تبلیغات
|eхo ѕтory| - Lιвяαяу

Lιвяαяу

پنجشنبه 22 بهمن 1394 11:47 ب.ظ

نویسنده : سـآرا
ارسال شده در: Lιвяαяу ،

نـآم داستان:کتـآبخونه

زوج اصلے:سهون.لوهآن

ژانـر:عـآشقانه

تعدادقسمت:1

پوستـر:سآخت خـودم

[وان شـآت]

|دیـآلوگ برتر|

-دوستی کوتـآه مدتیـه امـا میتونه بـآدوام بـآشه

-شـآید...همه ے دوستے هـا که ازاول بـآدوام نبودن!نه؟!

http://www.axgig.com/images/08085153019831590558.jpg

سهـون وارد کتـآبخونه شُد بـه لوهـان...پسری کـه همیشه

روی صـندلی مخصوصی میشـست وکتـآب میخونـدنگـآه کرد

هـرروز بـه عشق اون بـه کــتاب خونـه میومـد

طبـق عـآدتش پشت لوهـآن نشست وبهش خیره شُد

 لوهـآن برگشت وبـه سهون نگـاه کرد

سهون هـل شد لبخـندکـج وکولـه ای زد:آآآ...سَلام!

لوهـآن لبخندکوچیکی زد:سلآم

لبـخندسهون درشت تـرشد:مـن..میتونم کنـآرت بشیـنم؟!؟!

لوهـان تـعجب کـرد:چ..چی؟؟؟

-هیچـی...متـاسفم!

وکتـابش روبـآلـای صورتـش آورد

لوهـان شونـه هـآشوبـالاانداخـت

ومـشغول کـتاب خونـدن شُد یـه کم کـه گذشت حوصلـه ی سهون

سر رفت:هِی!!

صدای کـتـآب دار اومـد:سـآکت!اینجـاکتـآبخونـه اَس

سهون بـآسرش تعظیـم کرد وآروم گفت:مـعذرت میخـوام

لوهـآن بـلندشُدکیفـش روهم برداشت سهـون آروم گفت:کجآ؟!!

لوهـان بـآتعجب نگـاهش کرد:چی؟؟؟

-کجآ...کجآمیری؟؟؟ هنوزسآعت12نشده!

لوهـآن ابروهـآشوبـآلاداد:12؟؟تو...ازکجـآمیدونی من سآعت12میرم؟!

-خـُب...هرروز سـآعت12میری دیـگه...

لوهـان خنده اَش گرفت:تومنو زیرنظر داری؟!

سهون تـآزه متوجـه سوتی ای کـه داده بودشُد

-آآآآ نـه...خـُب...یعنـی...

بـآزصدای کتـآبدار اومـد:آقـایون!!!

لوهـان وسهون عذرخواهی وتعظیـم کردن

سهـون گفـت:داری میری الـان؟!

-بلـه!

-پس...وایسـآباهم بریـم

لوهـان بـآتعجب گفت:بآشه...امـا...

سهون بـاخوشحـآلی بلندشد:بریـم

بـآهم از کتـآبخونه بیرون رفـتن

مـشغول راه رفتـن شدن

-شمـآ...چرا خواستین بـآمن بیاین؟!

-ببیـن لوهآن...من...

-شمـا اسم منو ازکجـآمیدونین؟!؟!

-آآآ خـب...ازکتـاب دار پرسیدم!

-چـرا؟!!؟!

-همینطوری...!

-آهـآن...

-خـُب...من...من دیگه میرم!فردامیبینمـت

-بـآشه امـا....

-راستی!مـن سهونـم!اوه سهـون

-بآشه سهون!امـا تو خونه اَت اینجآس؟!

-نه!مگه خونـه تو اینجـآس؟!!؟

-نـه...چـندتـآ کوچه بـآلاتره!

-مـالِ من..نزدیک همینجـآهاس!فعلـا

ورفت نزدیک1هفـته وقتی لوهآن میخواست ازکتـآبخونه

برگرده بـآز سهون بـآهاش میومـد

سعی میکـرد  سرصحبتـوباهـاش بـآزکنه

وهـردفـعه مکـآلمه کوتـآهی بیـنشون بـود

که نشون میـدادمدت خیلی کمیـه بآهم آشنـان!

اونـآهیچی ازهم نمیدونسـتن وهیچکـودوم ازهم دراین

موارد سوال نمیپرسیـدن

سهون بـا مِن مِن گفت:

-تو...خیلی خوشگـلی!

لوهآن لبخندزد:آآآ...ممنـونم!

-تـو...خوشگلتـرین پسری هستی که دیدم!

شـآیدخوشگلتـرین پسر دُنیـا

لوهآن زد زیرخـنده

-چون خوشگلـم بآهام میـای؟!میخوای دوست دختر

پیداکـنی؟!؟!

سهون هـل شد:نه...نـه!منظورم ایـن نبـود

لوهآن ایستـاد لبخندزد:بآشه سهون مـن میرم...کـآردارم!فعلـا

ورفت نـزدیک2هفـته از اون روز میگذشت

وهیـچ خبری ازلوهآن نشده بـود

سهون نگـران ومنتظر بود آدرس خونـه ی لوهـآن

رو یـاد گرفـته بـود امـآهیچوقت جـلونرفتـه بود

بـآ نگرانی جلورفت دَر زد

دختـرخوشگلی جـلوی در ظـآهر شد

سهون زیرلب گفت:خواهرشم مـثل خودشه!!!

دختـر بآتعجب گفت:بفرمـآیید؟!

-سلـآم...لوهـآن هَس؟!

-شمـا؟؟؟

-مـن دوستشـم!

-دوستش؟؟!پس چـرامن تـآحالـاندیدمش

سهون زیرلب گفت:خواهرفضولی داره...

-مـن..دوست جدیدشَم!میشـه ببینمش؟!

-آره...اون...اون تـواتـآقشه...

-حـآلش خوبه؟!؟!

-آره!مگـه...بـآید بَد بـاشه؟؟

سهون سرشوبـه علـآمت منفی تکون داد

هردو واردشدن دختر اتـآق لوهـان روبه سهون نشون داد

سهون واردشد لوهـآن روی تـختش بود

بـادیدن سهون تـعجب کرد:تو...

سهون سرشوبـه علآمت سلـام تکون داد

-آآآ...سلـآم!

-سلـآم!!!تـو؟!؟!اینجـآ؟؟؟؟

سهـون دراتـآق رو بست

-مـن...خب...2هفـته شده که کتـآبخونه نیومـدی!

مـن...

-اووووه!تـو واقعـاپیگیر اومدن مَن بودی؟!

وخنـدید سهون سرتکـون داد

گفت: مـآدوستیـم نه؟!

-آره...تـقریبـآ!

-دوستی کوتـآه مدتیـه امـا میتونه بـآدوام بـآشه

-شـآید...همه ی دوستی هـا که ازاول بـآدوام نبودن!نه؟!

ولبـخندشیرینـی زد

سهون هم لبخندزد وسرتکـون داد

دختر در زد وارد شدودوتـآلیوان قهـوه آورد

لوهـان بلـندشدکنـآردخترایستـآد

-معـرفی نکردم...!همسـرم...بـورام!

دنیـا دور سر سهون چرخیـد هَمسر؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بـآ بهت گفت:همسر؟!؟

-آره!من1مـاهه ازدواج کـردم!

سهون هـنوز توی شوک بودلوهآن خندید

-بـهم نمیـآد؟!؟!خـُب...مـآهنوزخیلی جوونیـم

ولی چون عآشق هم بودیـم زودتر ازدواج کردیـم!

سهون ازجـآش بلـندشدسرش گیـج میرفت

دلش میخواست بزنـه زیر گریـه لبخند زوری ومصنوعی ای زد

-خو...خوشبخ...خت بـآشیـن!من...من میرم...فعلـآ!

وسریـع رفت لوهآن فردای اون روز وروزهـآی بـعدش بـاز

بـه کتـآبخونـه رفت ولی هیـچ روز دیگـه ای خبری از

سهـون نبـود...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:(



عقآید : ------------
آخرین ویرایش: جمعه 23 بهمن 1394 12:32 ق.ظ