تبلیغات
|eхo ѕтory| - Wroɴɢ|1

Wroɴɢ|1

جمعه 15 آبان 1394 07:03 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Wroɴɢ ،

نـآم داستان:اشتبآه

زوج اصلے:بک هیـون.چآنیول

ژانـر:عـآشقانه.غمگین.درام

تعدادقسمت:2

پوستـر:سآخت خـودم

[تـآیـه مـُدت وقت پوسترسآختن ندارم!]

|دیـآلوگ برتر|

-اونـآ حسآسیت بودچون من عآشقت...

-حرفم تموم نشده!توفکرمیکردے حسآسیته

امـآنبود من واقعـا اذیت میشدم وازاینکه عشقم

بهم اعتمـآد نداره آسیب میدیدم

67867807513283569915.jpg;

یونـآ بلندخندید:این بهم میـآد...نه؟!؟!

چآنیول هم خندید:خیلی زیـآدعَزیزم!

یونـآ لبخندزد:بـآورم نمیشه دارم عروسی میکنم!!

-مـا1سآله بـآهمیم!بـآلاخره بـآید این رابطه

به یه جـآیی ختم میشدنه؟!

یونـآ لبـآسِ عروس رودرآورد چآنیول روبغل کرد

-خوشحـآلم که بک هیون روفراموش کردی...نصفِ این

1سـآل باهم بودن مـآتوهرشب به خآطراون گریه

میکردی وهنوزم عـآشقش بودی!میشه گفت2مآهه

فراموشش کردی

-بَسه یونـآ!حـآلامن تورو دوست دارم!درحـآل حاضر

عشقِ من فقط وفقط تویی...پس بَسه...بآشه؟!

یونـآ چآنیول روبوسید:بآشه عشقم

-بریم؟!

-بریـم

دَست هم روگرفتن واز مغـآزه بیرون اومدن

یونـآ بـه بستنی فروشی اشآره کرد:وای اوپآمن بستنی میخوام!

میشه بریم بستنی بخوریـم؟!!؟

-حتمـا!

همونطورکه بـآهم میرفتن چشمِ چآنیول 

بـه پسری خورد که دمِ بستنی فروشی ایستآده بود

آب دهنشوقورت دادپسرروشو سمتِ اونابرگردوند

کیف یونآازدستش افتـآد:اون...اون بک هیونه!!!

[فلش بَک بـه1سآل پیش]

دم در ورودی پـارتی ایستـآده بودیونـآ اومدسمتش

-یااا اوپـآ!چرا یه جـاوایسآدی؟!بیـآ بریم تو!

ودستشوگرفت آروم زیرلب گفت:فک نکنم ازاینجـآخوشم بیاد

-اینجـآخیلی باحاله اوپا!خوشت میـآد

چآنیول به یونـآ که دستشوگرفته بودو دنبـآل خودش

میکشیدنگـآه کرد 

یونـآ بردش سمت جایی که مَشروب سرو میشد

روبه پسری که مشروب سرو میکرد گفت:امشب اوپـآمواوردم

میخوام یه مَشروب عـــآلی بدی!

پسر نیشخندزدوسرتکون داد:اوپای جدید؟!

یونـا برخلآف تصور چانیول خندید:آره!امااین اوپا فرق داره

پسر دوتـآلیوان مشروب آوردنیم سآعتی

از حضور چآنیول تواون پارتی میگذشت یونارفته بود

تـآ کاری روانجـآم بده وبرگرده چآنیول به دخترپسرهـآیی که

وسط میرقصیدن نگـآه کرد چشمش خوردبه یه پسرآشنـآ

چشمـآش چیزیو که میدید بـآور نمیکرد!!!

آروم ازسرجـآش بلند شُد اون پسری که داشت بـآپسرروبه روش

میرقصید....نه امکـآن نداشت!

جـلوتر رفت قلبش تندتند میزدآروم زمزمه کرد

-نه...اون بَک نیست...

بک هیون خندید پسری که روبه روش بود

جلو کشیدش وشروع کردن به بوسیدن هَم

اشک هـآی چانیول بی اختیـآر پایین اومد

سریـعتر جلو رفت کنترلش روازدست داده بود

محکم ازپشت پسر جلوی بک هیون روکشید وروی زمین

پرت کرد بک هیون بـآدیدن چآنیول مـاتش برد:چ...چا...

چآنیول دادزد:خفـــــــــه شو!!!

وروی پسر افتـآد وشروع کردبه زدنش

همه دورشون جمع شُدن بک هیون دست چآنیول

روگرفت تـآ عقب ببرش امـآچانیول پرتش کردعقب

بک هیون روی زمین افتـآد دادزد:بَسه چآنیول!کشتیش!!!

صدای یونـااومد:اوپا؟!؟!اینجـآ چه خبره؟!؟!

بک هیون مـآت گفت:اوپا؟؟؟؟؟

چآنیول دست از زدن پسر برنداشت

بک هیون دادزد:بهت میگم بَسه چآن!!!

کـل جمعیت به اونآخیره بودن

چآنیول بادادبک هیون بلندشد یقـه ی بک هیون روگرفت

-تـو...توی آشغـآل...

بک هیون محکم چآنیول رو به عقب هل داد

-خودت آشغـالی!!!

چآنیول بی اختیـآر بـآحرص محکم دستشوبالابرد

وزد توی گوش بک هیـون

یونآ بـا بهت گفت:لب...لبش داره خون میـآد!!!

بک هیون دستشو روی طرفی که چآنیول زده بودگذاشت

خندید:فقط دَست روم بلندنکرده بودی که کردی!

چآنیول بـآ بهت و عصبـآنیت روی زمین افتـآد

-آخـه چرا!؟!؟چـــــــــــــــرا...؟؟!

پسر ازروی زمین بلندشُد بـه زور رفت سمت بک هیون

-بَکی...!

-جونگ مین ..حـآلت خوبه؟!متـآسفم...

جونگ مین لبخندکوچیکی زد:اشکـآل نداره!

بک هیون بـآبغض گفت:میخوای بریم؟!؟!

وبی توجه به چآنیول دستش رو پشت جونگ مین انداخت

وبـردش سمتِ در خروجی چآنیول بـآ سردرد 

و اشک هایی که شدتش زیـآد شده بودرفتن بک هیون

رو تمـآشا کرد

نزدیک صبـح بود حـآل چانیول بد بود

بک هیون هم دَست کمی ازاون نداشت 

بـه جونگ مین که روی تخت خواب بود نگـآه کرد

بـآ یـادچانیول اشک هـآش تندترپایین اومد

موبآیلش ویبره رفت چآنیول بود...رفت سمتِ بالکن

-الو!

چآنیول بـآ نـاباوری گفت:بَ...بک؟!؟؟

-بله!؟

-من بـآید باهات حرف بزنم همین الـآن

-اره...منم بـآهات یه حرفـایی دارم

-کجـآیی؟!؟!

-بیـآ پارکی که همیشه بـآهم میرفتیـم!

چانیول بابغض گفت:بآشه

چآنیول بـآ پاش به سنگ جلوش زداشک هـآش یک لحظه

هم نمی ایستـآد5دقیقه بودکه توی پارک منتظربود

به سآعت نگـآه کرد سآعت6صبح بود

بک هیون رو دیدکه ازعقب میومد جلوترکه اومد

بـه لبش نگـآه کرد گونه ی بک هیون کبود بود وکنـآرلبش

زخم شده بود دستش رو جلوبرد تـآ روی گونه ی بک هیون بکشه

بک هیون خواست عقب بره که چآنیول نذاشت

وبا دستِ دیگه اش بک هیون رو نگه داشت

-عقب نرو...لطفا...

یکی ازانگشت هـآش رو روی اشک های بک هیون

کشید:چرا...؟!؟؟چرا بـآمن این کـآرو کردی؟!؟!

بـک هیون بآبغض گفت:واقعانمیدونی چرا؟؟

-نه...نمیدونـم...نمیدونم چیکآر کردم که تـآوانم خیـآنتِ

توئه!من چیکـآر کردم که تو...

-بهت میگم....دقیقآ1مـآه و2هفته اَس که

مـآباهم قهریـم...تقریبـا بهم زدیـم

علت دعوامون چی بود؟!چی بـآعث شدرابطمون

به اینجآکشیده شه؟!این که تو به من شَک داشتی

مدام چکم میکردی مدام گیرای الکی میدادی 

-اونـآ حسآسیت بودچون من عآشقت...

-حرفم تموم نشده!توفکرمیکردی حسآسیته

امـآنبود من واقعـا اذیت میشدم وازاینکه عشقم

بهم اعتمـآد نداره آسیب میدیدم!وقتی بـآهات بهم زدم

داغون بودم اونقدر داغون که دلم میخواست بمیرم

امـآ جونگ مین به دادم رسید!من واون تو خونه ی

شیومین آشناشدیم اون واقعامهربون بود من بـآهاش درمورد

توحرف زدم درمورد همه چیزمون واون راهنمآییم کرد

وگفت که بـآیدچیکارکنم وچیکـآر نکنم!کم کم توهمین بین

یـه احسآسی هم بینمون به وجود اومد

قلب چآنیول گرفت بک هیون ادامه داد:اون پسرخیلی

خوبیه اصلـابهم شک نداره وبهم گیر الکی نمیده...!

مـن حآلا بااونم چآنیول...توهم میتونی بری

بـآهَرکسی که دوست داری...

چآنیول روی زمین افتـآد حـآلش خیلی بد بود

بک هیون خواست کمکش کنه که بلندشه امـآ

چآنیول دستشو پس زد

-به من دَست نزن!!برو...بروگمشو!ودیگه هیچوقت

سمتم نیـآ...من فراموشت میکنم...همونطورکه توبـآ بی رحمی

فراموشم کردی...

بـه سختی بلندشُدورفت...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:(



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: جمعه 15 آبان 1394 10:21 ب.ظ