تبلیغات
|eхo ѕтory| - му αɴѕweя|25

му αɴѕweя|25

یکشنبه 27 دی 1394 07:16 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: му αɴѕweя ،

نـآم داستان:جواب ِمن

زوج اصلے:بک هیون.چآنیول

زوج فرعے:دے او.کـآے

ژانـر:عـآشقانه.خیآنت

تعدادقسمت:26

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-مثلـآمن خواهرتم

امـآ تواصلـآ به من هیچی نمیگے!

هرچقدم که ازهم متنفربآشیم بـآزم خواهربرادریم نه؟؟

http://www.axgig.com/images/50601659147596926883.jpg

جونیـل بآحرص و نگرانی گفت

-اَه ازدست توئـه روانی!

روز به روز داری بدتـرمیشی

شدی یـه افسرده ی بدبخت!!!

بـآ هیچکسم که حرف نمیزنی!بَسه بکی

تـآکِی میخوای ساکت بـآشی؟!

تـویهو بعداز حداقل1سآل زندگی مجردی بآ کای

یهو اومدی واینطوری افسردگی گرفتی!

زیرچشمـآت کبودن!درروزفقط یـه وعده

غذا اونم به زور میخوری!!مثلـآمن خواهرتم

امـآ تواصلـآ به من هیچی نمیگی!

هرچقدم که ازهم متنفربآشیم بـآزم خواهربرادریم نه؟؟

بک هیون سرجـآش نشست

-دَست از سرم بردار!!چی میخوای بشنوی!؟!

مـن عآشق شُدم! عـآشق یـه پسر!

حـآلا راز منوفهمیدی؟!حـآلافهمیدی چراانقدداغونم؟!

برو بـه بآبا بگـو!بـُــــــــرو بگو وخودتو براش لوس کن

توکه عـآدتته...

برخلآف تصورش جونیـل روی تخت نشست

وآروم گفت:پس چرا...چرا الآن اینجآیی؟!

بک هیون نگـآهش کرد:چی؟؟؟

-تـوکه یکیودوست داری!چرا اینجآیی وانقدافسرده!؟

-چون اون مـنونمیخواد...

-اون خودش گفت که نمیخوادت؟!

-نه...رفتـآرش نشون داد...

-بآورم نمیشه که توبـه خآطر یـه تعبیرفکری

مسخره اینطوری شُدی!

-هان؟!؟

-تو...بک هیونِ شَروشیطون

کسی که تودانشگـآه همه ازش حسآب میبردن

الـآن1مـآهه افسردگی گرفتی به خآطراینکه عآشق شدی

و اون عشقت دوسِت نداره آره؟؟

بک هیون سرشوانداخت پآیین

-آره!

-اون..چه شکلیه؟!

بک هیون یـآد چانیول افتـآدبی اختیـآرلبخندزد

-اون خیلی جَذاب وخوشتیپه...

قدبلندی داره...گوشآی بزرگی داره...

چشمـآی درشتی داره...واون...اون فوق العآدس!

-اوووو مـث اینکه اون واقعـاعالیه...

وتوهم واقعـا عاشقشی!!!

-آره هَس...ومنم واقعاعآشقشم...

جونیل گفت:بآورم نمیشه توهَم عآشق شدی!

بک هیون بـه جونیل نگـآه کرد

-حـآلامیخوای به بآبآ بگی؟!!

-نه..!میخوام کمکت کـنم..!

-من کمک لآزم ندارم..ولی..ممنونم که

خواستی کمکم کنی!هیچوقت فکرنمیکردم تویه روز

کنـآرم بآشی...!ممنونم..جونیـل!

جونیل لبخند زد چآنیول بآز تکرار کرد

-گفتم اون کجآست...!

کـآی آب دهنشوقورت داد:گفتم که سَفر رفـ...

چآنیول دادبلندی زد:سَفر نیست!!من مطمئنم که نیست

بـه من بگوکجآست!بـگولعنتی!

-اگه تو این همه نگرانشی!این همه دنبـآلشی

پس چراکـآری کردی بره؟!؟!

چآنیول بآعصبانیت دستشو توموهآش فروکرد

-بهم بگوکجآس...خواهِش میکنم...من...من

واقعـآدلم براش تنگ شُده!

کـآی لبشوگزید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:)



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: دوشنبه 28 دی 1394 05:26 ب.ظ