تبلیغات
|eхo ѕтory| - Coмe|17

Coмe|17

پنجشنبه 19 آذر 1394 03:38 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Coмe ،

نـآم داستان:بیـآ

زوج اصلے:سهون.لوهآن

زوج فرعے:بم بَم.مآرک

ژانـر:عـآشقانه.پلیسے

تعدادقسمت:18

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-آره!من یه خلفکـاربُزرگم!پلیسآ دربه دَر

دنبـآل اینن که بفهمن بزرگترین بـآندقاچاق کُره

که انقدر حرفه اے کـآرمیکنن وهیچ اثرے

ازشون نیس کیآن!اونـآ شَب با آرزوے

اعـدام مآ میخوابن وصبحآبا امیدبه دام انداختن

مـا بیدار میشَن!وتو...تو کسے هَستے

که نـآخواسته وارد این کـآرشُدے!حآلاتوعضوے

از بـاندخلفکآر مثلث سیآهے! توهم مثل من

وبقیه ے اعضآے بـآند قـاچاقچے اے!!

توعـآشق یه خلفکآر حرفه اے شُدے!فهمیدے؟


وقطـع کرد سهون لبآشوروی هم فشآرداد

موبآیلشوتوی دستش فشآر داد

-لَعنتی...

لوهآن آروم وبآلحنی پرازتعجب گفت:تو...تو...

تو یه...تو خلافکـآری!؟؟؟یه عُضوازبـآندخلفکـآرا؟!؟

سهون به لوهآن نگاه کردانقدرعصبآنی

بود که دَرد دستش روهم فراموش کرده بود

-آره!من یه خلفکـاربُزرگم!پلیسآ دربه دَر

دنبـآل اینن که بفهمن بزرگترین بـآندقاچاق کُره

که انقدر حرفه ای کـآرمیکنن وهیچ اثری

ازشون نیس کیآن!اونـآ شَب با آرزوی 

اعـدام مآ میخوابن وصبحآبا امیدبه دام انداختن

مـا بیدار میشَن!وتو...تو کسی هَستی

که نـآخواسته وارد این کـآرشُدی!حآلاتوعضوی

از بـاندخلفکآر مثلث سیآهی!توهم مثل من

وبقیه ی اعضآی بـآند قـاچاقچی ای!!

توعـآشق یه خلفکآر حرفه ای شُدی!فهمیدی؟!

لوهآن مـآت مونده بود خیسی صورتشو

حِس میکرد زمزمه کرد:من...من...من یه قآچاق...

قآچـآق چی شُدم؟!!؟!؟

سهون به میز تکیه دادازعصبآنیت نفس نفس

میزد:بـُرو!

لوهآن نگاهش کردهنوز اَشک میریخت

سهون دادزد:بــرو...

-دلت میخواد بمیری!؟!

-من نمیرم...من نمیخوام برم!

-آره!دلم میخواد بمیرم!!

-تواحمقی!

-اره احمقم!یه احمق بدبخت!

احمـق بدبختی که نـآخواسته پاش به

بـآندخلفکـآرا بـازشُده اگه احمق نبودم همون

روزا که بهتون شَک داشتم میفهمیدم

که خلـآفکارین وگورمو گم میکردم...ولی الآن

دیگه نمیتونم برم!من جزوی ازاین بآندلعنتی شُدم

نمیتونم برم...نمیتونم...

 سهون سُکوت کردچیزی نداشت که بگه

لوهآن بلندشد روبه روی سهون ایستـآد

-من نمیتونم برم...نمیتونم...

جلوتر رفت توی کـآری که میخواست انجآم

بده تردید داشت امـآ بالاخره صورتشوخم کرد

ولبآشو روی لبـآی سهون گذاشت

قطره اَشکی ازروگونه اَش سرخورد 

وشُروع به بوسیدن سهون کـرد

[6مـآه بَعد]

سهون وارد شرکت شُد وهمونطور

که سوار آسانسور میشد پیـام هآی گوشیشو

چک کـرد وارد طبقه ی سوم شُد

منشی احترام گذاشت سهون گفت:لوهآن روبفرست اتآقم!

-چَشم

سهون وارداتـاقش شُد5دقیقه بعد در اتـآقش به

صدا دراومد وبـاز شد بـآورود لوهان سهون لبخندزد

لوهان بـآلبخند جلواومد سهون بلندشد بدونِ اینکه چیزی

بـگن هم دیگه رو بوسیدن لوهآن عقب رفت

-سلآم!

-سلـآم عَزیزم

لوهآن خندید:دلم بَرات تنگ شده بود!

-یاااا مآ دیشب هم دیگه رو دیدیـم!!

-ازدیشب تـآالان خیلی میگذره!

هردوخندیدن نزدیک ظهروقتی لوهآن به

خونه برگشت مآدرش بانگرانی توی محوطه

خونه راه میرفت لوهآن باتعجب گفت:چیزی شُده؟!

مآدرش زد زیرگریه وبه پشت لوهان اشاره

کردلوهآن برگشت وبـادیدن داییش خُشکش زد:دا..دایی!

-سلآم لوهـان!

-سلآم...دایی...شمآ...

-بشین بـایدباهات حَرف بزنم!

لوهآن نشست دایی لوهآن پلیس بود

-مـآ داریم رویه موضوع مهم تحقیق میکنیم

و موفق شُدیم یه جآسوس به اونجآ بفرستیم!

-به کجآ دایی؟!؟!من متوجه حرفآتون نمیشم...

-به شرکت مُثـلث سیآه

چشمآی لوهان گردشد داییش ادامه داد

-آره!شرکت اونآبی نهایت موفقه ومآشک کردیم

که این همه درآمدبی نهآیت ازکجآس!و برای اطمینآن

به اونجآ جـاسوس فرستآدیم...وحآلا یه چیزایی

دستگیرمون شُد ولی این وسط من تـآزه فهمیدم که

توهم اونجآکار میکنی!مـااحتمآلا همین روزهآی
 
آینده علیه اونآ مَدرک هم پیدامیکنیم...!

وتو تـااون روز حَق نداری ازخونه بیرون بری!من نمیخوام

تو وارداین مآجرا شی!فهمیدی؟!

-من...من نمیفهمم...کی جآسوس بوده؟!!

-متاسفم من نمیتونم بهت بگم!فقط تـآهمین حَدبدون

که تـوهم واردمآجرا شُدی امـامن نمیذارم بیشترازاین واردش شی

-اما...اونجآ چی میشه؟!

-مـآ به محض اینکه مَدرک گیربیآریم میریم

وهمشونو دَستگیرمیکنیم...!وآخر...اعـدام میشَن

لوهآن مـات ومبهوت موند داییش بلندشد:من کآردارم!

خواهـر!به لوهان اجـازه نده بآهیچکس حرف بزنه

وازخونه بیرون بره تآوقتی که مـااون خلفکـآرای عوضیو

دستگیر کنیـم وبه سزای اعمـآلشون برسونیم!

جلواومد ودستشوتوی جیب تی شرت لوهآن کرد

و موبآیلشو درآورد:این تـاموقعی که همه چی مَعلوم

شه پیش مـآمیمونه...!متـآسفم لوهان اماتو ممکنه

اونجآ دوستآیی پیداکرده باشی وبراساس احسآسات همه

چیو خَراب کنی!فعلـا خدافظ

ورفت مـآدر لوهان باگریه سمتِ دررفت درروقفل کرد

ورفت سمت اتـآق خودش قبل رفتن گفت:من نمیذارم تـو

پـآتو ازخونه بیرون بذاری! و وارداتـآقش شُد


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:)



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 آذر 1394 05:32 ب.ظ