تبلیغات
|eхo ѕтory| - Goιɴɢ|10

Goιɴɢ|10

جمعه 8 آبان 1394 07:34 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Goιɴɢ ،

نـآم داستان:رفتـن

زوج اصلے:بک هیـون.چآنیول

زوج فرعے:لوهـآن.سهون

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:10

پوستـر:سآخت خـودم

[تـآیـه مـُدت وقت پوسترسآختن ندارم!]

|دیـآلوگ برتر|

توبـآیدبامن دعوا کنے!بهم بگے که ازم متنفرے

چون انقدر یـه طرفه قضآوت کردم!پس چرا...تو...

-مگه میشه ازکسے که عآشقشم مُتنفربآشم؟!

41927058110149472050.jpg;

بک هیون شروع به غذاخوردن کرد

چآنیـول یه کم فکرکرد امشب آخرین شَبی

بودکه کنـآرعشقش بود پس بهتربودبه جـآی گریه

سعی کنه ازوجودش لذت ببره...

اولین قـآشق روتوی دهنش گذاشت

آروم گفت:این واقعآعالیه...ازکجـاسفآرش دادی؟!!

-خودم پختم...!

غذا پریدگلوی چآنیول بک هیون سریـع ازجآش

بلندشدورفت سمت ِچانیول وزد پشتش!چآنیول به چهره ی نگران

بک هیون نگـآه کرد:خوبی؟؟!

 اَشک توی چشم هـآی چآنیول جمع شد

-تو...توکه میخوای منوترک کنی...پس چرابرات

مهمه که مـن خوبم یـانه!؟

-بعدشآم صحبت میکنیم...

-ازصبح گفتی که شَب صحبت میکنیـم

من گرسنه نیستم!فقط میخوام بدونم بعدازحرف زدنمون

بـه چه نتیجه ای میرسیم؟!تومـنوترک میکنی

 میری خونه ی جَدیدت ومن...بدونِ تو...نمیدونم چی میشه

فقط میدونم قلبم هزارقسمت میشه...یآ شآیدم...بمیرم...

بک هیون خواست عقب بره که چآنیول دستشومحکم گرفت

-یااا دَس...دَستم...

چآنیول دستشو زیرچونه ی بک هیون گذاشت

بـآدقت به چشم هـای بک هیون نگـاه کرد

-چرا...توی چشم هآت پراَشکه!؟؟؟!

بکی مـن نمیفهم...من برای تومهمم یـانه؟!

میدونم که دیگه دوسَم نداری و...

-اینطورنیس!!!

-چ...چی؟!؟؟

-پـآرک چآنیول!!!گفتم اول شآم بخوریم بعد

گوش ندادی پس اول حرف میزنیـم...بیـآبشینیم

چآنیول سریع بلندشد دست بک هیون روگرفت

دنبـال خودش کشید تـآ مبل رفت روی مبل نشست

بک هیون آب دهنشوقورت داد

-کیونگسو...مآجراروبرای من تعریف کرد...من

من...متـآسفم چآن!متاسفم که فکراشتبـآه کردم...

وخب...من مدت خیلی زیـادی ازت دور بودم...

چآنیول شوکه زده گفت:کیونگسو..بـآهات حَرف زد؟؟؟

اون گفت که مـا باهم رابطه نداشتیـ...

-آره...!گفت...وهمین منوبیشتر شرمنده میکنه

این که مـن به تو...عشقَم...اعتمـآد نکردم وحرفـآتوباورنکردم...

دراصـل توبآیدمنوترک کنی!من...بیون بک هیون خودخواه

که تورو بـآظالمی به خـآطر درسش رفت خآرج

وبعداین همه مدت برگشت و...

اَشکش پاییـن اومد:متاسفم چآنی...

من واقعـامتاسفم که قضآوتت کردم..اونم به این طرز

خیلی بَد...!

چآنیول بابهت گفت:یعنی..یعنی تونمیخوای مَنو...

منوول کنی؟!!؟

اَشک هاش پایین اومد بغض بک هیون ترکیدوزد

زیرگریـه:چآن...توبـآیدبامن دعوا کنی!بهم بگی که ازم متنفری

چون انقدر یـه طرفه قضآوت کردم!پس چرا...تو...

چآنیول دستـآشودوطرف صورت بک هیون گذاشت

اشک هـآشو پاک کرد

-مگه میشه ازکسی که عآشقشم مُتنفربآشم؟!

بک هیون لبخندزد وسطِ گریه

-تو واقعاخوبی چآنی!همیشه خوب بودی...

چآنیول هم لبخندزد:حآلاباهام میمونی...؟!

بک هیون سَرتکون داد:برای همیشه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وبِ داستآنامُ فیلترکردن:|||

واقعـااعصآبم بهم ریخت...:(



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 آبان 1394 09:08 ب.ظ