تبلیغات
|eхo ѕтory| - му αɴѕweя|11

му αɴѕweя|11

چهارشنبه 16 دی 1394 07:09 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: му αɴѕweя ،

نـآم داستان:جواب ِمن

زوج اصلے:بک هیون.چآنیول

زوج فرعے:دے او.کـآے

ژانـر:عـآشقانه.خیآنت

تعدادقسمت:26

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

واگرمیخواستم ازدواج کنم هیچوقت بآ تیفانے ازدواج

نمیکـردم!اونے که شوهرشوبه خآطرمَن ول کرده

صددرصد بـه خآطر یکے دیگه منو ول میکنه!



روبـه چآنیول گفت

-هَروقت که تیفآنی بهت میگفته

میـرم پیش دوستـآم پیش مَن بـوده!

ایـنآهمه ی مـآجرای رابطـه ی دوبآره ی منُ اون

بـود!خـب دیگه...من میـرم تـو

صدای چآنیول اومد:حآلامیخوای بـآتیفانی چیکارکنی؟!

بـآهاش ازدواج کُنی؟!؟!؟!

بک هیون بدون اینکه برگـرده گفت

-اول اینکه مَن اصلـآ اهل ازدواج وپـآیبندی نیستم

و قرارنیست هیچ زمـآنی ازدواج کنم!

نیشخـند زدوادامه داد:

واگرمیخواستم ازدواج کنم هیچوقت بآ تیفانی ازدواج

نمیکـردم!اونی که شوهرشوبه خآطرمَن ول کرده

صددرصد بـه خآطر یکی دیگه منو ول میکنه!

فعلآ!

ورفت سمت پـآرتی تیفآنی درحـآلی که

صورتش ازاشک خیس شُده بـودگفت

-چآن...چآنی!منوببخش!من اشتبـآه کردم

چآنیـول به زور ازجـآش بلندشد

-تـآریخ ِدادگـآه رومیفرستم دَم خونـه ات

فردا وسآیلـآتو ازخونه ی من جمـع میکنی وگورتو

گـم میکنی!امشبـم نمیآی خونـه ی مَن!

-چآنی اونجـآخونه ی مـآست...نه تـو

-ازحـآلادیگه خونه ی مـنه!خونه ی تو پیش پدرمـآدرخودته

ودرحـآلی که چندتـآ قطره اَشک ازچشمـآش پایین میومد

ازکنـآر تیفـآنی رَد شد

کـآی بـا پاهاش بـه پهلوی بک هیون زد

-یاااا چتـه وَحشیـه هـآر

-سآعت11صبحـه!نمیخوای بیدارشی؟!!؟!

بک هیون خمیآزه ای کشید:چرا...الـآن بیدارمیشم!

-بک...مواد غذایی دارن تـه میکشن

-پس اون دختره چی شد؟!؟مگه قرارنبـودتیغش بزنی؟؟

-یااااا من واون سه روزه بـهم زدیـم!توچته؟؟؟

-هیچی...پس مجبوریـم بریم دَم خونه ی بآبـآی من!

-آره...مجـبوریـم!!

-توبآمن میـای که بآبا بهم گیر نـده!اوکی؟؟

-یاااا تـوکِی تنهـآ رفتی پیش بآبات براپول که

ایندفعه دومش بـآشه!معلومه یه چیزی شُده...!

چرابـه من نمیگی؟!؟!مثلامن پسرعموتـم که

مثل داداش نداشـته اَت میمونـم!انقدآشغال نباش

وبه من بگـو چیشده!

بک هیون سرجـآش نشست وبه کـآی نگاه کرد

چآنیول سـه تـآقهوه آورد سَرمیز

مآدرش به خونـه ی بهم ریخـته نگـآه کرد

تـاخواست حرفی بزنه دی اوبرای بـآردهم 

نذاشت وازش خواست فعلـاساکت بآشه

چآنیول نشست درحـآلی که چشمـآش پف کرده بود

خونـه بـهم ریخـته بـود واین اولین بآر بودکه

خونه اش انـقدر بهم ریخته بـودیآد دیشب افتاد

وقتی رسیدخونه کـل وسآیلـآتوبهم ریخت وتـآمیتونست

گریـه کـرد مـآدرش بـآلاخره طآقت نیـآورد

-چـانی!چی شُده؟!

چآنیول بـه مـادرش نگـآه کرد

دی او بـآحرص گفت:مآمان!گفتم نپرس!!

-چرانبآیدبپرسم این اولین بـآره پسرمن اینطوری شده

خونه اَش چشمـآش حآلش!مگه میشه چیزی نشده بآشه؟؟

من مـآدرشم بـآیدبدونـم چی شده!تیفآنی کجـآست؟؟

چـآنیول نفسشو فرو داد:مـن میخوام تیفآنی روطلـاق بدم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:*



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 دی 1394 07:32 ب.ظ