تبلیغات
|eхo ѕтory| - Goιɴɢ|9

Goιɴɢ|9

سه شنبه 5 آبان 1394 05:32 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Goιɴɢ ،

نـآم داستان:رفتـن

زوج اصلے:بک هیـون.چآنیول

زوج فرعے:لوهـآن.سهون

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:10

پوستـر:سآخت خـودم

[تـآیـه مـُدت وقت پوسترسآختن ندارم!]

|دیـآلوگ برتر|

متـاسفم...متاسفم که به حرفآت گوش ندادم...

من داشتم تورو نـآبودمیکردم...!

امـآ...امادیگه نمیذارم...

82597879098566116955.jpg;

دراتـاق رو آروم بـآز کرد

چآنیول روی تخت خواب بـود

کنـآرش روی تخت نشست دستشو

به سمت موهـآش برد همونطورکه اَشکاش میومد

گفت:متـاسفم...متاسفم که به حرفآت گوش ندادم...

من داشتم تورو نـآبودمیکردم...!

امـآ...امادیگه نمیذارم...من...مَن...

یه کم فکرکـردبلندشدازاتـآق بیرون رفت ورفت سمت

کیونگسو:میتونی یه کمکی کنی؟!

-چه کمکـی؟!؟!

-چآنی ازمن خیلی درشت تره ومن نمیتونم

تنهـآیی تاپایین ببرمش وازطرفی نمیتونم بیدارش کنم

-باشه...کمکت میکـنم

صبح بودچآنیـول آروم چشمـاشوبازکرد

روتخت اتـاقش بود به اطراف نگـآه کردبک هیون نبود

بلندشد:من...من اینجآنبودم...

ازاتـاق بیرون رفت  بک هیون نبـود کلآفه روی زمین

نشست بغضشو قورت داد

درخونه بآزشدبک هیون ولوهآن وسهون واردخونه شُدن

سهـون لبخندزد:چآن...

بک هیـون بی تفآوت ازکنـآر چانیول ردشد

ورفت سمت اتآق چانیول رفت سمت سهون ولوهآن

-اون...اون کجـآبود؟!شمـآچرااینجایین؟!؟!

لوهآن مـِن مِنی کردوگفت:مآ...خُب...بیرون بودیم

وداشتیم...داشتیم قَدم میزدیم...!

سهون حرف هـآی لوهان روادامه داد:اممم...

امشَب...امشب...

صدای بک هیون اومد:امشب میخوام برای آخرین

بـآر حرفـامونو بزنیـم!

اَشک توی چشم هـآی چانیول جمع شد

-تو...توخونه خَریدی؟؟؟

بک هیون توی جوابش تردیـد داشت امآبالاخره گفت:آره...

بـغض چآنیول ترکیدبی توجه بـه

سهون ولوهـآن گفت:بَک...منوترک نکن!من

عآشقتم...بـآور کن...

بک هیون سعی کردبغضشوقورت بده

-شَب حرف میزنیم...!

سهون لبشوگزید:چآنی!بیـابریم بیرون...

ودست ِچآنیول روگرفت ودنبـال خودش کشید

نـزدیک شَب چآنیول وسهون رسیدن دم خونـه

حـآل چانیول اصلاخوب نبود اماسهون نذاشت مَست کنه...

چـآنیول سمت سهون برگشت:نمیآی تو؟!

-نه...تو بـآیدبا بکی حرف بزنی!

-بآشه...بـآی

سهون رفت چآنیول کلیدرو توی درچرخوند وواردشد

خونه تـآریک ِتـاریک بود امـآ همین که جلوتر رفت

متوجه نـوری شدکه روی میز وسطِ خونه بـودچآنیول

جـلوتر رفت روی میز پرازشمـع وغذا بـود برق هـآخاموش

ولی خونه بانور شمع روشن بود!

صدای بک هیون اومد:هِی...بیـآشام بخوریـم...

ونشست چآنیول هم آروم نشست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*ــ*



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: جمعه 8 آبان 1394 08:34 ب.ظ