تبلیغات
|eхo ѕтory| - Goιɴɢ|5

Goιɴɢ|5

پنجشنبه 23 مهر 1394 05:27 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Goιɴɢ ،

نـآم داستان:رفتـن

زوج اصلے:بک هیـون.چآنیول

زوج فرعے:لوهـآن.سهون

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:10

پوستـر:سآخت خـودم

[تـآیـه مـُدت وقت پوسترسآختن ندارم!]

|دیـآلوگ برتر|

-شآیدنبـودن من برایـه زمـآن کوتـاه بهتربـآشه...!

-تـوقرارنیست زیـآدبیرون بـآشے پس نگـرانش نبـآش

-بآشه...!

23122918011209728872.jpg;

چآنیـول روی مُبل نشست

 مـوبآیلش روی مـیزبود

برش داشت چـندتآاس ام اس ازکیونگسوداشت

کیونگسوزنگ زدامـا جوابشونـداد

روی مُبل بـاز درازکشیدوکم کـم خوابش برد

بـآگرسنگی ازخواب بیـدار شدبـه سآعتش نگآه کرد

سآعت4بـعدازظهربود!!!!

-مـن چطورانقدرخوابیدم؟!؟!

بلـندشدرفت سمت آشپزخونـه ویـه

قوطی رامـن برداشت بآزش کرد وشروع کردبـه خوردن

بـه دراتـآق بک هیون کـه بـآز بودنگـآه کرد

صدای زنـگ خونه اومـد همیـن که چآنیـول بلندشد

بک هیون ازاتـآق بیرون اومدورفت سمت در ودرروبـآزکرد

بـآدیدن کیونگسو اخم کـرد

ولبـاشوروی هم فشآرداد

-بله؟؟؟؟

-تو...تـو بَک هیونی؟!

-وتـو؟؟؟!؟!؟

-مـن کیونگسو اَم...!

اخم بک هیون غلیظ تـرشُد

-خـُب؟؟!

صدای چـآنیول اومـد:کیونگسو...براچی اومدی اینجـآ؟!

بـک هیون برگشت سمت چآنیول

چشم غـره رفت ورفت سمتِ اتـآق

چآنیـول رفتن بک هیون روتمـآشا کـرد

وبعدبرگشت سمت کیونگسو

-چآنیـول مـن میدونم که تواین اوضآع نبـآیدمیومدم

دم خونـه ات امـاتو جوابمـونمیـدادی و...

-کیونگسو مـن حـآلم بَده...و...

-چآنی من براایـن اینجـآم!توهمیشه بـآهام

حرف میزدی ازوقتـی که اون برگشته اصلـآبامن حرف

نمیزنـی...تقصیرمن چیه که اون...

-مـن نبـآید...

-چـآن!!!بیـآبریـم بیرون...بـاهم حرف میزنیم

ومن کمکت میکنم حـآلت بهترشه

چآنیـول خواسته نـآخواسته قبـول کرد

بودن تـوخونه درحـآلی که بک هیون جوری وانمودمیکرد

کـه انگـار اون وجود نداره اعصآبشوبیشتربـهم میریخت

-شآیدنبـودن من برایـه زمـآن کوتـاه بهتربـآشه...!

-تـوقرارنیست زیـآدبیرون بـآشی پس نگـرانش نبـآش

-بآشه...!

بـآهم ازخونـه بیرون رفتـن وچآنیـول درخونه روبست

حـدود2هفتـه ازبرگشت بک هیون میگذشت

وبک هیـون اصلـا باچانیول حرف نمیزدوپیگیر خرید

خونـه بود

------------------------------------------

:)



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: شنبه 2 آبان 1394 06:53 ب.ظ