تبلیغات
|eхo ѕтory| - Goιɴɢ|6

Goιɴɢ|6

پنجشنبه 30 مهر 1394 12:12 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Goιɴɢ ،

نـآم داستان:رفتـن

زوج اصلے:بک هیـون.چآنیول

زوج فرعے:لوهـآن.سهون

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:10

پوستـر:سآخت خـودم

[تـآیـه مـُدت وقت پوسترسآختن ندارم!]

|دیـآلوگ برتر|

-مــــــــگه مهم...مهمه؟!

-معلومه که مهمه!!!

-نـــــــــــه نیس...مـن تـآچندوقت دیگه میرم

ازاینجـــــــآ...زنـــــــدگیه تو...همه چیزتو...

پس نبآیدبرات مهم بآشه!


نـزدیک شَب بـودچآنیـول عصبانی ونگران

بـه سآعتش نگـاه کرد بـرای بـار بیستم به سهون

زنگ زد سهـون بالافاصله گفت

-چـآنی!مـن هنوز ازبکی خبری پیدانکردم

نمیدونم کجـآست وتو5دقیقه پیش هم زنگ زدی

تـا ببینی که من پیداش کردم یـآ....

-زودترپیداش کـن!!!آخه الـآن ساعت3نصف شَبه

اون کودوم گوری رفته مـن دارم...

بـآصدای بـآز شدن در چانیـول قطع کرد بک هیون

وارد خونـه شُد شل راه میرفت آروم اومدسمت چـآنیول

خندید وبـآلحن کشیده ای گفت:سلآآآآم مـستر چآنیـول!!!

عصبآنیت ونگرانی چـآنیول تبدیل بـه تعجب

شده بود:تو تـاالان کجـآبودی؟!؟!

-مــــــــگه مهم...مهمه؟!

روی مبل نشست وروی مـُبل ولو شد

-معلومه که مهمه!!!

-نـــــــــــه نیس...مـن تـآچندوقت دیگه میرم

ازاینجـــــــآ...زنـــــــدگیه تو...همه چیزتو...

پس نبآیدبرات مهم بآشه!

چـآنیول بـآ نـآراحتی گفت:بَکی!!!

-هوم؟!؟!؟

-توکجـآبودی؟!تـومَستی ومـن دارم دیوونه میشم!

-مـن مَستــــــم؟؟؟

-آره مَستی!!

بک هیون خندید:نه نیستــم!

-بَک!!!

-هوم؟؟؟چراانقد...صدام میکـــــنی؟!؟!

-جواب مـنوبده!توکجآبودی که سآعت3نصفه شَب

مـست برگشتی خونـه

-اومممم..شآید پـآرتی...یاشآیدم پیش ِدوست پسره تو

نمیدونم...

چـآنیول شوکه شُد:دوست پسره مـن؟!؟؟

-آره...همون آشغـآلی که...بـآهاش به من خیـآنت...کردی!

-کی...کیونگسو؟؟؟؟توپیش اون بـودی؟!

خونه ی اونـوازکجآپیداکردی!؟!؟!؟

-خونه اَش؟!؟!؟نـه...مـآتوخونه نبودیـم...یه جآیی

مثل بـآر بود...واون گفت که توبرای اونی!

بـاز خندید

چآنیول آب دهنشوقورت داد

-امـآ اون که...

-یاااا بیخیـآل مسترچآن!من میدونم که

تودیگه برای مـن نیستی...ومنم برای تونیستَم

پس بهتره برم بخوابـم!

بلـندشُد چآنیول جلوش ایستـآد

-بَکی!مـن تورو دوست دارم توبرای مَنی

چرا فکرمیکنی که من...

بک هیـون لبـآشوگـآز گرفت:نه...من...من برای تونیستم!

وخواست راه بره که بـه خآطر مَستیش نتونست

وروی مـبل افتـآد آهی کشیدوخواست بلندشه که چآنیول خم

شد سمتش ولبـآشو روی لب هـآی اون گذاشت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-ــ-



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: شنبه 2 آبان 1394 05:53 ب.ظ