تبلیغات
|eхo ѕтory| - Wroɴɢ|2

Wroɴɢ|2

جمعه 15 آبان 1394 09:59 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Wroɴɢ ،

نـآم داستان:اشتبآه

زوج اصلے:بک هیـون.چآنیول

ژانـر:عـآشقانه.غمگین.درام

تعدادقسمت:2

پوستـر:سآخت خـودم

[تـآیـه مـُدت وقت پوسترسآختن ندارم!]

|دیـآلوگ برتر|

-من...من...من دیگه دلیلے براے زندگے ندارم...

من...تـآوانِ اشتبـآهمو میدم...!

امـآتوشآدبـآش...شآدبـآش عشقِ من...

عروسیت مُبارک!

72450519894890497772.jpg;

 
[حـآل]

چآنیول یـآدتموم خـآطراتِش بـابک هیون افتـآد

بک هیون نـآباورانه به چآنیول نگـاه میکرد

چآنیول خواست راهشو کَج کنه که بک هیون دوید

سمتش وجلوشوگرفت 

-چآنیول...بذاربـاهات حَرف بزنم!

-من شمآرونمیشنـآسم...

روبه یونآگفت:بریم عزیزم

بک هیون زد زیرگریه:چآنی...لطفا!فقط همین

خواسته روازت دارم...برای آخرین بـار!

یونـآدستش روازدست چآنیول جداکرد:میتونی بآهاش

حرف بزنی چآنی...نگران نبـآش من ناراحت نمیشم!میرم

خونمون...برگشتی بیااونجـآ

ولبخندمصنوعی ای زد ورفت

چآنیول آمـاده دعوا بـآبک هیون بود

که بـه محض نگـآه کردن به چشم هـآی بک هیون منصرف شد

چشم هـآی بک هیون پراز غم بود

-ممنونم...

-زودتـربگو!من کـآردارم...

بک هیون بـآبغض گفت:بآشه...میشه...بریم پآرکی که...

-نه نمیشه

-لطفـآ چآن!قول میدم آخرین بـاری باشه که حرف میزنیم

چآنیول بغـضشو قورت داد:بآشه!!

بـآهم به سمت پـآرکی که وقتی بـآهم بودن

همیشه میرفتن رفـتن...دقیقآجایی که بک هیون

به چآنیول گفته بودکه بـآجونگ مین دوست شُده

ایستـآدن بـک هیون درحـآلی که صورتش ازاشک خیس شده

بود بـه چآنیول نگـاه کردچآنیول بـآزداشت محو

نگـآه بک هیون میشدکه سرشوپایین انداخت

-بهم خیره نشوبَک هیون!من دارم ازدواج میکـنم...!

بـک هیون بابغض گفت:میدونم...جونگ مین...1مـآه بعد

از بهم زدنِ کـآمل من وتو مـُرد...اون تصآدف کرد

و منوتنهـآ گذاشت...!من حـال بدی داشتم وهیچکس

کنـآرم نبود چند بـآردمِ خونت اومدم امآتوبـا دوست دخترت بودی

الـآنم که قراره ازدواج کنی...ومنم دارم میرم...

چآنیول بی اختیـآر زمزمه کرد:کجآ!؟

-یه جای خیلی دور...فقط یه خواسته اَزت دارم

-چه خواسته ای؟!

-میشه من تـوعروسیت بآشم...؟

اَشک چآنیول ازچشمش پایین چکید:چرا میخوای بآشی؟!

من2مـآهه تورو فراموش کردم...میفهمی؟!تـآزه2مـآهه!!

ولی نمیخوام به یونآ پشت کنم مـآداریم ازدواج میکنیم

ودلیلی نداره که دوست پسریـآبهتربگم عشقِ قبلیه من تو

عروسیم بـآشه

-التمآست میکنم چآنی...!این آخرین خواسته ی منه...

چآنیول بـه بک هیون که انقدرضعیف وخَسته

التمـآسش میکرد نگـاه کرد:چه بلایی سَرت اومده؟!؟

بک هیون سرشوپایین انداخت:میشه توعروسیت بآشم..؟!

-اگه واقعااینومیخوای...بآشه...

-ممنونم ممنـونم که آخرین خواسته ی منوبرآورده کردی

تو واقعـا خیلی خوب بودی ومن قدرتو ندونستم ولیآقتتو

نداشتم...من اشتبآه کردم...تـآوان این اشتبـآهِ بزرگ

تـآوانِ اشتبـآهِ من یعنی شکستن دل تـو...

دستش رو روی چشمـآش کشید ولبخندتلخی زد

-من خودم این اشتبـآهُ کردم!پس خودم تـآوانشومیدم

بـآزم ممنونم که میذاری توعروسیت بـآشم!

شَب عروسی چآنیـول بودچآنیول و یونـآ

درحـآلی که دَست هموگرفتـه بودن واردبـآغ شدن

بـعدازظهر همون روز تـوی کلیسآ ازدواج کردن

وحآلامراسمِ ازدواجشون تـوی بـآغِ بود

بک هیون وارد بـآغ شُدبه چآنیول و یونـآ

که کنـآرهم نشسته بودن ومیخندیدن 

نگاه کرد لبخندتلخی

زد چشمـآش ازشدت گریه قرمز بود

بـآدستش تیغِ توی جیبش رولمس کرد

چشم ِچآنیول به بک هیون خوردلبخندش ازبین رفت

بک هیون بـا گریه خندید تیغ رو درآوردونزدیک رگ گردنش برد

چـآنیول بـآبهت ازجـآش بلندشُد وسرش روبه علآمت

نه تکون دادبک هیون لبخندکوچیکی زد

وتیغ رو روی رگش حرکت دادچآنیول به سمتش دوید

همـه به اونـآ نگاه میکردن بک هیون تیغ رومحکم روی رگش

فشـآر دادو خون گردنش روقرمـز کرد

بک هیون روی زمین افتـآدچانیول کنـآرش نشست

واون روتوی بغـلش گرفت:بَک...بکی!!چرااین کـآروکردی

چــــــــــــــــــرااااااا...

-من...من...من دیگه دلیلی برای زندگی ندارم...

من...تـآوانِ اشتبـآهمو میدم...!

امـآتوشآدبـآش...شآدبـآش عشقِ من...عروسیت مُبارک!

اروم چشمآشو بست چآنیول بلندگریه میکرد

وبک هیون روتکون میداد امـآدیگه دیرشده بود...

برای همه چیز...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:(



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: جمعه 15 آبان 1394 10:29 ب.ظ