تبلیغات
|eхo ѕтory| - му αɴѕweя|26

му αɴѕweя|26

دوشنبه 28 دی 1394 06:26 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: му αɴѕweя ،


نـآم داستان:جواب ِمن

زوج اصلے:بک هیون.چآنیول

زوج فرعے:دے او.کـآے

ژانـر:عـآشقانه.خیآنت

تعدادقسمت:26

پوستـر:سآخت خـودم

|دیـآلوگ برتر|

-ببخشیدبآبت اون جوابِ مسخره ے اون موقـع اَم..

-اون موقع که منونمیخواستے...!حـآلا جوابت چیه؟!

-جوابِ من؟!

-آره...

-میخوام تـآ آخرش بآهات بمونم...!

http://www.axgig.com/images/08399177716932921135.jpg

خدمتکـآر دَر اتـآق بک هیون رو

زد و واردشد بک هیون روی تختش

دراز کشیده بود گفت:نمیخورم!

خدمتکـآر بآاسترس گفت:امـا آقا گفتن باید

بخوریـن..!شمآ ضعیف شُدین آقا!لطفا...

بک هیون بلندگفت:مگه نمیگم نمیخوام؟!!؟

صدای زنگ خونه اومد بک هیون بی توجه بهش گفت

-دُرسته که قدرت مطلق بـآبامه امـآمنم پسرشم

و میتونم تعیین کنم کِی چیزیومیخوام کِی نمیخوام!

-اقـآ...لطفـآ...

-بـــــــُرو بیرون!!

چآنیول بآشنیدن صدای دادبک هیون سرجآش ایستاد

کـای آروم گفت:بآز داره ازجون خدمتکـآرای بیچاره میکَنه..!

بک هیون درحآلی که صداش میلرزیدگفت

-چرا دَست ازسرم برنمیدارین؟!؟بذاریـن بمیرم!!

بذارین انقد تواین اتـآقِ لعنتی بمونم تـآ بمیرم وراحت شَم!

چآنیول بی اختیـآربغض کرد امـآبغضشو قورت داد

آروم زمزمه کرد:مثِ اینکه اون حآلش بده..

-بَد؟!؟افتضآحه...این1مـآه مث افسرده هآی بیچآره شُده!

همش گریـه همش خواب...غذاهم که نمیخوره...

میبینی آقـآی پارک چانیول؟؟!میبینی اون جَواب رد تو

بـآهاش چی کـآر کرده؟؟از اون پسره شَروشیطون حآلایه

آدم افسرده مونـده...

چآنیول سَمت دراتـآقی که ازش صدای بک هیون میومد

رفـت بک هیون سَرش پایین بود ایندفعه بدون

اینکه داد بزنه گفت:بُروبیرون حـآلم بَده..!

خدمتکـآر بـآدیدن چانیول تعجب کرد

بک هیون پـتو رو تـآ بآلـای سرش کشید

چآنیول اَنگشت اشاره اشوبه علآمت سکوت روی لبهآش

گذاشت خدمتکـآر سَر تکون داد چآنیول ظرف غذارو

ازش گرفت و رفـت سمت تـخت

خدمتکـآر ازاتـآق بیرون اومد کـای دراتـآق روبَست

چآنیول کنـآر تخت بک هیون ایستـآد بک هیون شُروع به

گریـه کرد بـآ خودش درحین گریه حَرف میزد

-سلآم چآنیول...طبق معمول دارم بآهات تورویآهام

حرف میزنم...دلم برات خیلی خـیلی تنگ شُده!

شآید بـآورت نشه ولی من واقعآبدون تو دارم میمیرم

دیگه هیچ چـیز برام قشنگ نیس...هیچ چیز...

اِی کـآش بودی..اِی کـآش بودی ومیدیدی که دارم دیوونه میشَم

چآنیول درحـآلی که اشکش از روی گونه اَش

پایین میومد زمزمه کرد:دارم میبینم...!

بک هیون پـتو رو کنـآر زدبـآدیدن چآنیول مـآتش برد

چآنیول کنـآرش روی تخت نشست درحآلی که اَشکای هردو

پایین میومـد چآنیول یه قآشق ازسوپ داخل بشقآب رو

پر کرد وگفت:شنیدم ضَعیف شدی..بآید غذاتوبخوری!

من دلم نمیخواد ضعیف ببینمت...

و قآشق رو سَمت دهن بک هیون بردبک هیون

دهنشو بآز نکرد هنوز توی شوک بود چآنیول انگشتشو

روی لب بک هیون کشیدکه بآعث شدلبـاش ازهم بآزشه

وچآنیول قآشق رو آروم بذاره تو دهنش

-بخورش بکی...!

بک هیون خوردش وهمزمآن بآ قورت دادنش دوتـآقطره

اشک ازچشمـآش اومد چآنیول قآشق رو توی ظرف گذاشت

و گذاشتش روی میز کنـآر تخت دستشوروی گونه بک هیون کشید

-چرا بآخودت این کـآروکردی؟!!چرا یهو رَفتی؟!ازکجآمطمئن

بودی که من پشیمون نمیشم؟!؟

-چآنی...خودتی؟!؟!تو...تو واقعااینجایی؟یآمن..دارم خواب میبینم؟؟

-من اینجآم عزیزم!خواب نیست...

بک هیون زد زیر گریـه چآنیول سمت خودش کشیدش

ومحکم بغـلش کردبک هیون هم محکم چسبیدش

-متـآسفم بکی...متـآسفم...!

بک هیون رو ازخودش جداکرد صورتشوجـلوبردو

لب هآشو روی لب هآی بک هیون گذاشت

شروع کردبه نرم بوسیدنش آروم عقب اومدوتوهمون

فآصله ی کم گفت:دوستت دارم..!

بک هیون بـآ نآباوری وسطِ گریه خندید

-دوستت دارم بکی...!دوستت دارم کوچولوی بآمزه ی من!

-منم دوستت دارم چآنی!منم دوستت دارم قدبلنده جذاب ِمن

هردوخندیـدن چآنیول بآزبغلش کرد

-ببخشیدبآبت اون جوابِ مسخره ی اون موقـع اَم..

-اون موقع که منونمیخواستی...!حـآلا جوابت چیه؟!

-جوابِ من؟!

-آره...

-میخوام تـآ آخرش بآهات بمونم...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

^ـ^



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: دوشنبه 28 دی 1394 06:50 ب.ظ