تبلیغات
|eхo ѕтory| - му αɴѕweя|20

му αɴѕweя|20

جمعه 25 دی 1394 05:34 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: му αɴѕweя ،

نـآم داستان:جواب ِمن

زوج اصلے:بک هیون.چآنیول

زوج فرعے:دے او.کـآے

ژانـر:عـآشقانه.خیآنت

تعدادقسمت:26

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-اگه یـه بآر دیگه ازاین کـآرا کنین

بـآیدخودتون جمعش کنین!!

-من که عآقبتشوفهمیدم ودیگه

تکـرارش نمیکنم!

http://www.axgig.com/images/52503876126497953890.jpg

بک هیون بـآ خوشحالی ونـآباوری بلندشد

-ممنونـم مُدیر!!!

-از آقای پارک تشکرکن!وگرنه من اصلـادلم

نمیخواست این دفـعه هم بخشیده شی!

اخم غلیظی کردوگفت:ومطمئن بآش اگه تکرارشه...

-باشه باشه دیگه تکرار نمیشه!قول!

منم الـآن برم؟؟

-آره!بـــرو

بـآ ذوق رفت سمتِ چانیول دی اوهم خوشحآل بود

هر3ازدفتربیرون اومـدن

دی او بـآخوشحالی گفت:مرسی هیونگ!!

که خواستی بکی روهم ببخشی

چآنیول لبخندشو خوردواخم کردوسعی کردجدی بآشه

-دفـعه آخرتون بـآشه!فهمیدید؟!

بـآز بک هیون خوشحآل شد بآ ذوق گفت:بآشه

دی او هم گفت:چَشم هیونگ!

-اگه یـه بآر دیگه ازاین کـآرا کنین

بـآیدخودتون جمعش کنین!!

دی او بـآخنده گفت:من که عآقبتشوفهمیدم ودیگه

تکـرارش نمیکنم!

واردحیـآط دانشگاه که شدن کــــلی دخترپسر

اومدن سمتشون ودور بک هیون جمـع شدن

-اوپـا چی شُد؟!؟

-کودوم عوضی ای جرات کرده بـآتودعواکنه؟!

-اوپــــآ!!

-بگوبآکیا دعوا کردی تـآحسابشونوبرسیم

-چه اتفآقی افتـآده برات اوپا؟؟

-اوپـآ گوشه لبت خونیـه

همه تندتندحرف میزدن یکی ازدخترهآجلواومد

وبک هیون روبغـل کردچآنیول یه جوری شُد

حس بدی بهش دست داد روبه دی اوگفت:بریم دی او!

وبـآ قدم هآی محکم وتقریبآ عصبی از اونـآدورشد

دی اوگفت:بکی!بیـآ بریم

بک هیون خودشو از وسطِ اونـآ جدا کرد

و شروع کردبـه دویدن وسوار مـآشین چآنیول شد

دی اوهم سوار شدوجلو نشست

چآنیول بدون هیچ حرفی مآشین رو روشن کرد

بک هیون ازاین تغییر چآنیول تعجب کرد

دی اوگفت:بکی؟!میـآی خونه مـآ دیگه؟!

بک هیون درحـالی که به چآنیول که داشت رانندگی

میکردخیره شده بـو گفت:آره...

وقتی به خونـه رسیدن چآنیول پیـآده شد

بدون هیچ حرفی ازپله هآی آپارتمان بالا رفت

درخونه اش روبـآز کرد وارد شُد

بک هیون و دی اوپشتش واردشدن تنهآحرفی که

چـآنیول زد این بود:من میرم بخوابـم!

-نمیری سَرکار آخه یهو...

-نه نمیرم...!

و وارداتـآقش شد ودر روبست

دی او تعجب کرد وگفت:اون چش شده!؟

بک هیون گفت:نمیدونم...!

دی او روی یکی ازمـبل هآ دراز کشید

-بیآ فیلم ببینیم!

-پوووف توعآشق فیلمی!!!

-اوهوم!

هردو نشست ودی او یـه فیلم گذاشت

یـه کم که گذشت خوابش برد

بک هیون بـه دی اوکه خوابش برده بودنگـاه کرد

ازجآش بلندشد ورفت سمتِ اتـآق چانیول

همین که جلوی دَر رسید چآنیول در روبـآزکرد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:*



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: جمعه 25 دی 1394 06:32 ب.ظ