی؟!؟!؟!

بـک هیون نگـآهش کرد:اَزت مـتنفرم!

چـانیول سرجـاش مـآتش بُرد پسر بلـندشداومدسمت

چـآنیول 

-چـآنی؟!اون...اون بَک هیون بود...!!!

چـانیول برگشت سمـتش:آره..اون...اون خودش بـود...

کیونگسو...اون...اون...اون گفت ازمـن متنفره!!!

اون...

کیونگسـو بغـلش کرد:آروم بـاش...

اشک هـآی چانیـول پاییـن اومد

ازبـغل کیونگسو بیرون اومـد دوید دنبـال بک هیون

بـک هیون دَر خونـه روبـآزکـرد

چـآنیول دوید سمتـش جـلوش ایستـآد

-بَکی...صبرکـن!مـن برات...برات توضیـح میدم...مـَن..

بک هیـون زد توی گوش چـآنیول 

-گمـشو اونـور!!مـن بـه توضیح تونیـآزی ندارم

ازخونـه بیرون رفـت تآکسی گرفت وبـه لوهـان زنگ زد

وآدرس خونـه اَش رو گـرفت وبه راننده تآکسی گـفت

کیونگسو برای چـانیول قهوه آورد

-چـآنی...تـوبـآیداونـو فراموش کرده بـآشی!

مگه خودت چندوقت پیش نگفتی که فراموشش کردی؟؟!

پس چـرا نآراحتی؟!تـو واون بـه طور توافقی ازهم جـُدا...

-تـوخودت خوب میدونی مـن چه حسی بـه اون دارم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:)



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: شنبه 2 آبان 1394 06:53 ب.ظ