تبلیغات
|eхo ѕтory| - му αɴѕweя|10

му αɴѕweя|10

چهارشنبه 16 دی 1394 05:34 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: му αɴѕweя ،

نـآم داستان:جواب ِمن

زوج اصلے:بک هیون.چآنیول

زوج فرعے:دے او.کـآے

ژانـر:عـآشقانه.خیآنت

تعدادقسمت:26

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

علتِ خیـآنت تیفانے بـه تو

کمبـود نبوده!بلکه دیدن عشق قبلیش بـوده

شآیدبـآورت نشه ولے وقتی اون شب تورستوران برا

بـآراول دیدمت درصورتے که تیفآنے گفته بود

نیـآم چون توبآهاشے ولے من اومـدم وقتے دیدم

دوسش دارے و ازهمه لـحآظ نیآزاشوبرطرف میکنے بیخیآل

تیفـانے شُدم شآیددلـم برات سوخت...نمیدونم!

اون فقط اون شَب بـآمن دعواکرد

که چرا اومـدم وبعدبـآز خواست که بآز بـآهم باشیم!

خـُب...کے بَدش میـآدبادوست دخترخوشگل وهـآتش که

ازقضـا شوهرهم داره نبـآشه؟!؟!

پس عـلت خیآنت اون بـه تو عشق قبلیشـه!

نـه کَمبـود!


تیفـآنی بـاگریه سمت چآنیول

دویـد:چآنی مَن..من...

چآنیول برگشت سمتش

بـآ بُغضی که توصداش بـودگفت

-چی کَم داشتی؟!؟!

تیفآنی بـآصدای بلندگریه میکرد

-چآنی منوببخش...من اشتبآه کردم...غلط کردم!

دی اوجـلواومد:چیشده هیونگ؟؟!؟!؟

-بـُرو!!!

-چی؟!؟!؟!

-مگه گواهینـآمه نداری؟!؟سوارمآشینَم شو بروخونه

-امـآ...

چآنیول دادزد:گفتـم بُرو!من تـآخونه پیـآده میرم

-چَ..چشم هیونگ

چآنیول سوئیچ روبه سمتش پرت کرددی او

سوئیچ روگرفت 

سمت مـاشین رفت سوارشد ورفت

چآنیول به تیفآنی نگـآه کرد وشروع به حَرف زدن

کرد:

-کجـامیری تیفانی؟!کجآمیری عَزیزم کجآمیری

عشقم؟!میرم بیرون بـادوستـآم!

بـادوستات؟!؟!آره دیگه به مَن شک داری؟!

بـراچی به من شک داری؟؟من زَنه تواَم 

چرابه من اعتمآدنداری؟!واقعـآکه

چـانیول!من زَنـه تواَم!!چطورمیتونی به من شک داشته

بـآشی؟!بآ همون پسره حَرف میزدی؟!

آره اون چرت وپرت زیـآدمیگه نخواستم نـآراحت شی!

کجـآمیری تیفآنی؟!تولددوستمه

چرا ازالـآن میری؟!خب دوست صمیمیـه بآیدزودبرم

تـو یـه آشغـآل عوضی ای تیفـآنی!من گذشته ی لعنتیه

تـوروبخشیدم وگذاشتم دوبـآره شروع کنی چون

دوستت داشـتم امآمث اینکه توهیچوقت عوض نمیشی!هیچوقت

بک هیـون دست به سینه دَم در

خونـه ایستـآده بود وبه اونـآ نگـاه میکرد

وبه حرف هآی چـآنیول گوش میکـرد

-توچی تـواین زندگی کم داشتی تیفآنی؟!!

دوستت داشتـم امکآنـآت مـآدی رفـآهی همه

جوره بـود هرچی فکرمیکنم چیزی نیست که تـونداشته

بـآشی و این واقعـآمَسخرس....!

هیچ دلیلی نمیبیـنم برای خیآنت تـو...هیچ دلیلی

صدای بـک هیون اومد

-مـن دَلیلشو بهت میـــگم!

چآنیول بدون اینکه به بک هیون نگـآه کنه

عقب عقب رفت وکنـآر خیآبون نشست

بک هیون گفت:2مـآه از ازدواجتون گذشته بود

که تـوکآفی شآپ منوتیفآنی همودیدیـم!

من وتیفآنی قبل ازاینکه بـا توازدواج کنه دوست بودیم

و اون عـاشقِ من بـود

بـعدازچندروز بـازتومهمونی یکی ازبچه هآ دیدمش

وازاونجـآ مـآ بـازدوست شُدیـم

تیفآنی بـآگریه گفت:خفه شو بکی!الـان وقت این حرفآنیست

-چرا دقیقـآ الـآن وقتشه!

ادامه داد:علتِ خیـآنت تیفانی بـه تو

کمبـود نبوده!بلکه دیدن عشق قبلیش بـوده

شآیدبـآورت نشه ولی وقتی اون شب تورستوران برا

بـآراول دیدمت درصورتی که تیفآنی گفته بود

نیـآم چون توبآهاشی ولی من اومـدم وقتی دیدم

دوسش داری و ازهمه لـحآظ نیآزاشوبرطرف میکنی بیخیآل

تیفـانی شُدم شآیددلم برات سوخت...نمیدونم!

 اون فقط اون شَب بـآمن دعواکرد

که چرا اومـدم وبعدبـآز خواست که بآز بـآهم باشیم!

خـُب...کی بَدش میـآدبادوست دخترخوشگل وهـآتش که

ازقضـا شوهرهم داره نبـآشه؟!؟!

پس عـلت خیآنت اون بـه تو عشق قبلیشـه!

نـه کَمبـود!

تیفآنی بـاز بـآ گریه دادزد:بک هیـون!!!

-خفه شو تیفآنی!شوهرت الـآن دیگه خودش دیده

که تـوداشتی بـآمن میخوابیـدی!!!پس توچیزی واسه اَز

دست دادن نـداری!پس بذار بـدونه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:)



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 دی 1394 06:08 ب.ظ