تبلیغات
|eхo ѕтory| - му αɴѕweя|15

му αɴѕweя|15

جمعه 18 دی 1394 10:42 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: му αɴѕweя ،

نـآم داستان:جواب ِمن

زوج اصلے:بک هیون.چآنیول

زوج فرعے:دے او.کـآے

ژانـر:عـآشقانه.خیآنت

تعدادقسمت:26

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-آدما متوجه اشتبـاهاتے که میکنن میشن وسعے

میکنن جبرانش کنن...!امـآ نه وقتے که میفهمن

طرف مقآبلشون داره متوجه اشتبـآهش میشه و بآزم

بهش ادامه بـدن!نمیدونم پسرے که بآهاش بودے

کیـه...چه قدپولداره یآ چه شکلیه!امـآمطمئنم ازهیونگِ

من هرچیزش بآلاتربوده بآشه...محبت و وفآدارایش

نسبت بهت بیشتر نبـوده...!

http://www.axgig.com/images/17840803696794247743.png

-چآنی!بذارحرف بزنیم!لطفا..خواهش میکنم

چآنیول بآاخم نگـاهش کرد:بگو

-من اشتبآه کردم!یه اشتبآه خیلی بزرگ

منوببخش چانی...تونمیتونی به خآطرهمچین موضوعی

درخواست طلـاق بدی!!مـآهنوز اول زندگیمونیم

تونبآیداین کـآرو بازندگیمون کنی!یه فرصت دیگه بهم بده

جبـران میکنم...بـآور کن!

-بیـآوسایلاتو جمع کن!!!

-چانی...

-من فرصت زیـآدبهت دادم...

ومیدونی چی جآلبه؟!اینکه حتی وقتی

فهمیدی بهت شک کردم بآزم آدم نشدی!

برو پیش همون پسره...

-اونم پسم ز...

تـآزه متوجه حرفش شدوجلوی دهنشوگرفت

چآنیول پوزخندزد:پس به خآطر این اومدی التماسِ منومیکنی؟؟

اون پَسِت زده!!!هه...

-چآنی!بذاربیـام تو...باهم حرف میزنیم

حـلش میکنیم..!انقدرسختش نکن...

-بـروتیفآنی!برو وفقط تنهـآموقعی برگرد

که برای بُردن وسآیلـآت اومده بـآشی!

-نه چانی لطفـااین کارو بامن نکن

-بـُرو!

-نـمیخوام!نمیخوام برم چآنی این کـآرو...

چانیول دادزد:بهت میگم گُمشو!

دی او که بآصدای بحث چانیول وتیفانی ازخواب

بیدارشده بـودبآدادچانیول اومددَم در

تیفآنی بـآدیدن دی او گریه اشو شدیدترکرد

-دی اویآاااا کمکم کـن!بهش بگومنوببخشه

من غلط کردم چآنی منوببخش منوببخش!!!

چانیول دست دی او روبه سمت داخل کشید

-بیـآبریم تو!

-نه هیونگ!صبرکن بهش یه چیزی بگم بَعد...

چآنیول دستشو ول کردو واردخونه شد

تیفآنی وسطِ گریه لبخندزد:میخوای کمکم کنی؟!؟!؟

دی اوسرشوبه علآمت منفی تکون دادوگفت

--آدما متوجه اشتبـاهاتی که میکنن میشن وسعی

میکنن جبرانش کنن...!امـآ نه وقتی که میفهمن

طرف مقآبلشون داره متوجه اشتبـآهش میشه و بآزم

بهش ادامه بـدن!نمیدونم پسری که بآهاش بودی

کیـه...چه قدپولداره یآ چه شکلیه!امـآمطمئنم ازهیونگِ

من هرچیزش بآلاتربوده بآشه...محبت و وفآدارایش

نسبت بهت بیشتر نبـوده...!

بک هیون درحـآلی که بآدختری که کنـآرش

روی تخت درازکشیده بـود ور میرفت وهردومیخندیدن

موبـآیلشوکه داشت زنگ میخورد ازجیبش درآورد

وبـآدیدن شمـاره ی تیفآنی رد تمآس رو زد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:*



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: شنبه 19 دی 1394 06:12 ب.ظ