تبلیغات
|eхo ѕтory| - Goιɴɢ|7

Goιɴɢ|7

پنجشنبه 30 مهر 1394 12:24 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Goιɴɢ ،

نـآم داستان:رفتـن

زوج اصلے:بک هیـون.چآنیول

زوج فرعے:لوهـآن.سهون

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:10

پوستـر:سآخت خـودم

[تـآیـه مـُدت وقت پوسترسآختن ندارم!]

|دیـآلوگ برتر|

-توکه پیشش هَستے!هه...

-اون بـه تونیـآز داره نه من...

44302173744429629539.jpg;

بـک هیون نـآخودآگـاه دستشو دورگردن چآنیول

حلقـه کرد چـآنیول یکی ازدستـآشوپشت

گردن بک هیون گذاشت وصورتشوبیشتربه خودش نزدیک

کرد روی مـبل بدون اینکه دَست ازبوسیدن

بک هیون بکشه نشست و بـک هیون رو روی

پـآهای خودش نشوند وبـه بوسیدنش ادامه داد

چآنیول یـه کم عقب رفت:تو همیشه برای مَنی!

وبـآز لبـاشوروی لبـآی بک هیون گذاشت

بـک هیون رو روی دست هـآش بلندکردورفت سمت

اتـآق خواب

نزدیـک صبح بک هیون بـااحسآس سردرد بلندشد

بـه چآنـیول که بغلش خواب بودنگـآه کرد

چشمـآش گردشد بـه خودش نگـآه کرد لبـآساش عوض 

شُده بـود بلنـدگفت:مـن چرا اینجآم؟!؟!؟!

چآنیـول پرید به بک هیون نگـآه کرد:یااا ترسیدم...

-گفتم من چرااینجآم لبـآسام چراعوض شُده؟!؟!؟!

چآنیـول به لبـاس های بک هیون خیره شُد

-دیشب برات عوضش کردم...

-هـآه!!ومیخوای بگی ازمستی من سوءاستفـآده نکردی

وبـآمن...

چآنیـول به چشم هـآی بک هیون خیره شُد

اخـم کرد:من هیچوقت بدون اجـآزه وخواست خودت بـآهات نمیخوابم!!!

مـن دیشب میتونستم بـآهات بخوابم امآاین کـآرو نکردم

بک هیون دادزد:چرا؟!؟!چرا نکردی؟!؟!میتونستی هرغلطی دلت

میخوادروم بکنی!تـوکه بـآاحسآسات لعنتیه مـن این کـآروکردی!

-میدونی چرا؟!چـون...چون من هنوزعآشقتم...توهنوز

برای مَنی...!تـوهنوز فرشتـه ی کوچولوی مَنی!

اَشک بک هیون ازچشمـآش پاییـن اومد دستشوبـآلابرد

تـآپاکش کنه که چـانیول دستشوگرفت

بک هیون بـآحرص دست چآنیول روعقب زد

-نه...من دیگه مآل تونیستم!

-هَستی!!!هَستی بـکی من مطمئنم که توبآکسه

دیگه ای درارتبـآط نیستی مطمئنم که هنوزم منودوست داری

-مـن بآکَس دیگه ای درارتباط نیستم امـآتوهَستی

تـومثل یـه عوضی رفتی بـا اون...

-مـن بـااون رابطه ای که توفکرمیکنی ندارم

بـآورکن بَکی!مـن بآاون یـه دوست عـآدی اَم

-هـآه...بـآیدبـاورکنم؟!!؟!؟

-بَکی...

-مـن تـا آخرهفته ازاینجـآمیرم!!مطمئـن بآش

بک هیون بلندشد وازاتـآق بیرون رفت

سوئیشرتشوبرداشت واز خونه بیرون اومـد

تـآ شب بیرون میگشت وبه رابطه اَش باچانیول

فکرمیکرد...بـه ورود کیونگسو بـه رابطه ی اونـآ

موبـآیلش زنگ خورد:بله!؟؟

-بَک هیون؟!مـن کیونگسو اَم

بک هیون اخم کرد:چیکـآرم داری؟!

-لطفـا قطع نکن!الـآن کجـایی؟!!

-به تومربوط نیست

و روبـه گآرسون گفت:یه سآندویـچ...مَشروب هم بیـآر

صدای کیونگسو ازپشت خط اومد:بَک هیون!

چآنیول اینجـآست...اون...اون حـآلش خوب نیست

-چِش شده؟!!؟

-مَشروب زیـآدی خورد...و...وبـآمن دعواکرد

الـآنم تواتـآق ِمنه...و...وخوابش بُرده!

حال اون اصلـاخوب نیست نزدیک بـه 

2سآعت فقط گریـه کرد ومشروب خورد...بیـااینجآ...

-توکه پیشش هَستی!هه...

-اون بـه تونیـآز داره نه من...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*ــ*



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: شنبه 2 آبان 1394 05:52 ب.ظ