تبلیغات
|eхo ѕтory| - му αɴѕweя|21

му αɴѕweя|21

جمعه 25 دی 1394 06:33 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: му αɴѕweя ،


نـآم داستان:جواب ِمن

زوج اصلے:بک هیون.چآنیول

زوج فرعے:دے او.کـآے

ژانـر:عـآشقانه.خیآنت

تعدادقسمت:26

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-تو..هنوزم...تیفآنیو دوست دارے؟!؟!

-براے چے اینومیپرسے؟!؟

-لطفا...لطفاراستشوبگو...

-اگه داشتم طلآقش نمیدادم...!

http://www.axgig.com/images/34065998952162134798.jpg

چآنیول ابروهـآشوبـآلاداد

-چیزی میخوای؟!

بک هیون آب دهنشوقورت داد

-من...خُب...ممنونم که...

لبـآش خشک شده بود اومد لبشو

بـآ زبونش خیس کنه که زخم گوشه لبش

بدجـور سوخت وآخی گفت

چآنیول بآنگرانی گفت:چی شُد؟؟؟

-لب...لبمـوسوخت!

-هنوز زخمـآتو نشستی وضدعفونی نکردی؟!؟!

میدونی اگـه این کـآرو نکنی ممکنه مَریض شی یآ...

-من خوبـم...!

چآنیول واردهال شد نگـآهی به دی اوکه خواب بود

انداخت رفت سمت آشپزخونه وجعبه کمک هآی اولیه رو

برداشت رفت سمت اتـآقش دست بک هیون رو

گرفت و بآخودش کشوند تـو در رو بست

بـک هیون رو دنبآل خودش سمت تخت برد

روی تخت نشست:بشین کنـآرم!

بک هیون مـآتش برده بود

-چتـه؟؟!میگم بشین کنـآره من!

بک هیون کنـآرش نشست چآنیول الکل رو درآورد

یه کم به پنبه زد وبردسمت لب بک هیون

بک هیون صورتشوعقب برد:نـــه!!دردش بیشترمیشه

-درعوض یـه کم درد میکشی!بعدش خوب میشی

-نه نمیخـوام!!

-ایییییش!سآکت شو

ویکی ازدستـآشوپشت سربک هیون گذاشت وکشوندش

سمت خـودش صورتشو کـآملا جلوبرد وبآدقت پنبه

روبه گوشه لب بک هیون نزدیک کرد

ضربآن قلب بک هیون تندمیزد

چآنیول پنبه رو بالـاخره روی زخم گذاشت بک هیون

خواست دادبزنه که چآنیول نذاشت ویکی ازانگشت هآی آزادشو

رولب بک هیون گذاشت:دی او خوابـه!آروم بـآش الان تموم میشه

وبه کـآرش ادامه دادبالـآخره گوشه لب بک هیون

روبـاالکل ضدعفونی کرد

بـه زیرچشم بک هیون که زخم بودنگآه کرد

چسب زخمی روبرداشت بـآزش کردوروی جآی زخم

بک هیون گذاشت

بـآ حرص گفت:ازاین بـه بعد بفهمم دعوا کردی

خودم میکشمت!!!فهمیدی؟!!؟

قلب بک هیون تندترازقبـل میزد

نگرانی چآنیول بآعث میشدبک هیون بیشترعآشقش شه

یـآدسوالی افتـآدکه مدت هآ ازارش میداد

بـه زبون آوردش:میشه یه سُوال...بپرسم!؟

-چیـه؟؟

-تو..هنوزم...تیفآنیو دوست داری؟!؟!

چآنیول بـه چشم هآی بک هیون نگـآه کرد

-برای چی اینومیپرسی؟!؟

-لطفا...لطفاراستشوبگو...

بـهم خیره شُدن چآنیول سرشوبـه علآمت منفی

تکـون داد:اگه داشتم طلآقش نمیدادم...!

علآقه من همون زمـآن که طلـآقش دادم ازبین رفت...

بک هیون بی اختیـآرلبخندی زد

که بآعث شدجآی زخم هـآش دردبگیره

-آآآه...

چآنیول بآز نگـران شد:چی شُد؟!؟!

-دردم...گرفت

چآنیول صورتشوکـآملابـه صورت بک هیون

نزدیک کردبـافاصله ی خیلی کمی!به جآی زخمش

نگـآه کرد:اشکـآل نداره این طبیعیه که...

تآزه متوجه حـآلتش شُدخواست عقب بره که

بک هیون نذاشت ویقـه اشونگه داشت

چشم هآی چانیول گردشد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:)



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: شنبه 26 دی 1394 09:52 ب.ظ