تبلیغات
|eхo ѕтory| - Flαт

Flαт

یکشنبه 29 آذر 1394 10:03 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Flαт ،

نـآم داستان:تخـت

زوج اصلے:بک هیون.چآنیول

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:1

پوستـر:سآخت خـودم

[وان شـآت]

|دیـآلوگ برتر|

-تـو...حَسودیت شُده؟!

-مَن؟!؟!نـه!معلومه که نـه!

-چطورمن حَسودم امـا تونیستے!!!

پس این رفتـآرالانت اسمش چیه؟!؟!

-حسآسیت...یآیه همچین چیزے!

-اوه!تو روے من حسآسیت نشون میدے

امـآمن نبآیدنشون بـدم!جـالبه


چآنیول زیرچشمی به بک هیون نگـآه کرد

-خوابیدی؟!

-نــه!

-چرانمیخوابی؟!

-توچرانمیخوابی؟؟؟؟

-چون من عآدت دارم هَرشب توتوبغلم باشی

وبخوابـم...اینطوری خوابم نمیبره!

-سَعی نکن خرم کنی چآن...هنوزازدستت عصبآنیم

چآنیول پوفی کرد:بک..بـاورکن من بـااون دخترهیچ کآری نداشتم

-امـآاون پیشِ تـو بود!پیشِ تــــــــو

چآنیول روی پهلو به سمتِ بک هیون که پشت

به چآنیول درازکشیده بـود درازکشید

-توحتی ازپشت هم کیوت وجَذابی!

-بسه چآنی!چرامیخوای خرم کنی؟!؟

-من نمیخوام تورو خرکنم!من میخوام آرومت کنم...

-من آرومـم!

-نیستی!

-هستم

-نییییییستـی!

بک هیون روی پهلو به سمت چآنیول برگشت

-گفتم هَستـم!من آرومم خیلی اروم

چآنیول آروم خندید

-میخندی؟!؟!هآه!بـایدم بخندی!

من وقتی رسیدم به اداره اتـون اون دختره

کنـآرت بودو توهم نیشت بآزبود معلومه که بآیدشآد

بـآشی وبخندی!آره تـو واقعا...

-اونجـآهم خودت دیدی!اون خواهر

یکی ازهمکـآرام بـود!وعلت اینکه من لبخندزده

بودم وقتی داشت بـاهام حرف میزداین بودکه داشت

ازتنبلیـآی این همکـآرم حَرف میزد!نمیشداخم کنم که

-چون اون خواهرهمکـآرت بوده تـوبآید

بـآهاش بگوبخندکنی؟!؟!

چآنیول بآز آروم خندید:حَسوده کوچولـو!

-یاااا من حسودنیستـم

-هَستی!

-نیـــــــــستم

-هَستـــــــــــــــــــی

بک هیون بآحرص اخم کرد

نآگهان نیشخندزدوگفت:راستی...بهت

گفتم سهونـو دیدم؟!

چآنیول باشنیدن اسم سهون ازجآپرید

-سهون؟!؟!!؟

بک هیون ریلکس سرشوروی مُتکـا

جآبه جـآکرد:آره!

-کجآ کِی؟!؟!؟!

-امروز تـوخیآبون قبل اینکه بیـآم اداره ی شُمـا

-و چی گفتین؟؟!!

-هیچی...مث اینکه بـآدوست دخترش بهم زده

و حـآلا کـآملا سینگله!

-خُب بـآشه!چرا اینوبه توگفته؟!؟!به توچه ربطی داشته

که بـه تو گفته؟!

-نمیدونم...شآیدبه عنوان عشقِ قدیمیش خواسته

منم بـدونم!

چآنیول بـاحرص سرشوروی متکـآش گذاشت

-فرداکه برم دَم خونه اَش میفهمه که آمـآرش به تو

ربطی نـداره!و تـو...فکرنکن راحت ازاین موضوع رَدمیشم!

بک هیون ریزخندید چآنیول بـااخم بلندگفت

-به چی میخندی؟!؟!!؟

-تـو...حَسودیت شُده؟!

-مَن؟!؟!نـه!معلومه که نـه!

-چطورمن حَسودم امـا تونیستی!!!

پس این رفتـآرالانت اسمش چیه؟!؟!

-حسآسیت...یآیه همچین چیزی!

-اوه!تو روی من حسآسیت نشون میدی

امـآمن نبآیدنشون بـدم!جـالبه

چآنیول پوفی کرد:من دیگه بآهیچ دختری حرف نمیزنم

خوبـه؟!؟!

-نه کـآفی نیس!

-پس چی؟!

-من توچشمـآی اون دختره میدیدم که میخواد

خودشو بـه توبچسبونه!بـآیدمنوجلوش ببوسی!

چآنیـول سرشوبه طرف بک هیون چرخوند

-اگه میخوای منم دیگه بآسهون حرف نزنم...توهم بآید

این کـآرو انجـآم بدی!تـااون بفهمه که تـوصآحب داری!

چآنیول بی اختیـار لبخندزد:کوچولـوی حَسوده من

-هِی!من هنوز آشتی نکـردم!میخوام الآنم بخوابم!

پس شَب بـه خیر

وسرشو توی بـآلشش فرو کرد

-هِی!خودت میدونی که وقتی سرت روسینه ی من

نبـآشه ومن بغـلت نکرده بـاشم خوابت نمیبره!

همونطورکه من وقتی توبغلـم نبآشی خوابم نمیبره

-نـــه!توبآیدتنبیـه شی!

چآنیول خندید:زودبیـآ بغلـم!بـدووووو

-نــــــه

-بکی!!

لحن دَستوری چآنیول بـآعث شدبک هیون خودشو

بـه سمت چآنیول بکشونه وسرشو بذاره روسینه اَش

چآنیول لبخندی ازروی رضآیت زدو پتــو

رو بـآلا تـا روی کمر خودش وبک هیون کشید

چشمـآشوبَست که صدای بک هیون اومد

-یه چیزو فراموش نکردی!؟!؟!؟

-چیـو؟

-تـو واقعآ عوضی ای!

چآنیول بـاز خندیدسرشوپایین بُرد

وشروع کردبه نرم بوسیدن بک هیون بعدازچنددقیقه

عقب رفت سرشو که بـآلای سربک هیون بود

روی متکـآ جابه جـاکردلبخندزد:خوب شُد؟!

بک هیون هم لبخندزد:آره!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

^ــ^



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: سه شنبه 1 دی 1394 05:18 ب.ظ