تبلیغات
|eхo ѕтory| - Coмe|18

Coмe|18

پنجشنبه 19 آذر 1394 03:59 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Coмe ،

نـآم داستان:بیـآ

زوج اصلے:سهون.لوهآن

زوج فرعے:بم بَم.مآرک

ژانـر:عـآشقانه.پلیسے

تعدادقسمت:18

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-توبـآمن هَستے...؟!تـا اخـرش؟؟

یـابذاراینطورے بگم...بـآمن بیـآ لوهان...بـآمن بیآ!

-بـآشه...بـآشه سهون!بـآهات میام..تـآآخرش


لوهآن روی زمین افتـآد اگه سهون دستگیرمیشد...!

اَشک هـآش بی اختیآرپایین اومد1هفته میگذشت

ولوهآن کاملا ازسهون بی خبر بودمادرش مُدام مراقب بود

که کـآری نکنه سهون نگران لوهآن بودبرای بارهزارم

شمـآرشو گرفت:دَستگاه موردنظرخآموش میبـاشد

با عصبآنیت موبایلشو روی میز پرت کرد:لعنتی!

لوهآن توی اتآقش بودشَب بود صدای مآدرش ازپشت دراومد

-لوهآن!فکرنکن بآحبس کردن خودت تواتـآق من

دلم برات میسوزه!من نمیذارم تلآشای داییتو خراب کنی!

حآلاهم بیـآشام...

-تـاکِی تواین اتـآق لعنتی اسیرم؟!!؟

-نگران نبآش!داییت گفت مدارکشون تـآحدودی کآمله

وامشب اونآرودستگیرمیکنن

لوهآن خُشکش زد بی اختیـآر دراتـآقوبازکرد

-مآمان!لطفا بذارمن برم!التمآست میکنم مـآمان قول

میدم کـآر بَدی نکنم قول میدم مآمآن

اَشکـاش تندتندپایین میومد مآدرش شکه شد:تو...

-مآمآن تنهـاعشقِ من الـآن تو اون شرکته لطفآ بذاربرم لطفا!

مـآدر لوهآن درحآلی که مآت مونده بودگفت:امآ...امآاگه توبری

ممکنه...

-هیچ اتفآقی برامن نمیفته مآمان!لطفآبذاربرم لطفا...

سهون توی شرکت مَشغول حرف زدن باکای بود

که دربـاشدت بآزشدومنشی بانفس نفس گفت:پلیسآ!!!اینجآرو

محآصره کردن!!!چشمهای سهون وکـآی گردشد:چی؟؟

-پلیسآ اینجآرومحـآصره کردن!مآهیچکاری نمیتونیم بکنیم

سهون سریع سمت کمدش رفت ودوتآتفنگ برداشت

یکی روبه کـآی دادویکیوخودش توی جیبش گذاشت

-بذاربیـآن تو...!به همه بگوآمـاده بـآشن!

کـای سرتکون داد:بآشه

ورفت گروهی ازپلیس هآ واردشرکت شُدن

کـآی اون هآرو توی سآلن پایین نگه داشت سهون اومد

کریس هم اومد سهون گفت:اتفآقی افتـآده؟!

یکی ازپلیس هآگفت:بله..شرکت شُمـامشکوک به 

قـآچاقه!مـآبـایدشمآرودستگیرکنیم!

کریس:بآچه مَدرکی؟؟!؟!؟

پلیس کیفش روبـآزکرد وشُروع به خوندن مدارک کرد

و بعدازخوندن گفت:اینـآهمش نیس!

نگران نبـآشین اگه ثابت بشه که مااشتبآه کردیم

شمـآ آزادین!هرچند...جـآسوسِ مـآهمه چیوگفته...

چشمهـآی سهون وکآی وکریس گردشد:جآسوس؟؟!

دایی لوهآن گفت:آره!مـآ اینجآجاسوس داشتیم...

جاسوسی که شمـآ احتمالابه فکرتون هم نمیرسید...

لوهآن بـآ عجله درحآلی که نفس نفس میزد

بـآلاخره واردشرکت شُد باورودش همه به سمتش برگشتن

لوهآن سریع گفت:دایی لطفـآ اونارو...

دایی لوهآن دادزد:لوهآن!!!تواینجآچیکارمیکنی!؟!؟!

سهون نـآباورانه زمزمه کرد:دایی؟!!

لوهآن تـآزه چشمش به سهون خورد:سهون...مَن...

سهون نـآباورانه سرتکون دادکـآی زمزمه کرد:پس جآسوس

لوهـآن بوده!لعنتی مـآچطورنفهمیدیم!!!

سهون مـآتش بُرده بودزیرلب گفت:امکـان نداره...

لوهآن سرشوبه علآمت منفی تکون داد

یکی ازپلیس هآ گفت:دستبنداروبیـآرین

کـآی وکریس وسهون وکـآرمندای دیگه

بـآلافاصله تفنگ هآشونو

درآوردن امـاتعدادپلیس هآ خیلی خیلی بیشتربود

دایی لوهآن گفت:مـآاینجارومحـآصره کردیم!

به علآوه تعدادمون حداقل3برابرشُمـآس...بهتره 

بدونِ شلیک وبه کـآربردن تفنگ وزور بذارین دستبندهآ

رو دستتون کنن وببرنتون!

سهون دندونآشوروی هم فشآرداد:لعنتی...

به کریس وکـآی اشآره کردکه تفنگ هآشونو بندازن

همه ی کـآرمندهآیی که مصلح بودن تنفنگ هآشونوزمین

گذاشتن پلیس هآ جلواومدن واونـارو دستگیرکردن

وقتی سهون بـآدست هآی بسته ازکنـآر لوهآن رَدمیشد

اخم داشت لوهآن بـابغض گفت:سهون!بـآورکن من...

سهون دندونآشوروی هم سآیید:خفه شو

2روز گذشت...سهون وبقیه ی اعضآی بـاندتوی زندان بودن

لوهآن بـعدازکلی کلنجـآررفتن بآخودش بـالاخره تصمیمشو

گرفت وارداداره ی پلیس شُد

رفت سمتِ اتـآق مدیریت بعدازاینکه واردشد

بـآدعوت رییس پلیس نشست:من...اومدم...

یـآد قیـآفه ی سهون لحظه ای که داشت دستگیرمیشدافتاد

-مـنم جُزو اونـآم!

-جزو کیـآ؟!!؟

-جزو همون قـآچاقچیآ...

سهون توی بازداشتگـآه کنـآربقیه نشسته بود

که در بـآزشُد سهون سرش روبـآلانیاورد امـآباحرف کـآی

مجبورشدکه سرش روبـآلابیـآره بـآدیدن لوهآن

چشم هـآش گردشُد لوهآن واردشدکـآی بلندشدجلورفت

و زد توی گوش لوهآن سهون دستشومُشت کرد

کریس هم جلورفت وزدتوی گوشش لوهآن روی زمین افتـآد

کریس بلندش کردتـآدوباره بزنش که سهون مآنع شُد

-ولش کنیـن!یه آشغـآل لیآقت زدن نداره!

لوهآن درحـآلی که ازلبش خون میومد وزیرچشمش

به خآطر کتکـآی کریس وکای دردمیکردگفت

-سهونآ!بـآورکن من جآسوس نیستم!

کریس جآی سهون جواب داد:خفه شو!تویه جآسوس عوضی ای

غیرتـو کی میتونه جآسوس بآشه!؟داییتم که پلیسه!!

-بـآورکنین من جآسوس نیستم!بـآورکنین!!

کـآی:این چندروزه کجـآبودی؟؟مشغول آمـآردادن آره؟!

-نه نه قسم میخورم نه!مـآدرم منو حبس کرده بودچون

داییم به رازای شرکت پی برده بود!اون فهمیده بودکه 

مثلث سیآه مـآل بـآندقاچاقه!راست میگم!!بـآورکنیــــن

درحـآلی که تندتنداشک میریخت گفت:من خودموبه عنوان

همکـآرشمآمعرفی کردم وبه خاطرهمین الآن اینجام!

کریس:اینم جزو نقشه جدیدتونـه؟؟؟؟

-نه بـآورکنین نه مـن...

دربـآزشُدودایی لوهآن توی چهارچوب در ظآهرشد:لوهآن!

توچه غلطی کــــــــــــردی؟!!؟

بـادادی که زدهمه سآکت بهش خیره شُدن

-میدونی اگه اینآ اعدام شَن توهم بـآهاشون اعدام

میشی؟!!؟آره؟!؟!

-بله دایی...میدونم...

-تواَحمقی!میدونی مـآدرت داره چه عذابی میکشه؟!

چرااین کـآرو کردی؟!!؟!؟چـراانقدر احمق شدی لوهان؟؟؟

لوهآن سرش روپایین انداخت 

-هرچی سَرت بیـادپای خودته!به من ربطی نداره

ورفت ودر رومحکـم بَست لوهآن برگشت سمتِ سهون 

درحـآلی که صورتش ازاَشک خیس وگوشه لبش خونی بود

وروی صورتش جـآی انگشت های کریس وکـآی بود

یه گوشه نشست وبـآدست هآش زانوهآشوبغل کرد

بی صداشروع به اَشک ریختن کرد بـاحس دست هآی 

یه نفرروی شونه هآش سرش رواروم بـالاآوردسهون 

آروم سرلوهآن روبه سمت سینه ی خودش بُردولوهآن روبغل

کرد لوهآن سهون رومحکم چسبیدوبه گریه ادامه داد

نزدیک شَب بودسرلوهآن روی شونه ی سهون بود

کنـآرهم نشسته بودن کریس وکآی ازلوهان عذرخواهی کردن

کنـآر لب لوهآن زخم شُده بودوزیرچشمش کبودشده بود

-من نمیذارم اینجآبمونیم لوهآن...مطمئن بآش!

نزدیک به2روز گذشته بودشَب بودکه صدای تیراندازی اومد

وبعدازچنددقیقه کلی سَرصدا راه افتـآد ودر

بـآزداشتگاه بآزشُد و چندنفرکه مـآسک سیاه داشتند

جلوی دَر اومدن:بیـآین بیرون!

سهون بلندشد:بریم!رییس کمک فرستـآده

همگی سریع ازاونجآبیرون اومدن لوهآن پشت سهون بود

سهون تفنگی ازیکی ازاعضآی گروهشون که

اومده بودگرفت اوضـآع بَدی بود بـالاخره سهون ولوهآن

وبقیه ی بـآندازاونجـآبیرون اومدن

ونی جلوی درمنتظرشون بود همه دویدن وسوارشُدن

لوهآن توی سوارشدن تردیدداشت سهون نگـاهش کرد:لوهآن...

لوهآن هم نگـآهش کردسهون گفت:من دفعه هآی قبل

بهت گفتم بُرو...امـآالان میگم...بیــآ!بآمن بیـآ...

-سهون...من میخوام بـآهات بیآم!امـآمیخوام بـآتوبیآم...

میخوام فقط منوتـو بآشیم...

سهون نگـآهی به وَن کرد تریدداشت امـا بالاخره

تصمیمش روگرفت دست لوهآن روگرفت وشروع کردبه دویدن

صدای دادکریس وکـآی رومیشنیدکه میگفتن کجآمیرید!

پسری داشت ازمآشینش پیاده میشدکه سهون پرتش کرد

اونور وسوار شُد:سوارشو لوهآن!

پسردادزد:تـو کی هَستی!!!بـاچه اجـآزه ای...

سهون تفنگشوطرف پسرگرفت:خفـه شو وگرنه...!

پسر وحشت زده سآکت شد سهون روبه لوهآن گفت

-سوارشــــــــو!

لوهآن سوارشُد سهون هم سوارشدومآشین رو روشن

کردوشروع به روندن بـآسرعت بـآلاکرد

-سهون...کجآمیری؟!!

-یه جآی دور!

-امـآ...

-توبـآمن هَستی...؟!تـا اخـرش؟؟

یـابذاراینطوری بگم...بـآمن بیـآ لوهان...بـآمن بیآ!

-بـآشه...بـآشه سهون!بـآهات میام..تـآآخرش

هردو لبخندزدن سهون دست لوهآن روگرفت

-خوبه...خیلی خوبـه....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:)



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 آذر 1394 07:10 ب.ظ