تبلیغات
|eхo ѕтory| - му αɴѕweя|12

му αɴѕweя|12

پنجشنبه 17 دی 1394 12:06 ق.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: му αɴѕweя ،

نـآم داستان:جواب ِمن

زوج اصلے:بک هیون.چآنیول

زوج فرعے:دے او.کـآے

ژانـر:عـآشقانه.خیآنت

تعدادقسمت:26

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-من بآیدببینمت!کـآرِت دارم

-من کـآرے با تو ندارم

-توچته؟؟!اونے که بَدبخت شده منم نـه تو

پس من بآیدطلبکـآرباشم نه تـو!


مـآدر چانیول مـآت ومبهوت موند

دی او هم تـعجب کرده بـودمـآدرش سریع گفت

-یعنی چی؟؟!؟!برای چـی؟؟؟؟

تـو وتیفآنی که رابطتتون خوب بود هم دیگه

روهم که...

دی او وسطِ حرف مـآدرش پریدوگفت

-مآمآن!بذار هیونگ ادامه حرفشو بزنـه!

چآنیول سرشوپـآیین انداخت

-مآ به دَرد هم نمیخوریـم...!

نمیتونیـم دیگه بآهم بآشیـم...

-معلوم هَس چی داری میگی؟!؟!

شمـآدوست دختردوست پسر نیستیـن!

زن وشوهریـن!!!مگه الکیـه؟!؟!شمآ تـآزه اول

زندگی ایـن بعدمیخوای طلآقش بدی چون

میگی به دردهم نمیخوریـن؟!چـآنی توچت شُده؟؟؟

-من خوبـم مآمآن!خوبِ خوب!

ولی نمیتونم دیگه بـآ تیفانی زندگی کنم

درخواست طلـاق روهم به زودی میدم

-بآشه پس من دلیلی نمیبـنم دیگه اینجآبمونم!

وقتی تـوخودت تصمیمـآتومیگیری وبدونِ مشورت با

قاطعیت میخوای انجـآمشون بدی!انگـآرنه انگـآر

که مـآدرت وبرادرت رو داری!!!

و کیفشوبرداشت ورفت سمت دَر

چآنیـول دستشو روی صورتـش گذاشت

دی او بلـندشُددنبـال مـادرشون رفت امـآاون 

رفتـه بـود دی اوپیش چآنیول برگشت

-هیونگ...چی شُده؟!؟!من فقط دیشَب دیدم

کـه اون بآگریه التمـآست میکردکه ببخشیش!

چه اتفـآقی افتـاده؟!؟اون چیکـآر کرده که به خآطرش تو

میخوای طلـآقش بدی؟؟؟بـه من بـگو...

مـآمان رفتـه...نگران نبآش بهش نمیگـم!

چآنیول سَرتکون دادوشروع بـه تعریف کرد

بـک هیون سرمیزصبحونه نشستـه بود

کـآی درحـآلی که حآضرمیشدگفت

-شَب میریـم پیش بآبآت وتومیگی که

بآبـآ پولـآم تموم شُده واونم یـه کم غرمیزنه

وبـهمون تیکه میندازه وبـعدپولـو میده!

-اصلآ حوصله ی چرت وپرتـآشو ندارم

-بیخیـآل بکی!فقط من موندم عمو که انقدر

وضعش خوبه چرا بـآ تواینطوریـه

-اون یه دیوونه اَس!وقتی من گفتم میخوام

مجردی زندگی کنم گفت پس همه چیت اززندگیه

مـآجداس!!حـآلا من بآیه پدرپولدار وخواهر

پرمـدعآی لوس مـآهی1بـآرحرف میزنم اونم برای

گرفـتن پول مـآهیـانه...

کـآی بآخنده گفت:بذارحرفآی عموروپیشآپیش بهت

بـگم!من پولِ این خونه مجردی لعنتیو دادم وبرات خریدمش

مـآشین هم که برات خریـدم خرج دانشگـآتم

که من میدم امیدواربودم

وقتی رفتی خونه مجردی یه کم سَربه راه شی

وحداقـل کـآر پیدا کنی

امـآمث اینکه بدتروافتضـآح ترشدی!بـه جآی اینکه

هر مـآه بیـآی پول بگیری2هفـته یـه بآر میـآی

توفقط بلدی گندبزنی!من بـالاخره یه روزازدست تو

وکـآرات روانی میشَم!تـویه مُفت خور دردسر ســــآزی!

هـردو زدن زیرخـنده بک هیون موبآیلشو

برداشت وبـآسیل تمـآس هآی تیفآنی مواجه شُد

بـآزموبآیلش زنگ خورد بـآبی حوصلگی جواب داد

-بله؟؟؟

-من بآیدببینمت!کـآرِت دارم

-من کـآری با تو ندارم

-توچته؟؟!اونی که بَدبخت شده منم نـه تو

پس من بآیدطلبکـآرباشم نه تـو!

-کجـآ بیام؟

-بیـآ پآرکِ نزدیک رستورانِ لـآنتیک

-بـآشه

وقطـع کرد کـآی گفت:خودش بود؟!

-آره

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:|



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 دی 1394 02:10 ب.ظ