تبلیغات
|eхo ѕтory| - Dɪsᴄᴏʀᴅ ɪɴ Tʀᴀɪɴ

Dɪsᴄᴏʀᴅ ɪɴ Tʀᴀɪɴ

دوشنبه 28 دی 1394 06:30 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Dɪsᴄᴏʀᴅ ɪɴ Tʀᴀɪɴ ،

نـآم داستان:دعوادرقطآر

زوج اصلے:سهون.لوهآن

زوج فرعے:کـآے.دی او.چآنیول.بک هیون

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:1

پوستـر:سآخت خـودم

[وان شـآت]

|دیـآلوگ برتر|

آدمـآ وقتے هم دیگه رودوست دارن

سَرچیزای الکے بآهم دیگه دعوا نمیکنن...

http://www.axgig.com/images/54279995681135805482.jpg



بک هیون واردکوپـه شد

نگـآه منتظر دی او وکـآی وچآنیول

نشون میدادکه خـیلی کنجکـآون

-اونـآ دارن دَعوامیکنن ومنم نتونستم کـآری کنم!

دی او:چرانتونستی؟!؟!سهون که به حَرفآی توگوش میداد

-نمیدونـم...اونـآخیلی عصبآنی اَن!

کـآی بآ بی حوصلگی گفت:مـآالان نیم سآعت نشده

راه افتـآدیم واونـا دارن دعوامیکنن...

چآنیول:اخه براچی نـآمزد قبلی سهون یـهوبآید

سهونو ببینه و بیـآد سمتش وبغلش کنه؟!؟!

بک هیون هنوز ایستـآده بود گفت

-چون اون کِرم داره!

چآنیول نگـآهش کرد:چرانمیشینی؟!

بک هیون کنـآرچانیول نشست چآنیول دستشو

دور گردن بک هیون انداخت بک هیون بآغرغرگفت

-آخه چرااون انقدر پرروئه؟!!سهون اونوفراموش کرده

والـان1سآله بـآلوهانه!اونوقت اون پرروئه عوضی اومد و

بـآعث شُد اونـآ درست وقتی سوارقطـآرمیشن

بـآید دَعوا کنن!اونم به خآطر اون!

اَه!مـُسافرت کوفتمون میشه...بـه خآطر این اتفآق کوفتی

دی اوگفت:هنوزکه اوایـل راهیم بک!

-بـآلاخره5.6سآعت دیگه که میرسیـم

چآنیول دهنشوبه گوش بک هیون نزدیک کرد

-آروم بآش کوچولوی مَن!اونـاآشتی میکنن..نگران نبآش

وبدون توجـه به بودنِ کـآی ودی او تـوی کوپه

گوش بک هیون روبوسیدبک هیون یـه نگـآه به

کـآی ودی او که بآنیش بآز نگـآهشون میکردن کرد

و چآنیول رو عقب هل داد:یااا زشته جلو این دوتآ پرروی هیز!

چآنیول خندید وبآزبه بک هیون نزدیک شُد

بـه کـآی ودی او چشمکی زدوگفت:به کـآرخودتون

برسین هیزا!من بآ عشقم یـه کم کـآر دارم!!!

کـآی بانیشخندگفت:راحَت بآشین!

بک هیون چشم غره رفت بلندشُد

رفت تـخت طبقـه وسط نشست:چآنی!بیآاینجـآ

اون دوتـآ میخوان حـآلاحـالاهاتمآشا کنن

چآنیول خندید ورفت تخت طبقـه وسط کنـآربک هیون

هـردو دراز کشیدن چانیول روی بک هیون درازکشید

و سرشوتوی گردنش فرو کردو شُروع به بوسیدن گردنش کرد

دی او پوفی کرد:اون دوتآ دارن دعوامیکنن ولی این دوتـآتوفکره...

کـای حرفشوقطع کرد:حواسَم به اون دوتـآنبود!!

میرم ببینم کجآرفتن!

وازکوپـه بیرون رفت دی او هم درازکشید

بـآصدایی که از بک هیون وچآنیول میومد گفت:آرومتـر!!

کـای رفت به قسمت کآفه ی قطآر

بـآدیدن سهون که نشسته بود وسیگـآرمیکشید

تعجب کرد جلورفت:لوهآن کوش پَس!؟

-رفت تـوکوپه!

-من تـآالان توکوپه بودم!!اون نیومـد...!

سهون نگـآهش کرد:چی؟؟؟!؟

هـردو ازجـآشون بلندشُدن سهون بآعصبانیت گفت

-آخه تواین قطآر لعنتی چطوری...

-بـه جآاین حرفـا بیابریم بگردیـم ببینیم کجآس!

هـردو شروع بـه گشتن کردن

بـعداز10دقیقـه کـای تـویکی از راهرو هآ

لوهـآن رو دیـد کنـآرپنجره ایستـآده بود

-لوهـآن!!!

لوهآن برگشت سمتِ کـآی

کـآی جلو رفت موبآیلشو درآورد وادرس قسمتی

که لوهآن بود روبهش گفت قطـع کرد

-تـواینجآچه غلطی میکنی؟!میدونی سهون چقدرنگران..

سهون جـلو اومـد اَخم غلیظی کرده بود

روبه کـآی گفت:تـو بُرو!

کـای سرتکون دادورفت لوهآن سرش پایین بود

-اینجآچه غلطی میکنی؟!؟!

-اومدم دَمه پنجره که...

-دَم پنجره؟!؟!چـرااین پنجره؟!؟مـآ کوپه ی211ایـم

وتوالـآن دَم کوپه ی13وایسـآدی!!!میدونی چقدر فرقشونه؟!

چـه مرگته؟من که گفتم من بآهاش کـآری ندارم!

چرامث بچه هآ رفتآرمیکنی؟!

-متـآسفم سهون!

-همین؟!؟!فقط همیـن!؟

-آره...فقط همیـن...

-هآه!وانتظـآر داری عذرخواهی مزخرفتوقبول کنم؟!

-نه...!

-تـوچه مرگتـه لوهان؟؟؟چـرااینجوری حَرف میزنی؟!

چـراانقدرو اعصآب شُدی؟؟

-یـه لحظه کنترلم اَزدستم خآرج شد...

بـه خآطرهمین بآهات دعوا کردم...!خودت میدونی

کـه مَن اهل دعواسرچیزهآی بیخودی نیستم...

امـآخُب...واقعآمعذرت میخوام..فقط میتونم همینوبگم!

سهون لبخند نصفه ای زد

-من نمیتونم دَرک کنم که توچرا دعواسرچیزبه این

مسخرگی رو شروع کـردی!

آدمـآ وقتی هم دیگه رودوست دارن

سَرچیزای الکی بآهم دیگه دعوا نمیکنن...

لوهآن سَرتکون داد سهون بغلش کرد

-خوبـه که به اشتبآهت پِی بردی!

-ببخشیدکه تـو قطآرهم دعوا روکِش دادم...

-اشکـآل نداره!فقط دفـعه آخرت بآشه

-بآشه عشقم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بسیآر سآده ومـُزخرف بـودمیدونم:|



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: سه شنبه 29 دی 1394 10:29 ب.ظ